رقابت ۴۲ تیم بانوان منطقه ۲ شهرداری مشهد در مسابقات داژبال محلات برگزاری رقابت‌های فوتبال زنان بازی‌های آسیایی ناگویا ۲۰۲۶ با قضاوت بانوان داور ایرانی چطور با یک جمله همسرتان را فرمانروا یا ملکه کنید؟ عدم انتقال HIV از مادر به نوزاد در ایران طی ۳ سال گذشته برگزاری اجلاسیه بانوان شهید خراسان جنوبی در ۲۹ شهریور ۱۴۰۵ ویژه‌برنامه‌های معنوی حرم مطهر رضوی برای بانوان در رواق حضرت نجمه خاتون (س) | از دعای صحیفه سجادیه تا نماز استغاثه برای فرج سلیمی: مشارکت در «مشهد مهربان» سرمایه‌گذاری برای آینده است ویدئو | مادرانه | روایتی از دلتنگی مادران شهدا | شهید حسن قادری نحوه برخورد والدین با دعوای خواهر و برادر‌ها چگونه باید باشد؟ آشپزی | ماش پلو؛ یک غذای بدون گوشت، بسیار مقوی و خوشمزه + طرز تهیه جزئیاتی از شرایط اعلام آمادگی برای شرکت در قرعه‌کشی لیگ برتر فوتسال کشور تیم نائب قهرمان لیگ ۱۴۰۳ فوتسال زنان در آستانه انحلال است تلاش نویسندگان زن ایرانی برای نگارش ادبیات زنانه | در رمان‌های زنانه‌گرا، شخصیت اصلی زن است ضرورت آمادگی جمهوری اسلامی ایران برای نمایندگی از زنان مسلمان و کشور‌های همسایه برگزاری مانور آمادگی بازگشایی مدارس در یکی از دبیرستان‌های دخترانه منطقه تبادکان مشهد ورزش‌های هوازی؛ راهکار مناسب برای تقویت مهارت‌های فکری در زنان کاهش علائم اندوه پس از زایمان با مصرف خوراکی رازیانه حضور یک مشاور قاضی زن در دادگاه‌های خانواده ایران
سرخط خبرها
دست‌های کوچکی که مهربانی بلد بود

دست‌های کوچکی که مهربانی بلد بود

  • کد خبر: ۴۳۶۰۰۴
  • ۱۵ مرداد ۱۴۰۵ - ۲۱:۰۷
فاطمه را از عطر دلنشین هل و گلاب و دارچین در دل نخلستان پیدا کردم، بویی که با گرمای نفس گیر ظهر عراق درهم آمیخته بود.

فاطمه را از عطر دلنشین هل و گلاب و دارچین در دل نخلستان پیدا کردم، بویی که با گرمای نفس گیر ظهر عراق درهم آمیخته بود.

هر بار که بشقاب‌های فرنی را روی سینی نقره‌ای رنگ می‌چید، صدای ظریف برخورد قاشق‌ها در سکوت نخلستان می‌پیچید. 

بعد، با همان لبخند همیشگی، بشقاب گرم را به دست زائری می‌داد که از مسیر بکر «طریق العلما» و حاشیه فرات، خسته، اما امیدوار به اینجا رسیده بود. خانه شان موکب بزرگی نبود، ایوان خانه خاله اش، «ام الرسول»، رو به حیاطی دلباز بود و عطر نان محلی تنوری اش، تمام خستگی راه را از تن زائران می‌شست.

فاطمه، با آن چادر سیاهی که با وقار بر سر داشت، نگاهش پر از شوق بود. فارسی را شیرین و دست وپاشکسته حرف می‌زد، می‌گفت، چون در شهرشان با فارسی زبان‌ها زیاد معاشرت دارد، فارسی یاد گرفته است.

می‌گفت: خانواده‌ام از بصره آمده‌اند تا اینجا کنار خاله باشیم. پدرم در بصره تعمیرکار ماشین است، اما این چند روز که می‌شود، کرکره مغازه را پایین می‌کشد و دست به آچار نمی‌زند، می‌گوید فقط باید خدمت کرد.

بشقاب فرنی را به دست پیرمردی داد که گرد راه طولانی بر چهره اش نشسته بود. ایستاد تا او اولین قاشق را بخورد و بعد، با چشمان پر ستاره اش برایم گفت که چطور ماه هاست برای این روزها، لحظه شماری می‌کند.

می‌گفت: از اول سال، هر پولی که بابا به عنوان پول توجیبی به من می‌دهد، در یک قلک کوچک سفالی می‌گذارم و همه اش را جمع می‌کنم تا این ایام در غذای نذری زائران شریک باشم. با خودم گفتم تربت حسینی یعنی این. فاطمه مگر چندسال دارد؟ حتما او هم دوست دارد با پول توجیبی اش عروسکی بخرد و آن را بین عروسک‌های دیگرش در ویترین اتاقش بگذارد، اما او لذت نگاه به زائرانی را انتخاب کرده است که هرسال از مسیر طریق العلما می‌گذرند و او به دستشان نذری می‌دهد.  از نظر او و خانواده اش پس انداز واقعی همین است، اینکه بدانی برای روزی که زائر حسین (ع) از اینجا رد می‌شود، چه چیزی کنار گذاشته‌ای.

او دوباره سینی را برداشت و در میان جمعیت مشتاق زائران حاشیه فرات گم شد. تماشای فاطمه، مرا به این فکر فرو برد که گاهی بزرگ‌ترین کار‌های دنیا، نه از سوی آدم‌های بزرگ، بلکه با دست‌های کوچکی انجام می‌شود که «مهربانی» را خوب بلدند. او تنها یک دختر نوجوان نبود، او روایتگر عشقی بود که از بصره تا کربلا، در رگ‌های نخلستان جریان داشت.

خورشید داشت در میان نخل‌ها غروب می‌کرد و فاطمه، هنوز با همان سینی گرم در دست، به زائران لبخند می‌زد. شاید او نمی‌دانست، اما هر کاسه فرنی که به دست یک زائر می‌داد، گرهی می‌شد بر پیوند قلبی میان او و تمام مسافران جاده کربلا، گرهی که باز نخواهد شد.

ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.