دستور پخت مرغ زعفرانی تابه‌ای | شامی سریع و خوش‌عطر برای اعضای خانواده شکست سپاهان و برد استقلال در هفته سوم لیگ برتر هندبال زنان حضور داوران ایرانی در لیگ قهرمانان زنان آسیا چرا دو سال اول زندگی کودک، حیاتی است؟ اینفوگرافی | فواید زردچوبه برای زنان دختران دانش‌آموز مشهدی به یاد کودکان میناب، اثر هنری ساختند | میناب، هشتک، ۱۶۸ معرفی راهکار‌هایی برای توجه زوجین به مرز صراحت و بی‌احترامی در زندگی مشترک نماینده دختران والیبالیست مشهد در فصل جدید لیگ‌ برتر کشور حریفان خود را شناخت ویژه‌برنامه‌های حرم مطهر رضوی برای بانوان (پنجشنبه ۱۶ مهر ۱۴۰۵) یک راهکار عالی برای گرم کردن کانون خانواده آشپزی |‌ دستور پخت شامی بروجردی | یک وعده غذایی لذیذ و آسان برای کدبانوهای ایرانی راز زوج‌های خوشبخت در مواجهه با اختلافات حل‌نشدنی چیست؟ لیگ برتر هندبال بانوان | هفته سوم فردا پنجشنبه (۱۶ مهر ماه ۱۴۰۵) برگزار می‌شود اینفوگرافی | علائم بیش فعالی در کودکان رشد ۲۵ درصدی حمایت بیمه از زنان روستایی و عشایری خراسان‌شمالی عملکرد بازیکنان تیم ملی فوتسال زنان در لیگ همچنان زیر ذره‌بین کادر فنی روایتِ زنجیره ۱۲ کیلومتریِ خانواده‌های مشهدی | مادران با کودکانشان آمدند ضرورت نگاه خانواده‌محور به مدیریت مصرف انرژی پیگیری بیمه زنان خانه‌دار روستایی و عشایری | تاکنون حدود ۴۰۰ نفر بیمه شده‌اند خانه‌داری | فوت و فن فریز کردن بامیه خورشتی
سرخط خبرها
دست‌های کوچکی که مهربانی بلد بود

دست‌های کوچکی که مهربانی بلد بود

  • کد خبر: ۴۳۶۰۰۴
  • ۱۵ مرداد ۱۴۰۵ - ۲۱:۰۷
فاطمه را از عطر دلنشین هل و گلاب و دارچین در دل نخلستان پیدا کردم، بویی که با گرمای نفس گیر ظهر عراق درهم آمیخته بود.
رضا ریاحی
خبرنگار رضا ریاحی روزنامه نگار

فاطمه را از عطر دلنشین هل و گلاب و دارچین در دل نخلستان پیدا کردم، بویی که با گرمای نفس گیر ظهر عراق درهم آمیخته بود.

هر بار که بشقاب‌های فرنی را روی سینی نقره‌ای رنگ می‌چید، صدای ظریف برخورد قاشق‌ها در سکوت نخلستان می‌پیچید. 

بعد، با همان لبخند همیشگی، بشقاب گرم را به دست زائری می‌داد که از مسیر بکر «طریق العلما» و حاشیه فرات، خسته، اما امیدوار به اینجا رسیده بود. خانه شان موکب بزرگی نبود، ایوان خانه خاله اش، «ام الرسول»، رو به حیاطی دلباز بود و عطر نان محلی تنوری اش، تمام خستگی راه را از تن زائران می‌شست.

فاطمه، با آن چادر سیاهی که با وقار بر سر داشت، نگاهش پر از شوق بود. فارسی را شیرین و دست وپاشکسته حرف می‌زد، می‌گفت، چون در شهرشان با فارسی زبان‌ها زیاد معاشرت دارد، فارسی یاد گرفته است.

می‌گفت: خانواده‌ام از بصره آمده‌اند تا اینجا کنار خاله باشیم. پدرم در بصره تعمیرکار ماشین است، اما این چند روز که می‌شود، کرکره مغازه را پایین می‌کشد و دست به آچار نمی‌زند، می‌گوید فقط باید خدمت کرد.

بشقاب فرنی را به دست پیرمردی داد که گرد راه طولانی بر چهره اش نشسته بود. ایستاد تا او اولین قاشق را بخورد و بعد، با چشمان پر ستاره اش برایم گفت که چطور ماه هاست برای این روزها، لحظه شماری می‌کند.

می‌گفت: از اول سال، هر پولی که بابا به عنوان پول توجیبی به من می‌دهد، در یک قلک کوچک سفالی می‌گذارم و همه اش را جمع می‌کنم تا این ایام در غذای نذری زائران شریک باشم. با خودم گفتم تربت حسینی یعنی این. فاطمه مگر چندسال دارد؟ حتما او هم دوست دارد با پول توجیبی اش عروسکی بخرد و آن را بین عروسک‌های دیگرش در ویترین اتاقش بگذارد، اما او لذت نگاه به زائرانی را انتخاب کرده است که هرسال از مسیر طریق العلما می‌گذرند و او به دستشان نذری می‌دهد.  از نظر او و خانواده اش پس انداز واقعی همین است، اینکه بدانی برای روزی که زائر حسین (ع) از اینجا رد می‌شود، چه چیزی کنار گذاشته‌ای.

او دوباره سینی را برداشت و در میان جمعیت مشتاق زائران حاشیه فرات گم شد. تماشای فاطمه، مرا به این فکر فرو برد که گاهی بزرگ‌ترین کار‌های دنیا، نه از سوی آدم‌های بزرگ، بلکه با دست‌های کوچکی انجام می‌شود که «مهربانی» را خوب بلدند. او تنها یک دختر نوجوان نبود، او روایتگر عشقی بود که از بصره تا کربلا، در رگ‌های نخلستان جریان داشت.

خورشید داشت در میان نخل‌ها غروب می‌کرد و فاطمه، هنوز با همان سینی گرم در دست، به زائران لبخند می‌زد. شاید او نمی‌دانست، اما هر کاسه فرنی که به دست یک زائر می‌داد، گرهی می‌شد بر پیوند قلبی میان او و تمام مسافران جاده کربلا، گرهی که باز نخواهد شد.

ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.