روایتِ زنجیره ۱۲ کیلومتریِ خانواده‌های مشهدی | مادران با کودکانشان آمدند ضرورت نگاه خانواده‌محور به مدیریت مصرف انرژی پیگیری بیمه زنان خانه‌دار روستایی و عشایری | تاکنون حدود ۴۰۰ نفر بیمه شده‌اند آشپزی | سوپ پرتقال؛ غذایی مناسب برای مقابله با سرماخوردگی وجود بیش از ۷ هزار زن شهیده در کشور | نخستین حرکت‌های انقلابی توسط زنان شکل گرفت اجرای طرح «چشم‌روشنی» ویژه مادران دارای فرزند متولد سال ۱۴۰۵ در تهران صعود ۳ پله‌ای ندا شهسواری در رنگینک جهانی جدید تنیس روی میز لزوم تکرار درمان‌های ناباروری توسط زوجین | برخورداری از ذخیره تخمدانی، امیدها را برای بارداری افزایش می‌دهد «شربت زعفران، آویشن، پونه و چند قطره روغن گل مغربی»؛ فراتر از یک نمایش زنانه است نگاهی به توسعه زیرساخت‌های ورزش بانوان در دوره ششم مدیریت‌شهری آیا فریز تخمک در پوشش بیمه قرار می‌گیرد؟ ویدئو | مادرانه | روایتی از دلتنگی مادران شهدا | شهید محمد امان نگاهی به عملکرد تیم ملی بسکتبال ۳نفره زنان ایران در بازی‌های آسیایی ناگویا ۲۰۲۶ لزوم حمایت از نقش مادری در کنار مشارکت اقتصادی زنان در جامعه برای یک شادی دسته جمعی طرز تهیه کیک زبرا در منزل + فیلم روایت بانوی وزنه‌بردار تاریخ‌ساز کشورمان که با دست پر از بازی‌های آسیایی برگشت | مادرم تنهامربی‌ام بود برگزاری دومین نشست علمی فرهنگی کنگره بین‌المللی حضرت بی‌بی حکیمه (س) در مشهد
سرخط خبرها
میناب

من هنوز مادرم

  • کد خبر: ۴۵۰۴۵۴
  • ۱۴ مهر ۱۴۰۵ - ۱۲:۱۳
شاید اگر مادر نبودم، می‌توانستم در قامت یک هم وطن سوگوار، چیز‌هایی بنویسم و همدردی کنم، اما من هنوز مادرم. من هرقدر دست و پا می‌زنم نمی‌توانم چیزی از حرارت توی سینه مادران میناب بنویسم.

نویسنده بودن، تمرین تصور و خیال است. آدم وقتی باید از چیزی بنویسد، قبل از هر کاری خودش را در آن موقعیت تصور می‌کند. موقعیت‌هایی که شاید هیچ وقت توی زندگی تجربه نکرده باشد یا لحظاتی که درک روشنی از آن نداشته باشد. اما کمی دست و پا می‌زند تا خودش را به آن نزدیک کند. من توی تمام سال‌هایی که به نوشتن مشغول بودم، هیچ وقت برای خیال کردن، به بن بست نخورده بودم. کتاب ها، فیلم ها، جستارنویسی ها، همه این‌ها آدم را سوق می‌دهد سمت درک موقعیت‌هایی که هرگز زیست نکرده.

اما یک جا، فقط توی یک موقعیت بود که هرگز نتوانستم خودم را به حقیقت یک موقعیت دراماتیک نزدیک کنم. من توی نوشتن از میناب و مادران میناب درمانده‌ام. بار‌ها به تصاویر جامانده از حادثه نگاه کرده‌ام. روی ویدئوی مادر‌ها مکث کرده‌ام. اشک هایشان را دیده‌ام. خیرگی هایشان را زل زده‌ام. مویه هایشان را اشک ریخته‌ام. اما باز هم نفهمیدم چطور می‌شود آدم یک تکه از پیکر پاره تنش را به خاک بسپارد و از فردای آن روز باز هم بتواند دوباره از خواب بیدار شود.

شاید اگر مادر نبودم، می‌توانستم در قامت یک هم وطن سوگوار، چیز‌هایی بنویسم و همدردی کنم، اما من هنوز مادرم. من هرقدر دست و پا می‌زنم نمی‌توانم چیزی از حرارت توی سینه مادران میناب بنویسم. من حتی جرئت نمی‌کنم به روضه‌های هیچ کدامشان تا آخر نگاه کنم. نمی‌توانم چشم از مو‌های سفید سرشان بردارم که برای زمستان شدن خیلی زود بود. من فقط از دور مثل بچه‌های ترسیده‌ای که وسط شلوغی،  مادرشان را گم کرده‌اند، به آن‌ها نگاه می‌کنم و احساس می‌کنم تمامشان قد کشیده‌اند. اغراق نمی‌کنم. احساس می‌کنم هیچ کدام روی زمین راه نمی‌روند. آن‌ها صبح‌ها بیدار می‌شوند و به ظاهر زندگی را از سر می‌گیرند، اما روحشان اینجا بند نیست.

یک دستی نامرئی دارد می‌کشدشان بالا. جایی نزدیک‌تر به حضور فرشته ها. شاید همین نخ اتصال نامرئی باشد که آن‌ها هنوز زنده‌اند. غذا می‌خورند. راه می‌روند. گاهی حتی کوتاه و کم رنگ، لبخند می‌زنند وگرنه هرقدر خیال می‌کنم نمی‌شود آدم زنده بماند. به قول یکی از مادران میناب، شما وقتی فرزند از دست می‌دهید تمام معادلاتتان به هم می‌ریزد، چون همیشه تصور می‌کردید اول مادر‌ها می‌روند بعد بچه ها. حتما دستی روی قلب مادر‌های میناب هست که هنوز می‌تپد.

شاید باید بمانند و زندگی کنند و بالاخره یک روزی با چشم‌های خودشان انتقام قاتلان فرزندشان را ببینند. شاید کمی، تنها کمی از حرارت آن سرب آتشین توی سینه شان کم شد.

ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.