افزایش اعتبارات پروژه‌های «شهربانو» از ۱۴۳ میلیارد تومان به ۵۹۰ میلیارد تومان در شورای اسلامی شهر مشهد چطور زندگی عروس ۱۶ ساله در چند روز نابود شد؟ | روایت دختری که با گریه به مرکز مشاوره پلیس مشهد آمد چند زوج نابارور با کمک پژوهشگاه رویان فرزندشان را در آغوش کشیدند؟ هشدار یک متخصص: غر زدن به مغزتان آسیب می‌رساند ضرورت توجه به حوزه زنان و خانواده در سیاستگذاری های کلان فرهنگی خانه داری| چرا کیک، یک طرفه پف می‌کند؟ کم‌کاری تیروئید احتمال ناباروری را افزایش می‌دهد اصفهان، میزبان دومین اردوی تیم ملی هندبال زنان| شرایط آمادگی بازیکنان نسبتاً خوب است چرا وام‌ و امتیازات فرزندآوری، جمعیت را افزایش نداد؟ حضور ۱۰ تیم در خط استارت لیگ نوزدهم بانوان| «دربی» برای نخستین بار برگزار می شود «ریحانه رضایی»؛ تنها نماینده ایران در روز سوم رقابت‌های شمشیربازی قهرمانی آسیا فاصله درمان شبکیه نوزادان نارس تا «نابینایی»؛ فقط چند هفته| اگر والدین رضایت ندهند، دادگاه حکم درمان می‌دهد اهمیت نقش هدایتگری بانوان در جنگ تحمیلی سوم سوزن چرخ‌ خیاطی زن جوان مشهدی را راهی بیمارستان کرد! (۳۱ خرداد ۱۴۰۵) خطر بزرگ برای سلامتی در آشپزخانه شما؛ میکروپلاستیک‌ها چگونه وارد بدن می‌شوند؟ وقف مسجد امین‌الدوله توسط یک بانوی قاجاری برای برگزاری مراسم ماه محرم این عادت‌های روزانه جیب‌تان را خالی می‌کند | از قانون ۷ روزه چه می‌دانید؟ ویدئو| مادرانه| روایتی از دلتنگی مادران شهدا| شهید عباس حامد برادران کوهی
سرخط خبرها
برای همه و خودت دعا کن

برای همه و خودت دعا کن

  • کد خبر: ۳۰۹۶۰۲
  • ۱۹ دی ۱۴۰۳ - ۱۲:۵۶
خاله‌ام یک ریز به شانه‌ام می‌زد و می‌گفت برای همه و برای خودت دعا کن و چند اسم را ردیف و پشت سر هم می‌آورد. هنوز هم نمی‌دانم جواب خاله‌ام را داده‌ام یا نه؟

سکانس اول: پاییز ۱۳۸۱

ایام اعیاد شعبانیه در بین سلام و صلوات زائران که از شنیدن صدای عصر نقارخانه کیف می‌کردند در حال تعویض چادر مشکی با چادر سفید گل‌دارم بودم ، خاله‌ام یک ریز به شانه‌ام می‌زد و می‌گفت برای همه و برای خودت دعا کن و چند اسم را ردیف و پشت سر هم می‌آورد. هنوز هم نمی‌دانم جواب خاله‌ام را داده‌ام یا نه؟ یادم نیست با چند نفر از فک‌و‌فامیل خودم و خانواده مردی که قرار بود از آن روز سوار بر یک بال رؤیا و مهر همراه شوم خوش‌و‌بش کردم، اما فقط می‌دانم در لحظه خواندن خطبه عقد لبریز از فکر بودم و آینده. نه صدایی می‌شنیدیم و نه چهره واضحی در ذهنم نقش می‌بست. یک چشمم به گنبد طلا بود و یک گوشم به دعای خیر بقیه. خاله‌ام که مسئول مدیریت احساسم بود در آن شرایط مدام به شانه ام می‌زد و برای دیده‌بوسی به سمت دیگران هدایتم می‌کرد. وقتی مراسم تمام شد تمام حرف‌های نگفته و گره شده‌ام را در همان گله جا بین گنبد و صدای نقارخانه بین جمعیت جا گذاشتم و با خانواده جدید و محارم جدید به سمت مسیر تازه‌ای هم‌قدم شدم.

سکانس دوم: پاییز‌ ۱۴۰۳

نزدیک به ایام ولادت حضرت علی«ع» وقتی پاییز خوش‌و‌بش‌کنان با برف و باران و برکت زودتر از شهر خداحافظی کرد و لبخند را به روی مردم آورد یک روز صبح خیلی زود دختر جوان چادر بختش را دورش گرفته بود و گاهی به دسته‌گلش نگاه می‌کرد و گاهی به ضریح. نور از بالای رواق افتاده بود روی صورتش. چنان در دنیای خودش غرق بود که حتی وقتی دوربینم را برداشتم و از اطرافش عکس گرفتم هم حضورم را متوجه نشد. انگار داشت به آینده و روزهای بعد و رفتن از خانه‌ای به خانه دیگر فکر می‌کرد.

زیارتنامه را که باز کردم نگاهم باز به دختر پیچیده شده در عطر گل و سفیدی چادر بخت افتاد که صدای خاله‌ام باز هم توی گوشم پیچید: دعا کن برای خودت و برای همه.

سکانس سوم: نهار چی داریم؟

پایم را که از رواق بیرون گذاشتم سوز برف به صورتم زد. گوشی‌ام صدا داد. پیام پسر هفده‌ساله‌ام ‌با یک استیکر خنده روی صفحه نقش بست: مامان امروز مدرسه‌ها تعطیل شد نهار چی داریم؟

ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.