مشخص شدن سرمربی تیم فوتسال زنان استقلال | مذاکرات برای جذب بازیکنان آغاز شد زنگ خطر «نامرئی شدن» در زندگی مشترک را جدی بگیرید فعالیت غرفه تولید دست‌سازه‌های تزئینی در عرصه میدان شهدا آغاز شد | خدمت‌رسانی دختران نوجوانان مشهدی در دهه پایانی ماه صفر انتشار برخی آمار‌های نادرست درباره تعداد «مجردان قطعی» در کشور | مجرد بودن با تجرد قطعی متفاوت است افزایش سقف وام برای زنان دهک‌های یک تا ۵ کشور | دسترسی به تسهیلات بانکی تسهیل می‌شود توصیه مادر رهبر شهید به همه مادران: به بچه‌هایتان دروغ نگویید تا آن‌ها هم دروغ نگویند دمپختک گوجه و سیب زمینی، غذایی محبوب و خوشمزه + فوت‌وفن‌های پخت اربعین، وقتی به مشهد می‌رسد رقابت باشگاه‌ها برای جذب بازیکنان شاخص در فصل جدید لیگ برتر فوتبال زنان ضرورت افزایش حضور زنان در عرصه کارآفرینی | کسب و کار‌های سبز در اولویت قرار بگیرند نجات جان مادر باردار سنندجی با یک عمل جراحی دشوار نگاهی به برنامه بازی تیم ملی ایران در رقابت‌های والیبال قهرمانی زنان آسیا میزبانی بوستان «رجا» از بانوان عزادار در دهه پایانی صفر روضه‌ای که پل بود به کوچه پس کوچه‌های مدینه با مصرف روزانه گردو با پوکی استخوان مبارزه کنید انجام کدام فعالیت‌های روزمره در دوران بارداری ممنوع است؟ نحوه تربیت کودک؛ یکی از چالش‌های پیچیده میان والدین و مادربزرگ‌ها و پدربزرگ ها شیر مادر؛ معجون ضدسرطان مادر و کودک شارژ کارت امید مادر بیش از ۲۵۷ هزار نفر در تیرماه ۱۴۰۵ اعزام ناهید کیانی به مرحله دوم رقابت‌های گرندپری سال ۲۰۲۶
سرخط خبرها
شهیده محدثه اقدسی، دختری که بهشت دلتنگش بود

شهیده محدثه اقدسی، دختری که بهشت دلتنگش بود

  • کد خبر: ۳۶۹۷۹۱
  • ۱۲ آبان ۱۴۰۴ - ۰۷:۵۵
دستش را داخل جیب روپوش مدرسه‌اش می‌برد. انگشتانش به مهره‌های ظریفی می‌خورد که با نخی نازک به یکدیگر متصل شده‌اند. یادگاری محدثه را بیرون می‌آورد؛ دستبند کوچک صورتی‌رنگی که شکوفه‌ای سفید میانش می‌درخشد.

به گزارش شهرآرانیوز؛ در دلش مرور می‌کند که چقدر رفتار‌های محدثه سنجیده بود! به وقتش می‌خندید، به وقتش حرف می‌زد و به وقتش سکوت می‌کرد. انگار‌نه‌انگار که فقط سیزده سال داشت! دریای خاطرات به ذهنش هجوم می‌آورد. یادش می‌آید آخرین باری که همدیگر را دیدند، محدثه قول داد که ساختن دستبند و گیره‌های روسری را یادش بدهد. با خود زمزمه می‌کند: «تو که هیچ‌وقت بدقول نبودی ...» و به این فکر می‌کند که چه کار‌های مختلفی را دوتایی یاد گرفته بودند! با هم کیک پخته بودند، غذا درست کرده بودند، نقاشی و خوشنویسی هم که همیشه جزء برنامه‌هایشان بود. امسال هم قرار بود بعد از تمام شدن سال تحصیلی، غیر از کلاس‌های والیبال، شنا و اسکیت که هر سال می‌رفتند، در کلاس رزین یا فیروزه‌کوبی هم شرکت کنند.

یاد وقتی می‌افتد که با هم مسابقه کتاب خواندن می‌گذاشتند و تمام قفسه‌های کتابخانه را به‌دنبال کتاب‌های تازه زیرورو می‌کردند. چقدر وقت گذراندن به هر شکلی با محدثه برایش شیرین و لذت‌بخش بود! روحیه بانشاط و درعین‌حال منطقی و سازگارش باعث می‌شد که همه دوستش داشته باشند. به‌خاطر همین بود که فاطمه هیچ‌وقت دور او را خلوت نمی‌دید. انگار نوری بود که چراغ دل اطرافیانش را با امید و انگیزه روشن می‌کرد.

خاطره اردوی مدرسه در ذهنش جان می‌گیرد: رفته بودند کرمان، سر مزار حاج‌قاسم و محدثه پشت تلفن به مادرش می‌گفت: «مامان، اینجا مثل بهشته ... باید خودت بیای و ببینی.» انگار سرمشق تک‌تک جملاتش را از آخرین مکالمه شهید احمد کاظمی و شهید باکری گرفته بود. اخیراً هم به مادرش گفته بود: «کاش ما بتونیم خانوادگی بریم بهشت و همه با هم عاقبت‌به‌خیر بشیم.»

قاب‌های ماندگار دوستی چندساله‌شان، مثل برق از برابر چشمانش می‌گذشت. تا جایی که اشک، مجال فکرکردن را از او گرفت. آخرین تصویری که از ذهنش گذشت، پیکر بی‌جان محدثه بود که با پدر و برادر کوچکش، در بیست و سوم خرداد، زیر هجوم موشک‌های اسرائیل پر کشید. آنها یک روزِ تمام زیر آوار ماندند و فردای انفجار، با دست‌های لرزان امدادگران، پیکرهایشان از دل سنگ و خاک بیرون کشیده شد.

یاد روز تشییع می‌افتد که سراسر اشک و بغض بود. یاد مادر داغ‌دار محدثه که تنها بازماندهء خانواده کوچکشان بود. چقدر آرام و متین ایستاده بود و می‌گفت: «مگه من همیشه برای عاقبت‌به‌خیر شدن بچه‌هام دعا نمی‌کردم؟ چه عاقبتی بهتر از شهادت؟» یاد جمعیت منقلبی که محدثه را بدرقه کرده بودند تا پیکرش برای همیشه در حرم امام رضا علیه‌السلام آرام بگیرد.

مشتش بی‌اختیار باز می‌شود و دستبند صورتی از میان انگشتانش روی موزاییک‌های سرد می‌افتد. همهمه بچه‌ها او را از خاطرات جدا می‌کند. هیچ‌وقت فکرش را نمی‌کرد که روزی باید در مراسم یادبود مدرسه برای بهترین دوستش شرکت کند.

صدای لرزان معلم در سالن می‌پیچد: «محدثه اقدسی؟» و همه با بغض پاسخ می‌دهند: «حاضر»

نگاه خسته فاطمه به صندلی خالی کنارش خیره می‌شود که قاب عکسی با روبان مشکی روی آن جا خوش کرده. زیرلب آن جمله معروف را تکرار می‌کند: «جایش خالی خواهد ماند و جای خالی او، از همه آنها که هستند، زیباتر است.»

منبع: نو+جوان

ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.