ویدئو | مادرانه | روایتی از دلتنگی مادران شهدا | شهید حسین نصرتی محمودآبادی آشپزی | سوپ اسفناج و عدس را در شب‌های سرد پاییز و زمستان درست کنید + طرز تهیه زنان روستایی حدود ۴۰ درصد نیروی کار کشاورزی جهان را تشکیل می‌دهند | نگاهی به چالش‌های زنان در کشاورزی و دامداری با این آموزه‌های دینی خانواده‌تان را از ناامیدی دور کنید حضرت زینب (س) در جبهه مقاومت، رویاروی طاغوت بررسی ابعاد شخصیت بی‌نظیر زینب کبری (س) در نگاه رهبر شهید انقلاب اسلامی ویژه‌برنامه «سفیدپوشان سبز قامت» به مناسبت میلاد حضرت زینب (س) در حرم مطهر رضوی برگزار می‌شود (پنجشنبه ۲۳ مهر ۱۴۰۵) فاصله میان هزینه‌ها و حمایت از باشگاه‌ها در فوتسال زنان ایران چقدر است؟ طرز تهیه کیک سوهان در خانه + فیلم مشارکت ۱۵۰۰ بانو در کارگاه‌های توانمندسازی خانواده‌محور شهرداری مشهد ناگفته‌هایی از فعالیت‌های همسر شهید رهبر انقلاب برای اعتکاف واکنش فرمانده سپاه سلمان سیستان و بلوچستان به ترور «افسانه عقیلا» آیا آمار ۱۸ میلیون جوان مجرد، سیاه‌نمایی است؟ خانه‌داری | با چند ترفند ساده برای پوست کندن زنجبیل تازه آشنا شوید آشپزی | معرفی دستور پخت سیب‌زمینی پیتزایی که کودکان عاشقش هستند تجربه ابتلا به سرطان پستان برای همه زنان یکسان نیست حدود ۶۰ درصد زنان شاغل با کم‌تحرکی مواجه‌اند | سهم بیش از ۴۷ درصدی بانوان به عنوان نیروی کار رسمی و غیررسمی در جهان
سرخط خبرها
وهمِ شبانه

وهمِ شبانه

  • کد خبر: ۳۸۵۴۷۷
  • ۲۳ دی ۱۴۰۴ - ۱۵:۵۵
از همان شب چهارشنبه که اینترنت به طور کامل قطع شد، این ترس و نگرانی بود که بر جانم نشست. از یک سو بی خبر از دنیای بیرون بودم و اتفاقاتی که کشور را درگیر کرده بود و از سوی دیگر، گوشم صدای شلیک گلوله‌های هوایی را تا دیر وقت می‌شنید.
مریم دهقان
نویسنده مریم دهقان

از همان شب چهارشنبه که اینترنت به طور کامل قطع شد، این ترس و نگرانی بود که بر جانم نشست. از یک سو بی خبر از دنیای بیرون بودم و اتفاقاتی که کشور را درگیر کرده بود و از سوی دیگر، گوشم صدای شلیک گلوله‌های هوایی را تا دیر وقت می‌شنید.

آخرین خبری که داشتم این بود که در یکی از خیابان‌های نزدیک محل سکونتمان، درگیری به اوج خود رسیده بود و عده‌ای سودجوی داخلی و خارجی باز هم داشتند اعتراض بحق مردم را در هاله‌ای از ابهام غرق می‌کردند. نگرانی هر لحظه شدیدتر و بیشتر و عمیق‌تر می‌شد، اما کاری از دستم بر نمی‌آمد. یاد روز‌های جنگ دوازده روزه و اینکه ما اتفاقات و حوادث بزرگ تری  از سر گذرانده‌ایم کمی آرامم می‌کرد.

تصمیم گرفتم حالا که اینترنت ندارم و انگار دستم از زمین و زمان کوتاه است به کار‌های روزمره‌ای که می‌توانستم در منزل انجام بدهم بپردازم. کمی آشپزی کردم، کمی کتاب خواندم، کمی فیلم دیدم، کمی خوابیدم و کمی هم به نظافت منزل مشغول شدم. کاری جز این‌ها از دستم برنمی آمد و تمام تلاشم این بود نگرانی، مثل خوره به جانم نیفتد تا از پا درنیایم.

شب جمعه قرار بود به خانه خواهرم بروم که در نزدیکی منزلمان بود. خانه ما این طرف خیابان اصلی بود و خانه آن ها، سوی دیگر این خیابان. ساعت نزدیک ۷ عصر بود که لباس پوشیدم تا راه بیفتم. خواهرم پیش از آنکه راه بیفتم تماس گرفت و گفت حالا که داری می‌آیی باروبندیل فردایت را هم با خودت بیاور که نخواهی دیروقت برگردی. کلمات پشت تلفن هم بوی نگرانی و ناامنی می‌داد. یعنی که باید بیشتر مراقب باشیم. هم مراقب خودمان و هم مراقب عزیزانمان. با سلام و صلوات از منزل بیرون آمدم.

تمام محله ما که همیشه ساعت ۷ شب پر از شوروشوق و رفت و آمد و بوی زندگی بود شبیه ساعت ۲ بامداد شده بود و فقط صدای پای خودم را می‌شنیدم. تک و توک می‌شد سایه آدم‌ها را در سیاهی شب دید. فقط چراغ چند مغازه مواد غذایی روشن بود که همان‌ها تنها امیدم به مسیری بودند که باید می‌رفتم. هر چند قدم، موجود زنده‌ای می‌دیدم که باعث دلگرمی‌ام بود و با خودم می‌گفتم چیزی تا رسیدن نمانده است.

همین مسیر کوتاه پنج دقیقه‌ای در روز‌های عادی، به دوی بامانع تبدیل شده بود، انگار که هر چه بیشتر می‌رفتی، مقصد برایت دورتر می‌شد. به هر آدمی که می‌رسیدم هم خوشحال بودم از دیدنش و هم در دلم ترس داشتم که آیا این کسی که از کنارم رد می‌شود دوست است یا دشمن. در طول مسیر داشتم فقط به این فکر می‌کردم که خدا کند سالم به مقصد برسم. وقتی زنگ در را زدم و از پله‌ها بالا رفتم و به خانه خواهرم رسیدم خیالم راحت شد. با خودم فکر کردم چقدر این خیال‌های راحت، روزمره زندگی ما بود و ندیده بودیمش. چقدر این امنیت سایه بالای سرمان بود و قدرش را ندانستیم.

ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.