سکینه تاجی|شهرآرانیوز؛ این روزها اگر گذرتان به خیابان شهیدمفتح ۲۷ بیفتد و از مقابل مرکز فرهنگی حضرت زینب (س) رد شوید، احتمالا رد نامرئی بوهای خوشی را که از این ساختمان بیرون میزند، متوجه خواهید شد. در هجدهمین روز از ماه مبارک و نهمین روز جنگ تحمیلی رژیم صهیونیستی و آمریکا علیه کشورمان، به این مرکز رفتیم تا ببینیم در مقر جهادیای که توسط دختران نوجوان این شهر اداره میشود، چه خبر است.
دو ساعتی از ظهر گذشته و جماعت دختران و زنان بیش از چهارساعت است کار روزانه خود را شروع کردهاند. همه در تکاپو هستند و مشغول انجام وظیفه. بعضیها با مادر و برادر و خواهر کوچکترشان آمدهاند و بهصورت خانوادگی پای کار خدمت و جهادند. عده زیادی هم بهتنهایی، خود را از جاهای مختلف شهر به اینجا میرسانند و در این جمع بزرگ، کاری هرچند کوچک، عهدهدار میشوند.
زهرا هنرمند این روزها سرپرستی دختران نوجوان جهادی در مرکز فرهنگی حضرتزینب (س) در محله ایثار را به عهده دارد. این مرکز فرهنگی در این روزهای پرتلاطم جنگ، پایگاه دخترانی است که هر روز گرد هم میآیند و خدمات مختلفی انجام میدهند. او میگوید: یک روز بعد از شروع جنگ، کار ما هم در اینجا شروع شد. بیشتر فعالیت دخترها، تهیه روزانه حدود ۲ هزار ساندویچ است. علاوهبراین دختران نوجوان درقالب تیمهای رسانهای چندنفره در شهر و میادین حضور پیدا میکنند و به فعالیتهای مختلف میپردازند.
به گفته هنرمند، بسیج سازندگی، مواد اولیه تولید ساندویچها را دراختیار این گروه جهادی قرار میدهد و کار آمادهسازی و توزیع برعهده گروههای محلی متعدد است. اما دراینمیان، باید از مردم و کمکهای همیشگیشان هم گفت؛ «همه از شرایط نامساعد اقتصادی کشور باخبریم. ما نمیخواستیم تحت هیچ شرایطی، کسی را مجبور به انجام کاری کنیم. برای همین دوستان ما اطلاعیهای را در گروهها و کانالهای محلی منتشر کردند به این منظور که خانوادهها چنانچه مواد غذایی اضافهای در منزل دارند و هرکس به اندازه وسع و توان خود و درصورت تمایل، اقلام و کمکهای خودشان را به مرکز ما بسپارند تا دختران جهادیمان با پخت و آمادهسازی غذا، آن را به دست نیروهای تأمین امنیت برسانند.»
هنرمند تأکید میکند که استقبال مردم بسیار خوب بوده است و با اینکه هنوز اطلاعرسانی بهشکل مناسب انجام نشده، پساز جمعشدن اقلام اهدایی مردم و بهویژه محلیها در بعضی روزها، چندین نوع غذا آماده و بستهبندی و برای توزیع به خیابان فرستاده شد؛ «افرادی میگویند کمکهای ناچیز و اقلامی که میزانشان زیاد نیست، شاید بیارزش باشند، اما ما به همه تأکید میکنیم که دست خدا با جماعت است و با جمعشدن ذرهذره کمکها درنهایت مقدار شایانتوجهی میشود که میتوان کارهای بزرگی با آن انجام داد.»
اعضای این مقر دخترانه، هر روز از ساعت حدود ۱۰ صبح، خود را به مرکز فرهنگی حضرتزینب (س) میرسانند و تا پس از اذان مغرب مشغول کار و فعالیتاند. جمعیت چندنفره روزهای اول حالا به جمعیتی چنددهنفره رسیده است؛ حالا از همه اقشار و از همه طیفهای سیاسی و مذهبی گرد هم میآیند و در کنار هم، پای کار ایران و ایرانی ایستادهاند.
هنرمند میگوید: الان وقت اتحاد و همدلی ایران و ایرانی است؛ زمانی که باید نشان دهیم هر کدام از ما میتوانیم به اندازه توان و وسع خودمان، قدمی هرچند کوچک برای پیروزی در این جنگ برداریم.
او ادامه میدهد: در درجه اول از همه همشهریها و اهالی محله میخواهیم دیگران را از وجود این گروه جهادی و کار ارزشمندی که انجام میدهند، باخبر کنند تا حتی اگر خودشان توانایی کمک ندارند، خیران و نیکوکاران دیگر را از این اتفاق مبارک مطلع کنند.
بوی فلافلهای تازه سرخشده کل ساختمان مرکز را پرکرده است. با راهنمایی فرمانده وارد اتاقی میشوم که دخترها آنجا مشغول فعالیتاند. مینشینم کنار سفره بزرگی که پهن شده و دهپانزدهنفر دور آن حلقه زدهاند و بیوقفه مشغول درستکردن ساندویچاند. تندتند پنجتا فلافل، چهار تا برش گوجه و دوسهتکه خیارشور را میچینند روی نان لواش. بعد فرز و حرفهای ساندویچ را میپیچند و میگذارند توی نایلونهای نازک و محکمکاری میکنند. سه نفر گوشه اتاق کاغذهای باطله آوردهاند و نواری برش میزنند. دارند رویشان شعار و جملههایی برای خداقوت مینویسند. کاغذها به یک مشت که میرسند یک نفر برمیدارد میآورد این طرف سفره و یکییکی میچسباند روی پلاستیک ساندویچها. زیر چشمی نگاهشان میکنم. رنگها پریده و لبهایشان خشک شده، اما چشمهایشان عجیب روشن و براق است.
در همین چنددقیقه بیشتر از صد ساندویچ آماده کردهاند. ظرف خیارشورها ته کشیده و تمام شده است. لحظاتی دست از کار کشیدهاند تا خیارشور برسد. از فرصت استفاده میکنند تا استراحتی به دستهایشان بدهند و سروگردن را تکیه بدهند به دیوار.
وقت خوبی است که با آنها همکلام شوم. مهدیه رحمانی کلاس یازدهم درس میخواند. چند ماه پیش با مرکز فرهنگی حضرت زینب (س) آشنا شد و چندباری برای کلاسها و جلسات نوجوانانه به اینجا آمد. اما از اولین روزهای جنگ، حضور مستمری در این اجتماع دخترانه دارد و هرروز، چه در بخش آمادهسازی غذایی و چه در تیم رسانهای، به فعالیت پرداخته است.
او میگوید: همین که اینجا دور هم جمع میشویم، خیلی خوب است. حس مفیدبودن و یک جای کار را گرفتن، خیلی برایمان روحیهبخش است. ساعتهایی که اینجا مشغول کاریم، اصلا متوجه گذر زمان نمیشویم و زودتر میگذرد. به نظرم اینطوری روزهداری برایمان راحتتر هم شده است. بماند که باهمبودن با یک گروه همسنوسال خوب و امن، بسیار برکت دارد و اتفاقات خوب را رقم میزند.
ریحانه نوری شانزدهساله است. از همان روزهای اول جنگ با جمع همراه شده است و هرروز خودش را به اینجا میرساند تا هرکاری از دستش برمیآید انجام دهد؛ «اگرچه جنگ و مصیبتهای آن خاطرمان را آزرده، اما بهترین خاطرات نوجوانیام تا امروز در همین چندروز رقم خورده است. اینکه از صبح تا شب اینجا مشغول کاریم و حس اثرگذاری و مفیدبودن، حالمان را بهتر میکند. هرشب بعداز تمامشدن کارها با هم در تجمعات خیابان حاضر میشویم و آنجا هم مشغولیم. سالها بعد اگر بخواهم برای بچهها و نوههایم از این روزها خاطرهای تعریف کنم، حتما خاطره همین جمع دخترانه و کارهایی را میگویم که باهم انجام دادیم.»
معصومه حسینی بهنوعی سرپرست و هماهنگکننده فعالیت دختران است. به تازگی وارد هجدهسالگی شده و بیشاز یک سال است که با سازمان تبلیغات اسلامی در زمینه نوجوان و رسانه همکاری میکند؛ «روز اول جنگ که اینجا دور هم جمع شدیم، هیچکدام یکدیگر را نمیشناختیم، اما حالا بعداز گذشت این چندروز، بهویژه در روزهایی که از صبح تا اواخر شب با هم بودیم، این رابطه صمیمانه و نزدیک طوری شکل گرفته است که اگر یک روز یکی از دخترها حضور پیدا نکند، دلمان برایش تنگ میشود. این باهمبودن و کار جهادی جدا از اینکه روحیه و حس مثبتی به ما میدهد، ما نوجوانهای دهههشتاد و نودی را برده است به خاطراتی که از سالهای جنگ هشتساله از این و آن شنیده یا در کتابها خواندهایم؛ اینکه جمعهای جهادی زنانه چه کارهای بزرگی میتوانستند انجام بدهند و چقدر در پیشبرد اهداف جنگ اثرگذار بودند.»
راست میگویند؛ صدای سرودهای حماسی که یکییکی از گوشیهایشان پخش میکنند، پرچمهای روی در و دیوار، بچههای کوچکتری که بین دست و پای جمع برای خودشان میپلکند و اگر گریه و ناراحتی پیدا کنند، همه با هم سعی در آرامکردنشان دارند، همه جزئیات صحنهای که روبهرویم قرار دارد، شبیه همان خاطراتی است که مادرها و مادربزرگهایمان از روزهای جنگ و از فعالیتهایشان در مساجد و پایگاهها تعریف میکردند.
شور و شوق این دخترها و تلاش و همتشان برای خدمت تحسینبرانگیز است. طی دهروز گذشته، کار روزانهشان، تهیه و پخت و توزیع افطار برای نیروهای امنیتی بوده است و بعد از آن هم حضور در تظاهرات خیابانی و فعالیت رسانهای. میپرسم: خسته نشدهاید؟ قبل از اینکه کسی از درون حلقه دخترها جواب بدهد، صدای یک «نه» بلند را از گوشه دیگر اتاق میشنوم. مادر یکی از دخترهاست که مشغول نوشتن شعار و جملاتی برای خداقوت است. ادامه میدهد: مادرانمان هشتسال پشت جبههها جنگیدند و زندگی را ادامه دادند. نگذاشتند که جای خالی پدران در شهرها حس شود و نگذاشتند که رزمندهای در جبهه بیخوراک و پوشاک بماند. این کار چندروزه سنگین نیست.
هنرمند وارد میشود و رو به دخترها میگوید: دست بجنبانید؛ وقت نداریم. معلوم نیست خیارشور کی برسد؛ با گوجه اضافه درست کنید. چیزی نمانده تا افطار.
دست دخترها دوباره میرود روی دور سرعت. مادر از حلقه پشت دخترها رو به من با صدای بلند میگوید: جملات انگیزشی و خداقوتمان تمام شد. شما رسانهایها یک شعار پیشنهاد بدهید. میروم کنارشان، اشاره میکنم به خودکار و میپرسم: اجازه هست من هم بنویسم؟ با لبخند کاغذ و خودکار را سُر میدهد سمتم. روی کاغذ مینویسم: «ساندویچها زیاد بود، خیارشورها تمام شد!» و خط پایین کوچکتر مینویسم: «به بزرگی خودتان ببخشید.» و کنارش یک شکلک خنده میکشم. میخوانند و میخندند. میگویم: «به این امید که برادر امنیتی هم بخواند و بخندد. لبخند هم لازمه روحیه جنگندگی است.»
جملات بعدی را طوری مینویسیم که امشب روحیه در خیابان بهتر شود.