رها شیدا | شهربانو، بانو بتول نوقانی هرچند که خودش فرزندی نداشت، اما اقوام و دوستان و شاگردانی داشت که همه به اندازه یک مادر مهربان و استادی توانا از وجود او بهره برده بودند. منصوره نوقانی، یکی از برادرزادههای این بانوی مرحوم است که سالهای بسیاری را در یک حیاط و در خانه مجاور با عمه زندگی کردهاند. این روزها که جای بانو نوقانی در میان ما خالی است به گفتوگو با برادرزاده او نشستهایم تا از سبک و سیاق زنی بگوید که زیست مجتهدانه او را از دیگر وجوه زندگی دور نکرد.
منصوره نوقانی، کارشناسی ارشد علوم سیاسی دارد، کارشناسی روانشناسی بالینی و کارشناسی علوم قرآنی دانشکده حدیث نیز دارد و سالها با عمه مهربان خود زیسته و حرفهای خواندنی بسیاری درباره او دارد.
از اواخر دهه چهل به یاد دارم که عمه جانم در هفته ۳ تا ۴ روز مکتب نرجس میرفتند و کلاس داشتند. آن زمان به اقتضای شرایط جلسات خانگی، مسجد و شعب دیگر مکتب هم برای سخنرانی میرفتند. یادم است که گاهی جلساتی در شهرهای دیگر هم برگزار میشد و میرفتند و این اتفاق زیاد پیش میآمد. بعد از فوت خانم طاهایی در سال ۸۹ عمه جانم که سنشان کمی بالاتر رفته بود بیشتر جلسات خانگی برگزار میکردند که بین این جلسات، جلسات یک شنبه بعدازظهر مشهور بود. خاطرهای که من از کلاسهای درسی خانگی ایشان داشتم این بود که روز به روز هرچه سن ایشان بالاتر میرفت و دچار کهولت سن میشدند و صحبت کردن برایشان سخت بود، ولی حافظهشان به شدت قوی بود و هیچ وقت مشکلی نداشتند. من بارها دیده بودم که چندین ساعت قبل از جلسه مطالعه و یادداشت برداری میکردند و میگفتند تمرکز روزهای یک شنبه من روی جلسه عصر است و کارهای روزمره را کنار میگذاشتند.
مطالعه ایشان در این سن باوجود اینکه اطلاعات کاملی در ذهن داشتند برای من جالب بود، این یک روش برای ایشان بود که بدون مطالعه صحبت نکنند که ما یادداشتهای ایشان را هنوز داریم.
تلاش در زمینه علم آموزی برای عمه جانم خیلی اهمیت داشت و فقط برای خودشان نبود. طی کردن مدارج علمی برای دیگران هم برای ایشان اهمیت داشت. خاطرم است که در دوران دبستان ما که قبل از انقلاب بود آقایان به مدارس دخترانه رفتوآمد داشتند که، چون مدیر مدرسه از دغدغههای پدر من خبر داشت اجازه میداد ما روسری بپوشیم. بعد که دوران دبستان تمام شد این موضوع در راهنمایی و دبیرستان امکان نداشت و سختگیریها بیشتر شده بود. ما از تحصیل باز ماندیم و این برای عمه جانم یک دغدغه شد و خیلی به فکر بودند تا اینکه یکی از دوستانشان مرحوم خانم میرخرسندی که تحصیل کرده دانشسرا بودند، گفته بودند نذر کردم اگر مشهد محل کارم باشد برای امام زمان (عج) کاری انجام دهم. عمه جانم هم گفته بودند من برایت برنامهای دارم و بیا به برادرزادههای من درس بده. ما تحصیل خودمان را از ایشان میدانیم. سه سال خانم میرخرسندی بعد از پایان کلاسهای خودشان، منزل ما میآمدند و دروس راهنمایی را برای من و دو خواهر دیگرم تدریس میکردند. این اوج دغدغه عمه جانم بود در زمانی که دست ما برای تحصیل بسته بود.
بعد از آن هم تلاش کردند تا از بین دوستانشان بیایند و دروس دبیرستان را برای ما تدریس کنند که بعد از چند جلسه به اعتراضات و انقلاب رسیدیم که بعد از آن ما دیگر وارد مدارس شدیم و تحصیل کردیم.
عمه جانم بسیار مشوق ما بودند که دانشگاه شرکت کنیم و از موفقیتهای ما خوشحال میشدند و همیشه از دیدن نمرات و رتبههای ما خوشحال میشدند.
نحوه تعامل و برخورد عمه جانم با دیگران بسیار خوب بود حتی با کسانی که نمیشناختند. صمیمانه و با روی باز و لطف و مهربانی بود. در خانه به روی همه باز بود. البته این چند سال اخیر که ناتوانی جسمانی و محدودیتهایی داشتند اگر کسی میخواست بیاید باید هماهنگ میشد. ایشان خیلی مقید به پذیرایی بودند برای همین باید کسی در خانه برای پذیرایی میبود تا مهمانی را بپذیرند. هرچه که در خانه داشتند را برای مهمان میآوردند و اصرار زیاد میکردند که میل کنند. در این ۹۰ سال همیشه پاسخگوی سؤالات اطرافیان بودند، سؤالات شرعی را پاسخ میدادند بهخصوص در فقه مربوط به خانمها یگانه بودند. من یادم است در ماه مبارک رمضان سؤالات شرعی خانمها بیشتر بود و تمام تلفنها را حتی در سحر جواب میدادند که افراد بتوانند روزه بگیرند. خودشان هم تا همین سالهای اخیر روزه میگرفتند و با آن دهان خشکیده باز هم پاسخگوی سؤالات بودند.
این تلفن جواب دادن وظیفه ایشان نبود و هزینهای برای این کار دریافت نمیکردند، کاملا شخصی و دلی بود، با آن ضعفی که داشتند میتوانستند سیم تلفن را بکشند و استراحت کنند، ولی کار مردم را راه میانداختند. من بارها شده رفته بودم پیش عمه جان و نیم ساعتی نشسته بودم تا صحبت تلفنیشان تمام شود. صحبتها هم حرفهای روزمره و احوال پرسی نبود، مشاوره میدادند و مسائلی که مردم مطرح میکردند را سعی میکردند با علم قرآن و حدیثی که به آن تسلط داشتند حل کنند.
سبک زندگی ایشان اسلامی و ایرانی بود. در چند روز مراسم ترحیم ایشان افرادی که به منزل رفت وآمد داشتند این موضوع را تأیید میکردند که یک زندگی ساده با طراوت داشتند. با سلیقه بودند و با قناعت زندگی میکردند. هیچ وقت بابت تدریس پولی دریافت نکردند. زندگی تجملی نداشتند. تمام کارهای خانه را خودشان میکردند. پردههای خانه را خودشان دوخته بودند و دست به خیاطی داشتند. منظم بودند و به وضع ظاهری خودشان خیلی اهمیت میدادند. لباسها همه مرتب و اتوکشیده بود. مرتب و هماهنگ میپوشیدند و یک ظاهر آراسته داشتند. ساده و تمیز با آراستگی.
عمه جانم یک شخصیت چند وجهی داشتند. اینکه یک عالم بودند و به تفسیر قرآن و نهجالبلاغه و صحیفه سجادیه احاطه داشتند مانع این نبود که به کارهای دیگر زندگی اشتغال نداشته باشند. شاید باورتان نشود ولی یک خیاط چیره دست بودند و هیچ ایرادی نمیشد از دوختهای ایشان گرفت. تمام لباسهای ما برادرزادهها را عمه جانم میدوختند و مادرم هم به ایشان کمک میکردند. در مدل لباسها صاحب نظر بودند و حتی لباس عروسی من و چندتا از خواهرهایم را هم ایشان دوختند. از زمان جوانی خیاطی میکردند حتی برای خواهرزادهها هم لباس عروسی دوختند. البته این خیاطی برای خودمان و خودشان بود و برای تأمین هزینه زندگی و محل درآمد نبود.
یکی دیگر از هنرهای عمه جانم گلدوزی و بوکله دوزی روی پارچه بود. یادم است که روی بقچهها و روی بالشتها خودشان گلدوزیهایی کرده بودند. شاید برایتان عجیب باشد ولی یک آشپز خوش دست و پنجه هم بودند. بوی غذای عمه جانم تا آنطرف حیاط که ما زندگی میکردیم میرسید و ما را سرسفره ایشان میکشاند که با روی باز از ما استقبال میکردند. حتی فوت و فن پخت خیلی از غذاها را ما از ایشان یاد گرفتیم.
عمه جانم یک باغبان مهربان هم بودند. باغبانی و کاشت سبزی را دوست داشتند و در باغچه روبهروی حیاط پونه، نعناع، ریحون و تلخون میکاشتند. گلدانهای زیادی داشتند که زیبایی آنها به خاطر رسیدگی ایشان بود. به موقع قلمه میزدند و رسیدگی میکردند. عمه جانم یک شخصیت کامل بیرونی و درونی داشتند. عمه جانم یک زن تمام عیار بود در علم، در زهد، در دوری از دنیا، در عشق ورزی به دیگران، کمک کردن به ناتوانان و بهخصوص به ما که به مصابه فرزندانشان عشق میورزیدند و تمام محبت مادری را در سختیها و دشواری زندگی به ما داشتند.
او یک گل خوش بو بود که طبق رسم روزگار تا زنده بود قدر او را ندانستیم و الان یک حسرت بزرگ روی قلب ماست.