ملیکا محمودی حسین آباد، دانشجوی کارشناسی ارشد مطالعات زنان| شهرآرانیوز؛ یکی از همین شبها که پرچم در دستم بود، نگاهم از جمعیت فراتر رفت و به زنانِ اطرافم گره خورد. چقدر پرچمداریِ زنانِ ما متفاوت است!
بچه که بودم، مثل خیلی از دخترها سرگرمی محبوبم عروسکبازی بود. به محض اینکه چشم باز میکردم، اولین کارم این بود که «صورتی»، «زیزیگولو»، «خرس پاندا» و «مریمگلی» را به جای خواهر و برادرهای نداشتهام بیدار کنم. پیش از هر چیز، برایشان در ظروف پلاستیکی صورتیام صبحانه میچیدم.
عصرها یکییکی راه میبردمشان یا روی پا میگذاشتم تا چرتی بزنند. انگار تمامِ مهارت مادرانگیام را در بستنِ زورکیِ چشمهایشان خلاصه کرده بودم تا با خیال راحت به نقاشیهایم برسم. آن روزها نمیدانستم که دارم مشقِ عشق مینویسم؛ مشقِ مادرانگی.
حالا پرچمی دارم؛ یکمتری، از جنس ساتنِ براق، با دستهای چوبی. در حاشیهاش تصویر دو امامِ حاضر و شهید نقش بسته است؛ آنقدر مراقبم که هرگاه تکانش میدهم، صورتِ پرصلابتشان تمامِ قد جلوهگری کند.
هر شب پیش از آنکه راهیِ تجمع شویم، اول از همه پرچم را چک میکنم و با احترام دمِ دست میگذارم. در خیابان محکم در آغوش میفشارمش؛ آنقدر مراقبم که به زمین نیفتد، که مبادا رنگهای سبز و قرمزِ پرشکوهش با غبارِ خیابان آلوده شود. هر چند شب در میان هم آبکشیاش میکنم؛ به قول مادربزرگ، مبادا غبارِ دوده و خیابان به جانِ پارچه بنشیند و «چرکمُرد» شود. این پرچم، عزیزترینِ من است.
یکی از همین شبها که پرچم در دستم بود، نگاهم از جمعیت فراتر رفت و به زنانِ اطرافم گره خورد. چقدر پرچمداریِ زنانِ ما متفاوت است!
زنان در هر سنی از مادربزرگها تا زنان جوان؛ انگار ایرانِ کوچکی را در دستانشان گرفتهاند و شبانه روی دست تاب میدهند؛ درست همانطور که کودکانِ عزیزتر از جانشان را در آغوش میفشارند و آرام در گوششان لالایی میخوانند ومیگویند: «مامانجان، جات امنه...»
ما زنان، هر شب «ایرانِ» کوچولو مان را توی دستمان را محکمتر از قبل بغل میکنیم و به او میگوییم: «ایران عزیزتر از جان، راحت بخواب. ما بیداریم.»
این شبها، زنانِ سرزمینم آمدهاند تا محافظِ «مامِ وطن» باشند. ما همگی تا صبح بر سرِ بالینت بیداریم؛ مراقبت، راحتی و آرامشت با ما. راحت بخواب ایرانِ عزیز، ما بیداریم.