آیا آلرژی کودکان به بادام زمینی قابل درمان است؟ ابهام در وضعیت اسپانسرینگ تیم خاتون برای حضور در رقابت‌های آسیایی دوستش نداشتم اما عاشقش شدم»| روایت شنیدنی همسر شهید مجید شعبانی از آخرین ماه‌های زندگی مشترک اهمیت استفاده از اسیدفولیک برای بارداری سالم درد و ناباروی، ۲ علامت مهم آندومتریوز| چه میزان از زنان درگیر این بیماری هستند؟ توجه به نیاز‌های  ویژه زنان در بحران‌ها، محور اقدامات شهرداری تهران خانه‌تان برق می‌زند، اما چرا هیچ‌کس نمی‌خندد؟ | راهنمای رهایی از وسواس تمیزی برای مادران نگاهی به معجزه ۴ دقیقه‌ای «پیش‌قدم شدن» در آشتی زوجین| مهارتی که نشانه بالاتر بودن هوش عاطفی (EQ) است تجلیل از ۱۱۰ مادر طلبه و اساتید دارای ۴ فرزند و بیشتر حوزه علمیه خراسان در حرم مطهر رضوی تغییر الگوی فرزندآوری در کشور| تعداد فرزندان اول از تعداد فرزندان دوم بیشتر شده است بررسی نقش و جایگاه پروین اعتصامی در آموزش و پرورش افغانستان در یک نشست فرهنگی روایت شهادت شهیده «سیده مهدیس حمیدی» در جنگ تحمیلی سوم از زبان پدر| همه چیز در چند ثانیه تغییر کرد نگاه جلال آل‌احمد به نقش زنان در تحولات انقلاب اسلامی چه بود؟ آیا می توان در آشپزی، صرفه جویی کرد؟| معرفی راهکارهایی ساده برای کاهش دورریز مواد غذایی صدور بیمه اجتماعی برای بیش از ۳ هزار بانوی سرپرست خانوار در تهران ویدئو| مادرانه| روایتی از دلتنگی مادران شهدا| شهید احمد عاقبتی بهروزآذر: در روز‌های سخت، «خانواده ایران» معنای تازه‌ای یافت زنان باردار نیاز به رژیم غذایی جداگانه ندارند| افزایش وزن مناسب، نشانه رشد مطلوب جنین ناکامی تیم ملی والیبال زنان ایران در چهارمین مسابقه خود در جام آسیا کاهش میانگین سنی بازیکنان در اردوی اخیر تیم ملی فوتسال بانوان
سرخط خبرها
دلمان برایتان تنگ شده است آقا

دلمان برایتان تنگ شده است آقا

  • کد خبر: ۴۰۵۲۳۳
  • ۱۹ فروردين ۱۴۰۵ - ۲۱:۰۵
دلم برایتان تنگ شده است. خیلی هم تنگ شده است. شما همه چیزتان را پای ما گذاشتید و حق پدری را خوب ادا کردید. نور بدرقه راهتان باشد.

پای گاز ایستاده‌ام برای آماده کردن افطاری. اینجا توی آشپزخانه‌ای که یک ضلع بزرگش پنجره است رو به حیاطی که حوض قشنگ و دلبرش همیشه برایم امن‌ترین جای دنیا بوده است. دارم وسایل سفره افطار را آماده می‌کنم.

آشپزی کردن عشق من است. مثل نوشتن. شبیه انتخاب و چینش کلمات کنار هم که سجع و موزون بودنش به وقت خواندن حالم را خوب می‌کند. صدای ترتیل قرآن بلند است. مثل عصر‌های هر روز خانه مان و صدای قل زدن آب سماور که نزدیک است. ظاهرا همه چیز عادی است و حتی جوانه زدن شکوفه‌های درخت باغچه که می‌گوید بهار نزدیک است، اما نمی‌دانم چرا نمی‌توانم گریه‌ام را بخورم. قطره‌های اشک روی صورتم سر می‌خورد.

چقدر زمین برایم تنگ شده است. دلم آسمان را می‌خواهد و رفتن از زمین را. درست شبیه وقتی که بابا رفته بود. حالا همان روزهاست. تکرار شده دوباره. می‌دانی رابطه قلبی عجیبی بین دختر و پدر است. اگر کیلومتر‌ها دورتر چیزی بابا را دلگیر کرده باشد دختر دردش را حس می‌کند. اصلا رابطه قلبی دختر و بابا چیزی نیست که کسی از پس فهمیدنش برآید. همیشه فکر می‌کردم هر اتفاقی برای بابا بیفتد من هم می‌میرم. بدون برو برگرد.

از بامداد و به وقت سحری خوردن که زیرنویس تلویزیون آمده بود روح شما به ملکوت اعلی پیوست. لقمه توی گلویم گیر کرد. چقدر به اسم و روح شما می‌آمد که بگویند به ملکوت اعلی پیوسته است. اما این چند عبارت برای من سنگین است و برای همه مردم ایران سنگین است.

حالا وقتی فکر می‌کنم صورت مهربانتان را نمی‌بینم دلم تنگ می‌شود. برای خنده هایتان، برای نصیحت هایتان، برای گفتن این عبارت که «آرام باشید، آرام.»

من از همین دور و کنار پنجره‌ای که یک ضلعش رو به آسمان است با شما حرف می‌زنم. مثل وقت و بی وقت‌هایی که با بابا درد دل می‌کنم.

دلم برایتان تنگ شده است. خیلی هم تنگ شده است، اما حیف بود که بیشتر از این منتظر آدم‌های دنیا بمانید و سفرتان به تأخیر بیفتد. شما همه چیزتان را پای ما گذاشتید و حق پدری را خوب ادا کردید. نور بدرقه راهتان باشد.

ولی کاش بودید و با همان سکینه و آرامشی که داشتید می‌آمدید و می‌گفتید خوب می‌شویم. می‌گفتید نور می‌تابد. می‌گفتید این روز‌ها تمام می‌شود. کاش بودید و می‌آمدید و رخت عزا را از تن فرزندانتان در می‌آوردید. ما همیشه پشتمان به شما گرم است. حالا که حجابی هم بین شما و خدا نیست. لطفا پدرانه دعایمان کنید.

ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.