نایب قهرمان بازی‌های اسلامی: مدال واقعی‌ام در موکب‌های خدمت است بهروزآذر: مدیران جوان پل ارتباطی مردم و نظام تصمیم‌گیری باشند محک دوباره تیم ملی فوتسال زنان ایران در مسابقات آسیای مرکزی| تغییر نسل در ترکیب تیم ملی آغاز شد چه ارتباطی میان کمبود آهن و ناباروری زنان وجود دارد؟ ساماندهی صندوق‌های خرد زنان روستایی و عشایری| عاملیت زنان روستایی و عشایری باید شناسایی شود سزارین در کشور، همچنان بالاتر از حد استاندارد| تعویق در فرزندآوری، بر کاهش نرخ باروری اثرگذار است طراحی و اجرای نشان «خانواده محوری» در آینده‌ای نزدیک| شهرداری پایتخت به مسئله «تهران خانواده» توجه ویژه خواهد کرد آغاز تمرینات تیم ملی فوتسال زنان جهت حضور در مسابقات کافا از امروز (یکشنبه ۱۷ خرداد ماه ۱۴۰۵) شیرخوارگان کشور برای «نوه رهبر شهید» در قم گردهم می‌آیند اجرای یک برنامه ویژه بیش از ۱۵۰۰ نفر از زنان سرپرست خانوار در خراسان رضوی| پیشگیری از معلولیت‌ها به یک جریان فراگیر سلامت‌محور تبدیل شده است نجات جان مادر ۲۸ ساله باردار و دوقلوهایش در تهران چرا در خانه خودتان هم غمگین هستید؟ | یک پژوهشگر از راز چیدمان خانه پرده برداشت اصلاح جهش‌های بیماری‌زا در جنین‌ها با انجام یک پژوهش مهم خانه داری| کدام گل‌های فصلی رشد تهاجمی دارند؟ پایان بسیاری از ازدواج‌ها با پدیده «فرسودگی زناشویی» | چگونه خود را ارزیابی کنیم؟ زنان؛ پیشرانان اصلی اقتصاد خلاق در ایران هستند چرا خواب در بارداری بسیار مهم است؟ درباره علل ریزش موی بانوان پس از بارداری چه می‌دانید؟ پنجره جمعیتی قزوین در حال بسته شدن| نرخ باروری به کمتر از ۱.۲۴ رسیده است
سرخط خبرها
کجا باید سراغت را بگیرم؟

کجا باید سراغت را بگیرم؟

  • کد خبر: ۴۰۵۲۳۵
  • ۱۹ فروردين ۱۴۰۵ - ۲۱:۱۰
هستی، نشان به آن نشان که این ملت مثل کوه استوار ایستاده است. نیستی، نشان به آن نشان که دلم آرام نمی‌گیرد و تلخی بغض هنوز گلویم را می‌سوزاند. چهل روز از رفتنت می‌گذرد و هنوز باورم نیست.

«آروم باشید. این چیزایی که شما می‌بینید، اینا حوادث طبیعی یک راه دشوار به سمت قله است.»

پس چرا من آرام نمی‌گیرم؟ این حادثه طبیعی نبود یا راه دشوارتر از آنچه بود که تصور می‌کردم؟ شاید به خاطر آن است که نمی‌دانم کجا باید سراغت را بگیرم! هستی، نشان به آن نشان که این ملت مثل کوه استوار ایستاده است. نیستی، نشان به آن نشان که دلم آرام نمی‌گیرد و تلخی بغض هنوز گلویم را می‌سوزاند. چهل روز از رفتنت می‌گذرد و هنوز باورم نیست.

می‌دانستی از صبح‌های شنبه گریزان شده‌ام؛ درست مانند سحر‌های جمعه وقتی برای اولین بار قلب ایران لرزید و مرا از قیلوله روزمرگی بیدار کرد. هر شنبه که می‌آید دوباره یاد نبودنت تازه و قلبم تکه تکه می‌شود؛ یاد آخرین قاب حضورت می‌افتم پشت آن میز مستطیلی ساده با مشتی گره کرده.

ابرمرد ایرانی، عمار دوران، علمدار حسین، ایرانی‌ترین ایرانی و. هرکه تو را به صفتی می‌خواند؛ آن طور که می‌شناسدت. ولی برای من علی زمانه بودی؛ سکوتت، خون دل خوردن هایت از اشعث‌ها و ابوموسی‌ها و اهل کوفه، دفاعت از ملت به میراث برده از پیامبر و ایستادنت تا واپسین لحظات در محرابی که برخی باورش نداشتند.

حالا برایم حسین زمانه شده‌ای. گفته بودی: «جان ناقابلی دارم، جسم ناقصی دارم، اندک آبرویی هم دارم که این را هم خود شما به ما داده‌اید. همه این‌ها را من کف دست گرفته‌ام در راه این انقلاب و در راه اسلام فدا خواهم کرد.»، اما نگفته بودی اهل منزلت را هم قربانی این راه می‌کنی تا خونتان خروش یک ملت که نه، جهانی شود.

راستی نگفته بودمت که چقدر دلم گرفت وقتی شنیدم علی اصغر چهارده ماهه ات هم پرپر شد. وقتی شنیدم نوردیده ات حتی برای حفظ جان میوه‌های دلش هم که شده، حاضر به ترک ولی اش نشده. وقتی شنیدم خانه ات هم سطح همه خانه‌های شهر است.

این روز‌ها درباره ات زیاد شنیده‌ام ولی می‌خواهم بگویمت که با همه این داغ‌ها خوشحالم که در درست‌ترین نقطه این دنیا ایستاده‌ام. پای وطنی که حَرَمت بود؛ دلگرم به مردمی که مایه افتخارت بود و زیر بیرقی که به دست خلف شایسته ات هنوز بر بلندای این سرزمین در اهتزاز است.

ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.