«آروم باشید. این چیزایی که شما میبینید، اینا حوادث طبیعی یک راه دشوار به سمت قله است.»
پس چرا من آرام نمیگیرم؟ این حادثه طبیعی نبود یا راه دشوارتر از آنچه بود که تصور میکردم؟ شاید به خاطر آن است که نمیدانم کجا باید سراغت را بگیرم! هستی، نشان به آن نشان که این ملت مثل کوه استوار ایستاده است. نیستی، نشان به آن نشان که دلم آرام نمیگیرد و تلخی بغض هنوز گلویم را میسوزاند. چهل روز از رفتنت میگذرد و هنوز باورم نیست.
میدانستی از صبحهای شنبه گریزان شدهام؛ درست مانند سحرهای جمعه وقتی برای اولین بار قلب ایران لرزید و مرا از قیلوله روزمرگی بیدار کرد. هر شنبه که میآید دوباره یاد نبودنت تازه و قلبم تکه تکه میشود؛ یاد آخرین قاب حضورت میافتم پشت آن میز مستطیلی ساده با مشتی گره کرده.
ابرمرد ایرانی، عمار دوران، علمدار حسین، ایرانیترین ایرانی و. هرکه تو را به صفتی میخواند؛ آن طور که میشناسدت. ولی برای من علی زمانه بودی؛ سکوتت، خون دل خوردن هایت از اشعثها و ابوموسیها و اهل کوفه، دفاعت از ملت به میراث برده از پیامبر و ایستادنت تا واپسین لحظات در محرابی که برخی باورش نداشتند.
حالا برایم حسین زمانه شدهای. گفته بودی: «جان ناقابلی دارم، جسم ناقصی دارم، اندک آبرویی هم دارم که این را هم خود شما به ما دادهاید. همه اینها را من کف دست گرفتهام در راه این انقلاب و در راه اسلام فدا خواهم کرد.»، اما نگفته بودی اهل منزلت را هم قربانی این راه میکنی تا خونتان خروش یک ملت که نه، جهانی شود.
راستی نگفته بودمت که چقدر دلم گرفت وقتی شنیدم علی اصغر چهارده ماهه ات هم پرپر شد. وقتی شنیدم نوردیده ات حتی برای حفظ جان میوههای دلش هم که شده، حاضر به ترک ولی اش نشده. وقتی شنیدم خانه ات هم سطح همه خانههای شهر است.
این روزها درباره ات زیاد شنیدهام ولی میخواهم بگویمت که با همه این داغها خوشحالم که در درستترین نقطه این دنیا ایستادهام. پای وطنی که حَرَمت بود؛ دلگرم به مردمی که مایه افتخارت بود و زیر بیرقی که به دست خلف شایسته ات هنوز بر بلندای این سرزمین در اهتزاز است.