همسر شهیدجمهور: خانواده ایرانی مستحکم‌ترین سد در برابر تهاجم فرهنگی و فمنیستی است روایت شهادت دلخراش خانم معلم مدرسه میناب حین نجات دانش‌آموزان + فیلم و عکس معجزه بازی‌های کثیف و رشد مغزی نوزاد آماده باش بانوان تهرانی برای مراسم تشییع پیکر «رهبر شهید» زندگی فرزندتان را با حمایت افراطی و نجات‌گری دائمی خراب نکنید راهکارهای کنترل رفتارهای حرکتی کودک در هیئت‌های عزاداری چرا از زنده‌یاد وحیدی به عنوان «غزل‌بانوی شعر انقلاب» یاد می‌کنند؟ سلامت قلب مادر با خطر تاخیر رشد کودک در ارتباط است مشارکت اقتصادی زنان در چارچوب اصول کرامت انسانی است نگاهی به سهم زنان خانه‌دار در قوانین بیمه‌ای | نخستین گام در اصلاح سیاست‌های حمایتی چیست؟  ایرانی ها، وارث عادت‌های مادرانه خاطرات دختر شهید مدافع حرم میثم نجفی در کتاب «قصه‌ای برای حلما» کسب ۲ مدال نقره توسط تکواندوکاران دختر ایرانی در رقابت‌های بین‌المللی قزاقستان کاهش مشارکت اقتصادی زنان ایران از ۱۷ به ۱۲ درصد در یک سال تاب‌آوری در بزرگسالی، مهارتی که ریشه‌های آن از نخستین رابطه عاطفی با مادر شکل می‌گیرد درباره خطرات داروهای لاغری برای جنین چه می دانید؟ سیمین‌دخت وحیدی، شاعر انقلاب اسلامی درگذشت + علت فوت رقابت‌های FIP مالزی| تیم دختران پدل ایران حذف شدند این‌طور بچه‌ها را پای روضه بنشانید تا عاشق امام حسین(ع) شوند احتمال افزایش خطر اوتیسم با مصرف استامینوفن در دوران بارداری
سرخط خبرها
دلمان برایتان تنگ شده است آقا

دلمان برایتان تنگ شده است آقا

  • کد خبر: ۴۰۵۲۳۳
  • ۱۹ فروردين ۱۴۰۵ - ۲۱:۰۵
دلم برایتان تنگ شده است. خیلی هم تنگ شده است. شما همه چیزتان را پای ما گذاشتید و حق پدری را خوب ادا کردید. نور بدرقه راهتان باشد.

پای گاز ایستاده‌ام برای آماده کردن افطاری. اینجا توی آشپزخانه‌ای که یک ضلع بزرگش پنجره است رو به حیاطی که حوض قشنگ و دلبرش همیشه برایم امن‌ترین جای دنیا بوده است. دارم وسایل سفره افطار را آماده می‌کنم.

آشپزی کردن عشق من است. مثل نوشتن. شبیه انتخاب و چینش کلمات کنار هم که سجع و موزون بودنش به وقت خواندن حالم را خوب می‌کند. صدای ترتیل قرآن بلند است. مثل عصر‌های هر روز خانه مان و صدای قل زدن آب سماور که نزدیک است. ظاهرا همه چیز عادی است و حتی جوانه زدن شکوفه‌های درخت باغچه که می‌گوید بهار نزدیک است، اما نمی‌دانم چرا نمی‌توانم گریه‌ام را بخورم. قطره‌های اشک روی صورتم سر می‌خورد.

چقدر زمین برایم تنگ شده است. دلم آسمان را می‌خواهد و رفتن از زمین را. درست شبیه وقتی که بابا رفته بود. حالا همان روزهاست. تکرار شده دوباره. می‌دانی رابطه قلبی عجیبی بین دختر و پدر است. اگر کیلومتر‌ها دورتر چیزی بابا را دلگیر کرده باشد دختر دردش را حس می‌کند. اصلا رابطه قلبی دختر و بابا چیزی نیست که کسی از پس فهمیدنش برآید. همیشه فکر می‌کردم هر اتفاقی برای بابا بیفتد من هم می‌میرم. بدون برو برگرد.

از بامداد و به وقت سحری خوردن که زیرنویس تلویزیون آمده بود روح شما به ملکوت اعلی پیوست. لقمه توی گلویم گیر کرد. چقدر به اسم و روح شما می‌آمد که بگویند به ملکوت اعلی پیوسته است. اما این چند عبارت برای من سنگین است و برای همه مردم ایران سنگین است.

حالا وقتی فکر می‌کنم صورت مهربانتان را نمی‌بینم دلم تنگ می‌شود. برای خنده هایتان، برای نصیحت هایتان، برای گفتن این عبارت که «آرام باشید، آرام.»

من از همین دور و کنار پنجره‌ای که یک ضلعش رو به آسمان است با شما حرف می‌زنم. مثل وقت و بی وقت‌هایی که با بابا درد دل می‌کنم.

دلم برایتان تنگ شده است. خیلی هم تنگ شده است، اما حیف بود که بیشتر از این منتظر آدم‌های دنیا بمانید و سفرتان به تأخیر بیفتد. شما همه چیزتان را پای ما گذاشتید و حق پدری را خوب ادا کردید. نور بدرقه راهتان باشد.

ولی کاش بودید و با همان سکینه و آرامشی که داشتید می‌آمدید و می‌گفتید خوب می‌شویم. می‌گفتید نور می‌تابد. می‌گفتید این روز‌ها تمام می‌شود. کاش بودید و می‌آمدید و رخت عزا را از تن فرزندانتان در می‌آوردید. ما همیشه پشتمان به شما گرم است. حالا که حجابی هم بین شما و خدا نیست. لطفا پدرانه دعایمان کنید.

ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.