جشن ازدواج زوج‌های جان‌فدا در تهران برگزار شد + فیلم نخستین کنگره «سلام بر ابراهیم» در حرم رضوی؛ شبی که بانوان شاعر برای شهید جمهور شعر می‌خوانند نگاهی به وضعیت متفاوت فرزندآوری در مناطق ۲۲گانه تهران| وقتی کار فرهنگی، حرف اول را می‌زند ضرورت تدوین نقشه راه سلامت زنان| تشخیص زودرس بیماری‌ها موجب کاهش مرگ‌ومیر می‌شود چهارمی تیم ملی هندبال زیر ۱۶ سال دختران ایران در مسابقات آسیایی شناسایی ۴۰۰ مورد سرطان پستان در غربالگری زنان آذربایجان شرقی طی سال ۱۴۰۴ حمایت از مادران شاغل، یکی از اولویت‌های مهم در خراسان جنوبی تاثیرات فانتزی‌های ازدواج بر زندگی مشترک چیست؟ ​قرار روز‌های بی قرار بروید با هم بسازید کاهش فرزندآوری تنها ریشه اقتصادی ندارد| ضرورت تمرکز بر رفع موانع فرزند اول حمایت از خانواده‌های دارای فرزند چندقلو، اولویت سازمان بهزیستی کشور ازدواج صحیح، موتور محرک افزایش جمعیت پایدار روز ازدواج، زیر سایه آمار‌های سرد؛ چرا جوانان خراسانی کمتر از دیروز پای سفره عقد می‌نشینند؟
سرخط خبرها
دلمان برایتان تنگ شده است آقا

دلمان برایتان تنگ شده است آقا

  • کد خبر: ۴۰۵۲۳۳
  • ۱۹ فروردين ۱۴۰۵ - ۲۱:۰۵
دلم برایتان تنگ شده است. خیلی هم تنگ شده است. شما همه چیزتان را پای ما گذاشتید و حق پدری را خوب ادا کردید. نور بدرقه راهتان باشد.

پای گاز ایستاده‌ام برای آماده کردن افطاری. اینجا توی آشپزخانه‌ای که یک ضلع بزرگش پنجره است رو به حیاطی که حوض قشنگ و دلبرش همیشه برایم امن‌ترین جای دنیا بوده است. دارم وسایل سفره افطار را آماده می‌کنم.

آشپزی کردن عشق من است. مثل نوشتن. شبیه انتخاب و چینش کلمات کنار هم که سجع و موزون بودنش به وقت خواندن حالم را خوب می‌کند. صدای ترتیل قرآن بلند است. مثل عصر‌های هر روز خانه مان و صدای قل زدن آب سماور که نزدیک است. ظاهرا همه چیز عادی است و حتی جوانه زدن شکوفه‌های درخت باغچه که می‌گوید بهار نزدیک است، اما نمی‌دانم چرا نمی‌توانم گریه‌ام را بخورم. قطره‌های اشک روی صورتم سر می‌خورد.

چقدر زمین برایم تنگ شده است. دلم آسمان را می‌خواهد و رفتن از زمین را. درست شبیه وقتی که بابا رفته بود. حالا همان روزهاست. تکرار شده دوباره. می‌دانی رابطه قلبی عجیبی بین دختر و پدر است. اگر کیلومتر‌ها دورتر چیزی بابا را دلگیر کرده باشد دختر دردش را حس می‌کند. اصلا رابطه قلبی دختر و بابا چیزی نیست که کسی از پس فهمیدنش برآید. همیشه فکر می‌کردم هر اتفاقی برای بابا بیفتد من هم می‌میرم. بدون برو برگرد.

از بامداد و به وقت سحری خوردن که زیرنویس تلویزیون آمده بود روح شما به ملکوت اعلی پیوست. لقمه توی گلویم گیر کرد. چقدر به اسم و روح شما می‌آمد که بگویند به ملکوت اعلی پیوسته است. اما این چند عبارت برای من سنگین است و برای همه مردم ایران سنگین است.

حالا وقتی فکر می‌کنم صورت مهربانتان را نمی‌بینم دلم تنگ می‌شود. برای خنده هایتان، برای نصیحت هایتان، برای گفتن این عبارت که «آرام باشید، آرام.»

من از همین دور و کنار پنجره‌ای که یک ضلعش رو به آسمان است با شما حرف می‌زنم. مثل وقت و بی وقت‌هایی که با بابا درد دل می‌کنم.

دلم برایتان تنگ شده است. خیلی هم تنگ شده است، اما حیف بود که بیشتر از این منتظر آدم‌های دنیا بمانید و سفرتان به تأخیر بیفتد. شما همه چیزتان را پای ما گذاشتید و حق پدری را خوب ادا کردید. نور بدرقه راهتان باشد.

ولی کاش بودید و با همان سکینه و آرامشی که داشتید می‌آمدید و می‌گفتید خوب می‌شویم. می‌گفتید نور می‌تابد. می‌گفتید این روز‌ها تمام می‌شود. کاش بودید و می‌آمدید و رخت عزا را از تن فرزندانتان در می‌آوردید. ما همیشه پشتمان به شما گرم است. حالا که حجابی هم بین شما و خدا نیست. لطفا پدرانه دعایمان کنید.

ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.