جنجال بر سر دیسکالیفه شدن فاطمه محیطی‌زاده در آستانه کسب یک مدال تاریخی در رقابت ۷گانه دوومیدانی در بازی‌های آسیایی آشپزی | علت تلخ شدن خورشت قیمه و راه حل آن چیست؟ ارائه الگوی سوم زن در کتاب «از خانه تا سنگر؛ نقش زنان در متن دفاع مقدس» کسب مقام هفتم بازی‌های آسیایی ناگویا ۲۰۲۶ توسط تیم ملی کانو دو نفره ۵۰۰ متر بانوان ایران بازی‌های آسیایی ناگویا ۲۰۲۶| نماینده ماده ۷گانه دوومیدانی ایران در ۵ رشته مقام اول را کسب کرد از جبهه‌های ایثار تا بارگاه رضوی | «حماسه‌سازان بی‌ادعا» در رواق نجمه خاتون (س) روایت می‌شوند (۳ مهر ۱۴۰۵) ویدئو | مادرانه | روایتی از دلتنگی مادران شهدا | شهید مهدی کرمانی «الگوی سوم زن مسلمان»؛ مفهومی تکمیل‌کننده برای حضور اجتماعی زنان و نقش‌آفرینی موثر آنها در خانواده لیگ برتر هندبال بانوان باشگاه‌های کشور از امروز پنجشنبه (۲ مهر ماه ۱۴۰۵) آغاز شد آشپزی | مانی‌پلو دامغانی؛ ترکیب هماهنگ طعم‌های شیرین، ترش و خوش‌عطر + طرز تهیه خانه‌داری | یخ‌زدایی موادغذایی روی کابینت خطرناک است برگزاری یک کارگاه آموزشی برای زنان خانه‌دار مشهدی | بوستان شهربانوی نصرت میزبان شد آغاز هفته دوم لیگ برتر فوتبال زنان ایران از امروز (۲ مهر ماه ۱۴۰۵) بازی‌های آسیایی ناگویا ۲۰۲۶ | مدال برنز دختر ملی‌پوش ایرانی در ماده تک‌نفره سنگین وزن کسب شد کسب ۳ مدال طلا و یک نفره توسط بانوان تیم ملی روئینگ ایران در بازی‌های آسیایی ویژه‌برنامه «فرزندان روح‌الله، حماسه‌سازان بی‌ادعا» در رواق نجمه خاتون (س) حرم مطهر رضوی برگزار می‌شود نسخه شفابخش برای درمان کمردرد زنان خانه‌دار رقابت‌های اسکواش بیستمین دوره بازی‌های آسیایی ناگویا | ۲ بانوی ایرانی به مرحله بعد صعود کردند ناکامی تیم ملی کبدی بانوان ایران در سومین دیدار مرحله گروهی بازی‌های آسیایی ۲۰۲۶
سرخط خبرها
برای مادر شهید امرالله امیری که این روزها با شنیدن اخبار جنگ، داغ دلش دوباره تازه شده است| یک تیر و دو جان

برای مادر شهید امرالله امیری که این روزها با شنیدن اخبار جنگ، داغ دلش دوباره تازه شده است| یک تیر و دو جان

  • کد خبر: ۴۳۳۹۲۹
  • ۰۶ مرداد ۱۴۰۵ - ۱۵:۰۴
روی سبزترین نقطه از نقشه ایران، حوالی شرجی و شالیزار و شبنم، پیرزنی دارد روز‌ها را با خیال جوان سفرکرده اش سر می‌کند و سال هاست خود را به ندانستن زده و به روی خودش نمی‌آورد که دیگر آن پاره تنش به خانه برنمی گردد.

من این سر ایران سرم به کار خودم بود و هیچ نمی‌دانستم کیلومتر‌ها بالاتر، روی سبزترین نقطه از نقشه ایران، حوالی شرجی و شالیزار و شبنم، پیرزنی دارد روز‌ها را با خیال جوان سفرکرده اش سر می‌کند و سال هاست خود را به ندانستن زده و به روی خودش نمی‌آورد که دیگر آن پاره تنش به خانه برنمی گردد.

اگر آن کلیپ کوتاه از یک خبرنگار توی فضای مجازی منتشر نمی‌شد، وسط این روزمرگی ها، هیچ وقت تصویر مادر شهید امرا... امیری و اشک هایش، سلول‌های خاکستری مغزم را پر نمی‌کرد.

حالا من بعد از آن کلیپ، مادری را می‌شناسم که انگار در او، دو زن زندگی می‌کند. یکی هر روز صبح با تنی سنگین و فرسوده از خواب بیدار می‌شود، زیر سماورش را روشن می‌کند، پرده‌های خانه را کنار می‌زند، یک مشت برنج نم می‌گذارد و فکر می‌کند برای نهار امروز چه چیزی درست کند.

زنی عادی وسط یک زندگی معمولی که شاید تلویزیون خانه اش خراب شده و آن رادیوی ته انباری را پیدا نمی‌کند. تنهاست. به تنهایی اش عادت کرده. به سکوت خانه عادت کرده. خلوتش را دوست دارد و دلش نمی‌خواهد آدم‌های بیشتری را ملاقات کند.

من مادری را می‌شناسم که ترجیح می‌دهد با زن تنهای درونش روز‌ها را به شب گره بزند و هیچ به یاد نیاورد سال‌ها پیش کدام صاعقه از کجای آسمان افتاد به زندگی آرام و بی حاشیه اش. من مادری را می‌شناسم که سال ها، خود را از واقعیت دور نگه داشته و تظاهر می‌کند هیچ اتفاقی نیفتاده حتی وقتی با یک دستمال نم دار نخی می‌افتد به جان گرد و غبار خانه، مقابل قاب سیاه و سفید پسر کم سن و سالش مکثی می‌کند و جوری دستمال را به شیشه می‌کشد، انگار جوانش همین ظهری برای ناهار به خانه برمی گردد.

من مادری را می‌شناسم که بالاخره یک جایی وسط اخبار جنگ و شلوغی‌های خاورمیانه با زن دوم درونش روبه رو می‌شود. چشم د رچشم. تلخ و بغضناک و شکسته. زنی که روزی روزگار پسر جوانش را، جگرگوشه اش را، پاره تنش را برای آخرین بار از زیر قرآن رد کرد، صدقه را از گوشه روسری اش باز کرد و یک کاسه آب ریخت پشت قدم هایش، اما هیچ کدام افاقه نکرد. حتی آن التماس‌های دم آخری. رفت که رفت.

حالا وقتی ریز ریز، خبر پرپر شدن جوان‌ها از گوشه و کنار این خاک به گوشش می‌رسد، به اندوه دل مادرهایشان فکر می‌کند. آن وقت چشم می‌چرخاند و آن حفره سیاه دلش را توی چشم‌های معصوم جوان داخل قاب پیدا می‌کند. جگرش گر می‌گیرد و به جای تمام مادر‌های جوان از دست داده، می‌سوزد. او خوب می‌داند جنگ چه خشونت عریان بی رحمی دارد. آن گلوله‌ای که روزی از تفنگ یک بعثی آزاد شد و از سینه جوانش گذشت، گویی دست آخر در قلب مچاله او آرام گرفته.

من مادری را می‌شناسم که انگار در او دو زن زندگی می‌کنند. زنی که روزی با خبر شهادت جوانش، قالب تهی کرد و زنی که باز هم مجبور به ادامه این زندگی کسالت بار بود. خدای این مرز و بوم می‌داند چند مادر شبیه به مادر شهید امرا... امیری با گلوله‌ای در سینه و بغضی در گلو، دارند آرام و بی سر و صدا، گوشه‌ای برای خودشان زندگی می‌کنند.

ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.