برای بار دوم ماشین لباس شویی را پر میکنم. دکمه استارت را میزنم و محتویات سبد لباسهای مشکی نم دار را یکی یکی روی بند رخت آویزان میکنم. یک روسری بزرگ مشکی، شلوار مشکی، بلوز مشکی، تیشرت کوچک پسرانه با طرح خرس قهوهای، بلوز دخترانه مشکی با قلبهای ریز صورتی، یک پیراهن مردانه مشکی، یک چفیه و تمام. حالا همه عد خشک شدن جمع میشود و میرود ته کمد لباسها تا ایام فاطمیه. کارم که با لباسها تمام میشود، یک چهارپایه میآورم و یکی یکی پونزها را از چهار کنج کتیبه محتشم کاشانی روی دیوار جدا میکنم و بعد پارچه مخمل سیاه را جوری که انگار شکستنیترین بلور خانه را توی دست هایم گرفته باشم، با احترام تا میزنم و میبرم میگذارم توی آن چمدان بزرگ گوشه اتاق. تلویزیون دارد شبکه پویا نشان میدهد. همه چیز خیلی رنگیتر از روزهای گذشته است. خبری از آن بیرق سیاه گوشه تصویر نیست.
در عوض ربیع آمده. برای نهار هم یک پرس از غذای نذری خانه آقای همسایه را گرم میکنم. این آخرین رزق محرم و صفری است که بر ما گذشت. هیچ معلوم نیست باز هم این دانههای متبرک بهشتی قسمتم بشود. برای خرید، از خانه که بیرون میزنم. آقای همسایه روبه رویی، یک چهارپایه چوبی رنگ و رو رفته گذاشته زیر پایش و دارد پرچم «یا حسین (ع)» سردر خانه اش را جمع میکند. پرچمی که از اولین روز محرم، زیر تیغ آفتاب و میان نسیم سحرگاهی دم صبح، حال و هوای حسین (ع) را بی منت در کوچه پراکنده میکرد. لبخند میزنم.
توی معابر فرعی شهر دیگر خبری از سیاهیها نیست. خیابانها طوری رفت و روب شده انگار نه انگار تا دیروز هزاران نفر کف همین گذرها اطعام میشدند و قدم برمی داشتند. شهر، اما انگار هنوز شبیه به یک میزبان باحوصله، آدمهای زیادی را در خانهها و حسینیهها و مسافرخانهها جا داده است. این را از چهره آدمهای غریب توی پیاده روها میفهمی. از گویشهای مختلف توی اتوبوسها و مترو. از نایلونهای خرید و آن چندعدد تخم مرغ و نان تازه و میوههای دستچین کم تعداد که با خودشان این طرف و آن طرف میکشانند. این آرامش پس از هیاهوها را دوست دارم. شهر من، با آبرومندی میهمان هایش را به خود پذیرفت و یک مجلس بزرگ پرجمعیت را از سر گذراند. حالا میهمانها هرکدام پراکنده شدهاند سمتی. آنها هنوز در کش وقوس سفرند. اصلا انگار تازه سفرشان شروع شده. تازه میتوانند شهر را ببینند. حرم را با دلی آسودهتر زیارت میکنند. چرخی در کوچه پس کوچههای بارگاه میزنند. میتوانند بروند سمت ییلاقات. سمت بازارها. برای من، اما امروز، بازگشت به یک زندگی معمولی با همان اضطرابهای همیشگی است. قرار نیست از اینجا به مقصد دیگری برگردم. حالا با چشمهای باز در رویارویی با ایام پیش رو قدم برمی دارم. از حالا که دیگر از معاشرت با روضههای اباعبدا... و سیاهیهای آخر صفر فارغ شدهام، باید به روزهای اول مهر فکر کنم. به تدارک سال نوی تحصیلی. به دودوتا چهارتای اول مهر و هزینههای سرسام آور و مدیریت آخرین روزهای تعطیلات.
از مستی دل پذیر عزاداریها به هوشیاری کسالت بار روزمرگی پرتاب شدهام و باید خیلی زود خودم را جمع و جور کنم. دلم میخواست من هم یک مسافر بودم. صبحها بعد از نماز صبح از حرم برمی گشتم مسافرخانه. قبل از ظهر، چرخی توی بازار میزدم. بعد از نماز ظهر به فکر یک وعده غذای گرم مشهدی میافتادم و بعد از چرت عصرانه دوباره سرازیر میشدم سمت چراغهای روشن حرم. حالا، اما در مجاورت آستان رضا (ع)، به خانه برمی گردم.
لباسهای خشک شده را یکی یکی از روی بند رخت جمع میکنم. لباسهای رنگی نم دار را پهن میکنم و آرزو میکنم این آخرین محرم و صفری نباشد که دلم برای سیاهیها تنگ میشود. ما تمام سال به بوی این کتیبهها زندهایم. کتیبههایی که ما را از روزمرگیهای مضطرب و پیوسته، به یک آغوش آرام و امن پناه میدهد. آن چنان که سایه سار درخت، پیاده خسته راه را.