آیا حضرت فاطمه معصومه (س) شهید شدند؟ درباره فیلم «اخت الرضا» | روایت سینمایی سفر بانوی کرامت، حضرت فاطمه معصومه (س) از مدینه تا قم + زمان پخش روایت تصویری از آینده ایران دختران کشور؛ محور برگزاری رویداد «کمیکستان» خانه‌داری | چرا پوره سیب‌زمینی، چسبنده و لاستیکی می‌شود؟ درباره اجرای مهارت «تفاهم بر سر تفاوت‌ها» در زندگی مشترک چه می‌دانید؟ سرمربی جدید تیم هندبال بانوان استقلال چه کسی است؟ بازی‌های آسیایی ۲۰۲۶ - ناگویا | تیم ملی کبدی زنان ایران مقابل ژاپن به برتری رسید دو سوم مبتلایان به آلزایمر را زنان تشکیل می‌دهند طرز تهیه دلمه برگ مو در خانه + فیلم «در غم بانوی بهشت» | رواق نجمه خاتون (س) حرم رضوی میزبان بانوان در شب وفات حضرت معصومه (س) ضرغامی: از وضعیت بی‌حجابی و ولنگاری جامعه رنج می‌برم خدمت‌رسانی ویژه اتوبوسرانی مشهد برای دانش‌آموزان دختر همزمان با بازگشایی مدارس حضور بازیگر پرحاشیه در شبکه نمایش خانگی زنان ایرانی چگونه میدان را به زندگی پیوند زدند؟ | شهر باید خودش را با زن واقعی تطبیق دهد ماجرای تولد دختر عجول گلبهاری در آمبولانس چیست؟ پتوس یکی از مقاوم‌ترین و محبوب‌ترین گیاهان آپارتمانی است | آشنایی با نحوه نگهداری آشپزی | فقط با ۳ ماده غذایی، تارت سیب زمینی و پیاز را درست کنید + طرز تهیه ضرورت شناخت دقیق و داده‌محور مسائل زنان و خانواده | فعالیت بیش از هزار زن قاضی در کشور قضاوت بانوان داور ایرانی در مسابقات هندبال بازی‌های آسیایی ۲۰۲۶ ناگویا نفرین خودخواسته؛ وقتی خودمان نسلمان را منقرض می‌کنیم!
سرخط خبرها
خاطرخواهی به قصد ازدواج

خاطرخواهی به قصد ازدواج

  • کد خبر: ۴۴۱۹۷۸
  • ۱۰ شهريور ۱۴۰۵ - ۱۳:۵۳
مقاومت بی فایده بود. اواخر دانشگاه به خاطر تأخیر‌هایی که در زندگی داشتم باید به ازدواج تن می‌دادم.
قاسم رفیعا
نویسنده قاسم رفیعا

مقاومت بی فایده بود. اواخر دانشگاه به خاطر تأخیر‌هایی که در زندگی داشتم باید به ازدواج تن می‌دادم. یک چند سالی دختر عموی مادرم نیره خانم همسایه ما بود. شوهرش علی آقا پاسدار بود و من فکر می‌کردم نیره خانم یک دختر به نام فاطمه و دو پسر به نام حسن و مهدی دارد. حسن هر روز خانه ما بود و مهدی گاهی با مادرش به خانه ما می‌آمد. وقتی نیره خانم به شهرک بوستان نقل مکان کرد تازه متوجه شدم یک دختر بزرگ‌تر هم دارد. یعنی یک روز ناگهانی زهره را توی کوچه دیدم. همان یک نگاه کافی بود تا همه خلوت شاعرانه‌ام به هم بریزد. در طی مدت همسایگی، نیره خانم این دختر را در خانه قایم کرده بود. شاید، چون دختر عمویش چهار پسر داشت. یا شاید من این قدر گرفتار بودم که او را ندیده بودم.

به هر حال شب رفتم و ماجرا را به مادرم گفتم. مادرم به شدت مخالفت کرد:

_ من دختر از قوم و خویش نمی‌گیرم.

من هم گفتم:

_ یا او یا هیچ کس و تمام. رفتم دنبال زندگی‌ام. ولی دائم به زهره فکر می‌کردم. آن روز‌ها در روابط عمومی اداره کل آموزش و پرورش کار می‌کردم. یک روز دیدم در بین برگزیدگان استانی قصه، نام زهره حیدری از طرقبه هم وجود دارد. زهره حیدری دست به قلم هم بود. از این بهتر هم مگر می‌شد؟

همین را بهانه کردم و به هر بهانه در خانه شان سبز شدم. در تمام این مدت خودش را ندیدم و بیشتر با نیره خانم حرف می‌زدم. فایده‌ای نداشت این‌ها دختر به من نشان نمی‌دادند.

یک شب با موتور از جلسه شعر پنجشنبه‌های حوزه هنری برگشتم و یک راست رفتم دم بستنی فروشی و کارگاه محمد حیدری. معمولا سرم را بند می‌کردم که فقط برای خواب بروم خانه، ساعت ۱۱ بود. مصطفی رضوی من را دید و گفت:

_ کجایی که از سر شب دنبالت می‌گردند. برو خونه.

وقتی رفتم خانه غلغله بود. دایی و خاله و پسر عمه ...

مادر راضی شده بود برود خواستگاری نوه عمویش. داشت تند و تند شرط و شروط می‌گذاشت:

- الان بگم مو مهریه نمدم ... مو تیکه نمدم ...

مرا که دید لبخندی زد و گفت:

_ مخم برم خواستگاری همو که مخی.

گل از گلم شکفت. حتی وقت نداشتم لباس عوض کنم. با همان ریخت موتورسواری در حالی که یک رد گل و لای پشت کاپشنم افتاده بود رفتم خواستگاری!

بحث‌ها و این حرف‌های خواستگاری هم به کنار، هیچ کس ساعت ۱۲ نرفته بود خواستگاری! از آن گذشته وقتی ما را فرستادند برای حرف زدن هردومان به شدت خوابمان می‌آمد. به هر حال جز شیرین زبانی و پر حرفی چیزی از آن شب خاطرم نیست، چون در تمام مدت محو زهره بودم. دیگر کار از کار گذشته بود. دل بسته شده بودم و فایده‌ای نداشت. به قول خودمان نامزد کردیم، ولی چه فایده نمی‌شد هم را ببینیم!

ادامه دارد...

ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.