عدم حضور سرمربی کره‌ای تیم ملی والیبال ایران در کنار این تیم در رقابت‌های آسیایی ترکیب ۱۴ نفره تیم ملی والیبال زنان برای حضور در رقابت‌های قهرمانی آسیا ۲۰۲۶ مشخص شد بزرگ‌ترین دشمنِ شیردهیِ موفق را بشناسید دعوت از ۲ خراسانی به اردوی تیم ملی فوتسال دختران در رده جوانان مشهد و میزبانی این ایام چرا خواب زنان ۴۰ سال به بالا به‌هم می‌ریزد؟ چرا انتخاب لباس راحتی به‌اندازه لباس مجلسی اهمیت دارد؟ انجام غربالگری سلامت زنان سرپرست خانوار در کلینیک‌های مددکاری اجتماعی کشور کسب مقام سومی تیم بسکتبال ۳ به ۳ زیر ۲۳ سال دختران ایران در مسابقات آسیایی دختر ملی پوش کبدی مشهد راهی اردوی آمادگی در کشور هند شد واکنش پزشکیان به موفقیت دختران وزنه‌بردار ایران در کسب نخستین نایب قهرمانی آسیا طرز تهیه لیمو عمانی خانگی؛ چاشنی اصیل ایرانی بانوی ملی‌پوش تالو ایران: جام جهانی تجربه مهمی برای من بود معرفی یک غذای مناسب برای حفظ ایمنی و رشد مغز کودکان + طرز تهیه خداحافظی بهترین گلزن تاریخ فوتبال زنان سپاهان از این تیم پس از ۹ سال همکاری ۸۰ درصد بازیکنان تیم ملی کبدی بانوان، جوان هستند | نبود دیدار تدارکاتی پیش از بازی‌های آسیایی؛ بزرگترین چالش درباره انجام اکوکاردیوگرافی قلب جنین در دوران بارداری چه می‌دانید؟ نسخه امام رضا (ع) برای میزبانی بدون استرس
سرخط خبرها
روایت یک عکس و امنیتی که برای دختران و بانوان جان‌ها داد

روایت یک عکس و امنیتی که برای دختران و بانوان جان‌ها داد

  • کد خبر: ۳۷۷۱۳۱
  • ۱۳ آذر ۱۴۰۴ - ۱۴:۰۴
قصه عکسی که ماندگار شد چیزی نبود غیر از همان شب‌های عملیات که در زندگی هر پرستاری می‌تواند بی‌نهایت قاب ثبت کند.
شهلا آبنوس
نویسنده شهلا آبنوس

باور کردنش سخت باشد که چهار دهه از جنگ گذشته است و من هنوز نمی‌توانم چاقو به دست بگیرم و گوشت تکه‌تکه کنم و نمی‌شود چشمم به خون بیفتد و حالم بد نشود، منی که سال‌ها در بیمارستان و جبهه بودم و رفتن آدم‌ها جزوی از زندگی‌ام شده است. حالم به‌ظاهر خوب است، اما زخم‌های روحم هرگز خوب نشدند. گاهی عفونت می‌کنند و همه وجودم را می‌گیرند.

من در اوایل بیست‌سالگی‌ام برادر و همسایه و قوم و خویش و هم‌کلاسی را از دست داده‌ام. شاید کسی مانند ما پرستاران و امدادگران نداند که درد چه مفهومی دارد و امنیت تا چه اندازه می‌تواند برای یک کشور اهمیت داشته باشد، مایی که در کمترین زمان، وقتی نه دوربینی بود و نه فضای مجازی، هر روز خاطره‌ای تلخ را ثبت کردیم.

در روز‌های اول جنگ من با دست خودم پارچه سفید را روی صورت هم‌کلاسی دوران کودکی و تازه‌عروسم انداختم. آن لحظه همه سال‌های که با هم گذرانده بودیم از نظرم گذشت، مایی که با هم خندیده و گریه کرده بودیم و عجیب اینکه همه توقع داشتند صبوری کنم.

اما قصه عکسی که ماندگار شد چیزی نبود غیر از همان شب‌های عملیات که در زندگی هر پرستاری می‌تواند بی‌نهایت قاب ثبت کند. به اندازه‌ای مجروح آورده بودند که بخش اورژانس دزفول غوغا و واویلا بود.

سالن‌ها را تقسیم کرده بودیم. مجروحان داخل راهرو خون‌ریزی و درد داشتند. همهمه همه‌جا را پر کرده بود.

یادم هست یک دنیا درد در سرم می‌چرخید: خون، گوشت و وصیت پشت وصیت. باید تند و تند مجروحان از بیمارستان دزفول تخلیه می‌شدند و به پادگان وحدتی که فرودگاهی نظامی بود می‌رفتند و از آنجا به‌سرعت به تهران، تبریز، مشهد و اصفهان اعزام می‌شدند. به خاطر دارم خانمی که همسر یکی از پرستاران اعزامی از تهران بود قرار شد همراه همسرش با آمبولانس به پادگان برود. بعد‌ها این عکس در همان حال و هوا گرفته و منتشر شد، تصویری که خودم متوجهش نبودم. شاید اگر آن زمان فضای مجازی وجود داشت ما هر روز صد‌ها تصویر از پرستاران را می‌دیدیم که خواهرانه روی سر مجروحان در حال خدمت‌رسانی بودند.

آن روز روی سر یکی از مجروحان که بی‌تابی می‌کرد ایستاده بودم و مدام او را دلداری می‌دادم. دلش نمی‌خواست به شهرش برگردد و مادرش او را با آن حال وضعیت ببیند. با هزار مصیبت و توجیه که اینجا جا نداریم و در شهر خودش رسیدگی بهتر است متقاعدش کردم اعزام شود.

مثل بچه‌ها اصرار می‌کرد که نرود. دستش قطع شده بود و بی‌قراری زیادی می‌کرد. کم‌سن بود و هنوز ازدواج نکرده بود. عشق به مادرش را کاملا می‌دیدم. حاضر بود در غربت بماند، اما برنگردد. ناچار شدم راضی‌اش کنم. هنوز بعد از سال‌ها به این فکر می‌کنم مادرش وقتی تنها پسرش را دید چه حالی پیدا کرد. اصلا زنده است یا نه؟ آیا دوباره به جنگ برگشت؟

سال‌ها بعد جنوب را ترک کردم، اما خاطراتم هرگز فراموش نشد. دست‌به‌قلم شدم و تصمیم گرفتم بنویسیم برای نسلی که باید بداند وقتی از وجب به وجب خاک حرف می‌زنیم دقیقا چه می‌گوییم.

ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.