ناباروری در بسیاری موارد قابل درمان است| سن؛ یکی از مهم‌ترین عوامل اثرگذار بر باروری بانوان «رازیانه» باعث افزایش شیرمادر می‌شود معرفی یک فرمول نامرئی برای تربیت فرزندی قدرتمند مغفول ماندن بسیاری از نقش‌های زنان در جنگ‌های تحمیلی اخیر | رسانه ها، پیگیر بازنمایی هویت واقعی زن ایرانی را باشند بانوی ملی‌پوش تیراندازی ایران: همه تیراندازان حاضر در فینال حرفه‌ای هستند آیا جمله «با خودش زندگی می‌کنم نه خانواده‌اش»، تفکر درستی است؟ خانه‌داری| با چند روش ساده، آشپزخانه را ایمن کنیم آغاز دومین مرحله از اردوی آماده‌سازی تیم ملی بانوان پارادوومیدانی از دوشنبه (۵ مرداد ماه ۱۴۰۵) وقتی ماندن در تولید سخت‌تر از شروع آن است| ایجاد یک کسب و کار و اشتغال برای بانوان شهر توسط یک بانوی لرستانی آغاز شمارش معکوس خاتون برای سومین ماجراجویی قاره‌ای گروه‌های مردمی جهادی پای کار ترویج فرزندآوری آمدند تهدید صمیمیت خانواده با استفاده افراطی از فضای مجازی نائب قهرمانی خراسان رضوی در مسابقات کاتای قهرمانی بانوان کشور ویدیو| روایت تکان‌دهنده امدادگر از دق کردنِ دختر سه ساله دکتر جمیله علم‌الهدی: حفظ وحدت انتظار امروز شهید رییسی از همه است پیکر مادر شهیدان داروغه در کاشان تشییع و خاکسپاری شد آمریکا پنج قلوهای معروف یزدی را یتیم کرد | روایت همسر و دختر شهید از روز حادثه + فیلم بررسی جایگاه نهاد خانواده در دیدگاه رهبر شهید انقلاب| مادر نخستین معلم جامعه است
سرخط خبرها
تنها پسری که دل از مادر برید

تنها پسری که دل از مادر برید

  • کد خبر: ۳۸۳۶۲۱
  • ۱۵ دی ۱۴۰۴ - ۱۹:۳۲
گاهی یک پسر، تمام دنیای یک مادر است؛ و گاهی همان پسر، با ایمانی آرام و تصمیمی بزرگ، دل از دنیا می‌بُرد تا راهی را انتخاب کند که به آسمان ختم می‌شود. این روایت زندگی کوتاه، اما پربار شهید سیدمصطفی موسوی است.

به گزارش شهرآرانیوز، شهید سیدمصطفی موسوی، پنجشنبه ۱۸ آبان ۱۳۷۴ به دنیا آمد و درست سه روز پس از قدم گذاشتن به بیست‌سالگی، در پنجشنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۴، در خاک سوریه به شهادت رسید. مصطفی، جوانی از نسل دهه هفتاد بود؛ نسلی که بسیاری آن را سرگشته می‌دانند، اما او برخلاف خیلی از هم‌نسلانش، خیلی زود راهش را پیدا کرد. با مطالعه، با تفکر و با گوش‌سپردن به ندای ولایت، به معرفتی رسید که او را به قافله آسمانیانی رساند که «عند ربهم یرزقون»‌اند. شیفته شهید عباس بابایی بود و از زمانی که با زندگی این شهید آشنا شد، شوق پرواز در دلش شعله کشید.

مصطفی؛ نابغه کوچک

زینت‌سادات موسوی، مادر شهید، می‌گوید: «تنها پسرم سیدمصطفی بود. در دبیرستان رشته ریاضی‌فیزیک می‌خواند و بعد در دانشگاه در رشته مکانیک قبول شد. چند سال پیش شناسنامه‌اش را آورد و گفت می‌خواهد بداند به سن تکلیف رسیده یا نه تا نماز و روزه‌اش را شروع کند. گفتم دقیق نمی‌دانم، بهتر است از امام جماعت مسجد بپرسی. رفت و وقتی مطمئن شد، از همان روز نمازهایش را به‌جا آورد و مقلد حضرت آقا شد.»

او ادامه می‌دهد: «به‌خاطر لاغری و ضعف جسمانی‌اش، هیچ‌وقت من و پدرش مجبورش نکردیم روزه بگیرد. حتی سال اول، برای سحری بیدارش نمی‌کردیم، اما دیدم با همان ضعف، بی‌سحری روزه می‌گیرد. از آن به بعد خودم بیدارش می‌کردم و او همیشه می‌گفت با این کار ثواب زیادی می‌بری. حتی تابستان‌ها که کارگری می‌کرد؛ گچ‌کاری یا نقاشی ساختمان، روزه‌هایش ترک نمی‌شد.»

مصطفی از کودکی علاقه عجیبی به ابزار داشت؛ آچار، پیچ‌گوشتی و هر وسیله فنی. هم‌رزمانش بعد‌ها تعریف کردند در سوریه، هر وسیله‌ای که خراب می‌شد، مصطفی دست به کار می‌شد و درستش می‌کرد؛ تا جایی که به او لقب «نابغه کوچک» داده بودند.

مگر تو می‌شنوی؟

هیچ‌وقت از کار‌هایی که می‌کرد، حرف نمی‌زد. مادرش می‌گوید: «حرف‌هایش درباره رفتن به سوریه را جدی نمی‌گرفتم. فکر نمی‌کردم واقعاً برود. عاشق شهید بابایی بود؛ مرتب به قزوین و مزارش می‌رفت، کتاب‌های زیادی درباره او می‌خرید و می‌گفت می‌خواهد مثل او زندگی کند و شهید شود. حتی به عشق او دنبال خلبانی رفت.»

مصطفی می‌گفت: «رؤیای اصلی‌ام این است که خلبان شوم و با هواپیمایی پر از مهمات، به قلب تل‌آویو بزنم.»

چند روز قبل از رفتنش، گوشه اتاق نشسته بود. از من پرسید: «مامان، از دنیا چه می‌خواهی؟» گفتم: «چیز خاصی نمی‌خواهم؛ دنیا را با تو می‌خواهم. دنیای بدون تو برایم معنا ندارد.» گفت: «قبل از من چه کسی را داشتی؟» گفتم: «خدا را.» گفت: «خدا همان خداست، من هم نباشم خدا را داری.»

ناراحت شدم و گفتم: «از این حرف‌ها نزن.» بعد آرام گفت: «مامان، سعی کن دل بکنی و ببخشی. تا دل نکنی، به معرفت نمی‌رسی. از دنیا و تعلقاتش بگذر. برای هرکسی یک روز، روز عاشوراست؛ روزی که امام حسین (ع) ندای هل‌من‌ناصر سر داد. بعضی‌ها رفتند و ماندگار شدند، بعضی‌ها نرفتند و جز نامی از آنها نماند.»

با لبخند گفتم: «مگر تو صدای هل‌من‌ناصر شنیدی؟» گفت: «دوست داری چه چیزی از من بشنوی؟ مامان، یک مژده به تو می‌دهم؛ اگر از ته دل راضی شوی که به سوریه بروم، آن دنیا را برایت آباد می‌کنم. دنیایی برایت می‌سازم که حتی در خواب هم نمی‌توانی ببینی.»

پرسیدم: «از کجا معلوم شود که قلباً راضی شده‌ام؟» گفت: «من هر کاری می‌کنم بروم، نمی‌شود؛ چون شما راضی نیستید. اگر راضی شوی، خدا هم راضی می‌شود. اگر راضی نشوی، فردای قیامت جواب حضرت زهرا (س) و حضرت زینب (س) را چه می‌دهی؟»‌

می‌گوید: «دیگر چیزی برای گفتن نداشتم. از ته دلم راضی شدم. قبل از رفتنش فقط یک خواسته داشت؛ می‌گفت خیلی برایم دعا کن، دعا کن دست و دلم نلرزد و دشمن در نظرم خوار و ذلیل باشد.»

ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.