صبح روز چهارم است. چهارمین روزی که از رفتن همسرم به یک مأموریت دهروزه میگذرد. آخرین تکه نان را پهن میکنم روی بشقاب و کمی از آخرین بقایای پنیر توی قوطی را میکشم روی لقمه دخترم. چند تکه گردو میشکنم، میپیچم و فکر میکنم حالا با وجود پسرک هشتماهه، صبح اول صبحی چطور بروم نان بگیرم. دخترک را تا قبل بیدار شدن برادرش آماده میکنم و همین که در را میبندم، میروم سروقت آشپزخانه. چند دانه میوه بیشتر باقی نمانده.
منتظر میمانم هوا کمی نفس باز کند. حوالی ظهر با کالسکه از خانه میزنم بیرون. آفتاب کمجان زمستان، گونههای پسرک را گرم میکند. مقابل میوهفروشی متوقف میشوم. چشمم میافتد به ردیف سرحال و شاداب صیفیجات. کدوحلواییهای قبراق و لبوهای درشت و هویجهای نارنجی تازه. سلانهسلانه، انگار که تا همیشه وقت دارم، از هر کدام، بهترینش را سوا میکنم. کاهو، کلم، قارچ، فلفل دلمهایهای رنگی و آخرش یادم میآید برای چند قلم میوه آمده بودم.
این مابین، مدام به تابلوی کوچک قیمتها نگاه میکنم. با هر مشمایی که پر میشود، چرتکهها، توی سرم بالا و پایین میافتند. وزن و قیمت هر قلم را با تهمانده حساب میسنجم و دست آخر چند مشمای سبک میگذارم روی ترازوی مغازه. فروشنده برخلاف من انگار دارد توی دقیقههای اضافه بازی میکند، تند و تند عددها را روی ماشین حساب میریزد و فاکتور را میدهد دستم. همین چند گرم ناقابل به یک میلیون تومان دهنکجی کرد و رفت بالاتر.
هرچند با قیمتها بیگانه نیستم، اما شیب تند پایین آمدن حسابی که همسرم قبل از سفر برایمان گذاشته بود، باورکردنی نیست. هنوز نان و لبنیات و مرغ هم نگرفتهام. با صدای اعتراض پسرک از فکر و خیال بیرون میآیم و با عجله میزنم بیرون. چند قدم بالاتر میرسم به فروشگاه گوشت و مرغ. اینطور خریدها معمولا کار من نیست. میگویم: یک مرغ میخواهم. میپرسد: کوچک یا درشت؟ به ردیف مرغهای مچاله شده توی بستهبندیها نگاه میکنم. تفاوت چندانی نمیکند.
میپرسد: بدون آنتیبیوتیک یا...؟ فرقش را نمیدانم. شانهبهشانهام، زنی ایستاده همسنوسال خودم. کمی جدی، محکم و سادهپوش. میگوید: درشت بردار. بدون آنتیبیوتیکش برکت نمیکند. زود آب میشود. فرقی نمیکند. ولی به قیمتش نمیارزد و بعد از آقای فروشنده میخواهد مرغش را هشت تکه کند. مرغ را که میگیرم، دیگر به پیامک برداشت وجه نگاه نمیکنم. به خانه برمیگردم. میوهها و صیفیجات را میریزم توی سینک. یکییکی تمامشان را میشویم و مدام به سرعت تهکشیدن موجودی حساب فکر میکنم. به درآمدی که مثقال مثقال میآید و خروار خروار میرود و خستگی به جان آدم میماند.
فکر میکنم به خودم. به منی که تمام وقت توی خانه انرژیام را خرج ضبطوربط بچهها میکنم و به خیالم این دشوارترین کار دنیاست، اما از وقتی برگشتهام، آن یک جفت چشم خسته، اما قدرتمند توی گوشتفروشی را نمیتوانم از ذهنم پاک کنم. او هم یکی بود مثل پرشمار زنهایی که به قول امروزیها، انرژی زنانهاش پشت نقاب مسئولیتهای جورواجور اقتصادی و اجتماعی، پنهان شده بود، اما دستها، هرچند زمخت و ورزیده، همچنان کشیده و زیبا بود.
صدای لطیفی داشت که در هاله از خستگی، گم بود. او به اعتبار تجربه، خیلی بهتر از من میدانست برای کشاندن یک حقوق ساده، باید از برابر ویترین مرغهای بدون آنتیبیوتیک گذشت و اگر جای من بود حتما در عوض فلفل دلمهایهای رنگی، همان سبز همیشگی را برمیداشت.
شب که میشود، بعد از شستن ظرفهای شام، پس از خوابیدن بچهها، میروم سراغ سریال محبوبم و ناخودآگاه فکر میکنم مابین ما زنها، آنهایی که فردا صبح زود باید خودشان را به محل کار برسانند، زودتر به خواب میروند و حتما از شدت خستگی، زمانی را برای رؤیابافی نخواهند داشت. سریالم را نصفهنیمه رها میکنم. زنگ هشدار گوشی را که برای بیدار کردن دخترم روشن میکنم، مسیرم میرسد به پیامهای برداشت حساب. باید موجودیاش را تا یک هفته دیگر بکشانم و این بار قبل خوابیدن یادم میآید پنیر و نان را فراموش کردم و زمانی پلکهایم روی هم میافتد که دیگر رمقی برای خیالبافی نیست.