به بهانه یک ظرف حلوای ساده

  • کد خبر: ۳۸۹۳۷۲
  • ۰۹ بهمن ۱۴۰۴ - ۱۷:۱۱
به بهانه یک ظرف حلوای ساده
تا امروز، هرچه احساس ناکافی بودن بود، از تغذیه بچه‌ها و بازی با موبایل و تماشای کارتون می‌گرفتیم. حالا باید فکر کنیم چطور می‌شود دست گذاشت روی چشم و گوش بچه‌ها تا نبینند، نشنوند و توی عالم بچگی خودشان، تحلیل نکنند این همه اخبار دلهره آور را.

نگاه به ساعت می‌اندازم. بیست دقیقه بیشتر به پایان جلسه باقی نمانده است.  مشاور پیش دبستانی دخترک که قرار بود نوددقیقه درباره مدیریت خشم و احساسات بچه‌ها صحبت کند، تمام مدت را داشت درباره محافظت افکار کودکان برابر سیل اخبار جاری در جامعه حرف می‌زد.

مسئولیت سنگینی که هنوز به جای پا‌های بزرگش روی شانه هایم عادت نکرده‌ام. تا امروز، هرچه احساس ناکافی بودن بود، از تغذیه بچه‌ها و بازی با موبایل و تماشای کارتون می‌گرفتیم. حالا باید فکر کنیم چطور می‌شود دست گذاشت روی چشم و گوش بچه‌ها تا نبینند، نشنوند و توی عالم بچگی خودشان، تحلیل نکنند این همه اخبار دلهره آور را. جلسه تمام می‌شود.

مادرها، هیچ کدام شبیه به جلسات قبل نیستند. شانه‌ها افتاده و چشم‌ها بی رمق است. خبری از آن گعده‌های پس از کلاس نیست. آرام و آهسته راهم را می‌گیرم و برمی گردم سمت خانه. توی راه به تمام آنچه شنیده بودم فکر می‌کنم. مغزم قدرت پردازش این همه استرس را ندارد. رهایش می‌کنم. می‌رسم خانه. دلم می‌خواهد حواس خودم را پرت کنم. یادم می‌آید امشب سالگرد درگذشت مادربزرگم است. دستور حلوای سه آرد را توی سیومسیج‌های تلگرامم ذخیره کرده بودم. دستم به آن نمی‌رسد. شده‌ام مثل آن دختربچه بازیگوشی که گوشی مادرش را گذاشته باشند بالاترین نقطه خانه که دستش به آن نرسد.

پسرک نُه ماهه‌ام با گریه بیدار می‌شود. بغل می‌گیرمش. پیشانی اش داغ شده. تنش سرد سرد است. شیر را پس می‌زند. می‌روم سروقت هوش مصنوعی گوشی. کار نمی‌کند. سؤال دارم. کلافه می‌شوم. حالا دیگر آن دخترک بازیگوش به بهانه گیری افتاده. پا به زمین می‌کوبد و با حسرت به گوشی بالای طاقچه نگاه می‌کند. دمای خانه را بیشتر می‌کنم. نمی‌دانم تا عصر هوا چقدر سرد می‌شود. نرم افزار هواشناسی گوشی‌ام کار نمی‌کند. 

یک قطره استامینوفن ته یخچال پیدا می‌کنم. پسرک را می‌خوابانم. می‌روم سروقت حلوا. سعی می‌کنم دست و پا شکسته چیز‌هایی به یاد بیاورم. یک لیوان آرد ساده، یک لیوان آرد نخودچی، یک لیوان آرد برنج. زیر لب بسم ا... می‌گویم و آرد ساده را الک می‌کنم توی یک قابلمه روحی. بعد انگار تمام بغض انباشته‌ام به گلو رسیده باشد، به یاد تمام خانواده‌های سیاه پوش این روزها، حلوای سفید را توی قابلمه تفت می‌دهم. 

بوی آرد بلند شده است. انگار من هم عزیزی از دست داده باشم، با نگاهی سرد و خشمگین، شهد زعفرانی اش را آماده می‌کنم. خانم مشاور توی جلسه می‌گفت برای مدیریت فضای خانه، خود و کودک را با تجربه‌های مختلف سرگرم کنید و اجازه دهید صدای خنده و بازی از صدای گوینده خبر تلویزیون بالاتر برود. شربت حلوا را می‌ریزم روی ترکیب روغن و آرد. صدای جلز و ولزش بلند می‌شود. عقب می‌کشم. داغ شده.

داغ، مثل سینه تمام آن‌هایی که این روز‌ها غم سنگینی با خود به این طرف و آن طرف می‌کشانند. دست روی هر کاری می‌گذارم، دلم می‌گیرد. خانم مشاور دیگر توضیح نداد برای این بهت و غم و درماندگی چه می‌شود کرد. مادرِ خانه دستش را به زانوی کدام حال خوشی بگیرد و از زمین بلند شود تا بتواند دخترش را در هوا بچرخاند و بخنداند و فراموش کند توی دو روز چه‌ها که بر سر شهر و وطنش نیامده است. خودِ خانم مشاور هم مثل همیشه نبود. هیچ کس مثل همیشه نیست.

ما در حال گذار از بهتی هستیم که هرچند کنار همیم، اما انگار هر کدام توی سینه، حسینیه‌ای به پا کرده‌ایم و از زیر پنجره هر حسینیه، بوی حلوا به صورت آدم می‌خورد.

زیر شعله گاز را خاموش می‌کنم. سروکله دخترک پیدا می‌شود. یک ظرف کوچک سهم شیطنت هایش می‌شود. می‌رود تا به سلیقه خودش روی حلوایش را تزیین کند. به خودم توی کاغذی که نیست یک ستاره کوچک می‌دهم. ستاره‌ای برای مشغول کردن دخترک به هرچیزی جز اخبار و فکر و خیال. یک بشقاب کوچک هم سهم همسایه. به نیت شادی روح مادربزرگم و تمام کسانی که این روز‌ها مظلومانه آن‌ها را از دست دادیم.

گزارش خطا
ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.