ویدئو | مادرانه | روایتی از دلتنگی مادران شهدا | شهید ابوالفضل حسن زاده سهم زنان از اهدای خون باید از ۵ به ۳۰ درصد برسد ارتقای سلامت کلیه‌ها در دوران بارداری با مصرف آب چغندر روایتی از عادی‌شدن مصرف دخانیات در میان زنان | آمار‌ها چه می‌گویند؟ مشخص شدن سرمربی تیم فوتسال زنان استقلال | مذاکرات برای جذب بازیکنان آغاز شد زنگ خطر «نامرئی شدن» در زندگی مشترک را جدی بگیرید فعالیت غرفه تولید دست‌سازه‌های تزئینی در عرصه میدان شهدا آغاز شد | خدمت‌رسانی دختران نوجوانان مشهدی در دهه پایانی ماه صفر انتشار برخی آمار‌های نادرست درباره تعداد «مجردان قطعی» در کشور | مجرد بودن با تجرد قطعی متفاوت است افزایش سقف وام برای زنان دهک‌های یک تا ۵ کشور | دسترسی به تسهیلات بانکی تسهیل می‌شود توصیه مادر رهبر شهید به همه مادران: به بچه‌هایتان دروغ نگویید تا آن‌ها هم دروغ نگویند دمپختک گوجه و سیب زمینی، غذایی محبوب و خوشمزه + فوت‌وفن‌های پخت اربعین، وقتی به مشهد می‌رسد رقابت باشگاه‌ها برای جذب بازیکنان شاخص در فصل جدید لیگ برتر فوتبال زنان ضرورت افزایش حضور زنان در عرصه کارآفرینی | کسب و کار‌های سبز در اولویت قرار بگیرند نجات جان مادر باردار سنندجی با یک عمل جراحی دشوار نگاهی به برنامه بازی تیم ملی ایران در رقابت‌های والیبال قهرمانی زنان آسیا میزبانی بوستان «رجا» از بانوان عزادار در دهه پایانی صفر
سرخط خبرها
دلم برای شهرم می‌سوزد

دلم برای شهرم می‌سوزد

  • کد خبر: ۳۸۵۲۸۵
  • ۲۲ دی ۱۴۰۴ - ۱۲:۰۷
  • ۱
محوطه داخلی پاساژ سوت وکور است. دلم هری می‌ریزد. دیگر نه خبری از میز‌های ردیف شده در راهروهاست و نه آدم‌هایی که سر قیمت‌ها چانه می‌زنند. کمتر هفته‌ای را به خاطر دارم که جمعه بازار باراد تعطیل شده باشد.

از رفتنم از پشت پنجره به محوطه داخلی پاساژ نگاهی می‌اندازم. همه جا سوت وکور است. دلم هری می‌ریزد. دیگر نه خبری از میز‌های ردیف شده در راهروهاست و نه آدم‌هایی که سر قیمت‌ها چانه می‌زنند. کمتر هفته‌ای را به خاطر دارم که جمعه بازار باراد تعطیل شده باشد.

ساعت تازه ۲ بعدازظهر است. سکوت کشنده خیابان همیشه شلوغ کوهسنگی، دوباره تلخی صحنه‌های شب گذشته را یادم می‌اندازد. حدود پنجاه نفر چماق به دست از چهارراه هنرور به سمت چهارراه مجد در حرکت‌اند. هرچیزی را سرراهشان تخریب می‌کنند و پیش می‌روند، درست مانند یک ماشین جنگی.

این صحنه‌ها را در فیلم‌هایی مانند «سرزمین مادری» کمال تبریزی و «درچشم باد» جعفری جوزانی دیده‌ام. صحنه‌ای که دارودسته شعبون بی مخ کل شهر را به هم می‌ریزند و کسی جلودارشان نیست. باورم نمی‌شود قرار است یک بار دیگر تاریخ را زندگی کنیم. راست می‌گویند: «ملتی که تاریخ نداند، محکوم به تکرار آن است.» چهل وپنج دقیقه‌ای منتظر می‌مانم. خبری از اتوبوس‌های شهری نیست. این اولین باری است که در این چند دهه شهرداری خدمات شهری اش را متوقف کرده است. خبری از تاکسی‌های اینترنتی هم نیست. برای استفاده از تاکسی‌های خطی هم پول نقد می‌خواهم که هیچ عابربانک سالمی را نمی‌توان پیدا کرد.

تخمین می‌زنم دوساعتی تا خانه راه باشد. مسیر کار تا خانه را پیاده گز می‌کنم. یک، دو، سه، چهار و...؛ از شمارش خارج شده است. همه ایستگاه‌های اتوبوس تخریب شده‌اند. تابلوها، چراغ‌های راهنمایی، شیشه مغازه‌ها و حتی باجه‌های تلفن عمومی فراموش شده هم از تیررس تخریب‌ها در امان نمانده‌اند.

این چندروز، نخستین بار‌های زیادی را تجربه کرده‌ام. برای اولین بار معنای نبود امنیت را درک می‌کنم و حتم دارم این روز‌ها هم مثل روز‌های پرآشوب جنگ تحمیلی دوازده روزه تمام می‌شود، ولی نمی‌دانم چرا دلم به یک باره برای شهرم می‌سوزد که پس از این ویرانی ها، هزینه‌ای که باید صرف آبادانی بیشترش می‌شد، صرف بازسازی اش می‌شود و کی و کجا، یک بار دیگر تیغ کینه بدخواهان تن رنجورش را می‌خراشد.

ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.
نظرات بینندگان
انتشار یافته: ۱
در انتظار بررسی: ۰
غیر قابل انتشار: ۰
س
Iran (Islamic Republic of)
۱۳:۲۰ - ۱۴۰۴/۱۰/۲۲
0
0
من هم دلم برای شهرم میسوزد. بیشتر از همه برای ماشین های آتش نشانی و امبولانس ها و اتوبوس ها میسوزد. وسائل حمل و نقل عمومی که فقط و فقط برای خود خود مردم کاربرد داشتند ولی سوختند و نابود شدند. برای مساجد و حسینه هایی که از پول نذورات خود مردم با هزار بدبختی سرپا بودند ولی سیاه و نابود شدند و همرنگ زنگار قلب و مغز برخی ها شدند