ویدئو | مادرانه | روایتی از دلتنگی مادران شهدا | شهید محمود شیردل آشپزی | طرز تهیه سیر ترشی خوشمزه و خانگی را مرحله‌به‌مرحله بخوانید! حذف دختر ملی پوش ایرانی از مسابقات بدمینتون بازی‌های آسیایی ۲۰۲۶ ناگویا ۱۲ مهر ماه ۱۴۰۵؛ زمان قرعه‌کشی فصل جدید لیگ برتر فوتسال زنان بازی‌های آسیایی ۲۰۲۶ ناگویا | نماینده ایران در کایاک تک‌نفره ۵۰۰ متر زنان، پنجم شد تلاش دختر ملی‌پوش ایرانی در بازی‌های آسیایی دیده شد | پاداش ۲.۵ میلیارد تومانی کمیته ملی المپیک به دختر دونده ایران هشدار یک پزشک به بانوان: توده‌های سرطان پستان در مراحل اولیه، بدون درد رشد می‌کنند اصرار برای درنوردیدن مرز‌های اخلاق در فیلم سینمایی «خانوم والده» | زن‌پوشی در سینمای ایران و جهان پدیده تازه‌ای نیست تولید ماکت‌های مینیاتوری توسط بانوی مشهدی از حیاط‌های خانه‌های دهه ۶۰ احکام شرعی | دیدگاه مراجع تقلید درباره سقط جنین ناقص الخلقه چیست؟ جنگ؛ امروز هم پرچم به دوش زن ایرانی است جنجال بر سر مهریه ۲۶ میلیاردی پیرزن ۷۵ ساله | در کلانتری شهرک فراجا مشهد چه گذشت؟ دفاع مقدس به روایت بانوان | محفل روایت ایثار در رواق نجمه خاتون (س) حرم مطهر رضوی برگزار می‌شود (۴ مهر ۱۴۰۵) عبور ۱۵ توپ از خط دروازه‌ها در هفته دوم لیگ برتر فوتبال بانوان | پرسپولیس برد، استقلال واگذار کرد حضور ستاره مشهدی در تیم ملی کبدی بانوان در بازی‌های آسیایی ۲۰۲۶| چین تایپه شکست خورد تثبیت جایگاه تیم ملی فوتسال زنان ایران در جدیدترین رده بندی جهانی منتشر شده آشپزی | خاگینه قاشقی؛ دسری سنتی و محبوب شهر تبریز + طرز تهیه پایان هفته نخست لیگ برتر هندبال بانوان باشگاه‌های کشور | کدام تیم پیروز میدان شد؟ صعود بانوی ملی‌پوش دوومیدانی ایران به مرحله فینال دوی ۴۰۰ متر زنان بازی‌های آسیایی ۲۰۲۶ ناگویا جنجال بر سر دیسکالیفه شدن فاطمه محیطی‌زاده در آستانه کسب یک مدال تاریخی در رقابت ۷گانه دوومیدانی در بازی‌های آسیایی
سرخط خبرها
وهمِ شبانه

وهمِ شبانه

  • کد خبر: ۳۸۵۴۷۷
  • ۲۳ دی ۱۴۰۴ - ۱۵:۵۵
از همان شب چهارشنبه که اینترنت به طور کامل قطع شد، این ترس و نگرانی بود که بر جانم نشست. از یک سو بی خبر از دنیای بیرون بودم و اتفاقاتی که کشور را درگیر کرده بود و از سوی دیگر، گوشم صدای شلیک گلوله‌های هوایی را تا دیر وقت می‌شنید.
مریم دهقان
نویسنده مریم دهقان

از همان شب چهارشنبه که اینترنت به طور کامل قطع شد، این ترس و نگرانی بود که بر جانم نشست. از یک سو بی خبر از دنیای بیرون بودم و اتفاقاتی که کشور را درگیر کرده بود و از سوی دیگر، گوشم صدای شلیک گلوله‌های هوایی را تا دیر وقت می‌شنید.

آخرین خبری که داشتم این بود که در یکی از خیابان‌های نزدیک محل سکونتمان، درگیری به اوج خود رسیده بود و عده‌ای سودجوی داخلی و خارجی باز هم داشتند اعتراض بحق مردم را در هاله‌ای از ابهام غرق می‌کردند. نگرانی هر لحظه شدیدتر و بیشتر و عمیق‌تر می‌شد، اما کاری از دستم بر نمی‌آمد. یاد روز‌های جنگ دوازده روزه و اینکه ما اتفاقات و حوادث بزرگ تری  از سر گذرانده‌ایم کمی آرامم می‌کرد.

تصمیم گرفتم حالا که اینترنت ندارم و انگار دستم از زمین و زمان کوتاه است به کار‌های روزمره‌ای که می‌توانستم در منزل انجام بدهم بپردازم. کمی آشپزی کردم، کمی کتاب خواندم، کمی فیلم دیدم، کمی خوابیدم و کمی هم به نظافت منزل مشغول شدم. کاری جز این‌ها از دستم برنمی آمد و تمام تلاشم این بود نگرانی، مثل خوره به جانم نیفتد تا از پا درنیایم.

شب جمعه قرار بود به خانه خواهرم بروم که در نزدیکی منزلمان بود. خانه ما این طرف خیابان اصلی بود و خانه آن ها، سوی دیگر این خیابان. ساعت نزدیک ۷ عصر بود که لباس پوشیدم تا راه بیفتم. خواهرم پیش از آنکه راه بیفتم تماس گرفت و گفت حالا که داری می‌آیی باروبندیل فردایت را هم با خودت بیاور که نخواهی دیروقت برگردی. کلمات پشت تلفن هم بوی نگرانی و ناامنی می‌داد. یعنی که باید بیشتر مراقب باشیم. هم مراقب خودمان و هم مراقب عزیزانمان. با سلام و صلوات از منزل بیرون آمدم.

تمام محله ما که همیشه ساعت ۷ شب پر از شوروشوق و رفت و آمد و بوی زندگی بود شبیه ساعت ۲ بامداد شده بود و فقط صدای پای خودم را می‌شنیدم. تک و توک می‌شد سایه آدم‌ها را در سیاهی شب دید. فقط چراغ چند مغازه مواد غذایی روشن بود که همان‌ها تنها امیدم به مسیری بودند که باید می‌رفتم. هر چند قدم، موجود زنده‌ای می‌دیدم که باعث دلگرمی‌ام بود و با خودم می‌گفتم چیزی تا رسیدن نمانده است.

همین مسیر کوتاه پنج دقیقه‌ای در روز‌های عادی، به دوی بامانع تبدیل شده بود، انگار که هر چه بیشتر می‌رفتی، مقصد برایت دورتر می‌شد. به هر آدمی که می‌رسیدم هم خوشحال بودم از دیدنش و هم در دلم ترس داشتم که آیا این کسی که از کنارم رد می‌شود دوست است یا دشمن. در طول مسیر داشتم فقط به این فکر می‌کردم که خدا کند سالم به مقصد برسم. وقتی زنگ در را زدم و از پله‌ها بالا رفتم و به خانه خواهرم رسیدم خیالم راحت شد. با خودم فکر کردم چقدر این خیال‌های راحت، روزمره زندگی ما بود و ندیده بودیمش. چقدر این امنیت سایه بالای سرمان بود و قدرش را ندانستیم.

ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.