طبق روال پنجشنبههای هر هفته، قرار دیدار خانواده، خانه باباجون علی بود. نورا برای دیدن بابابزرگ، مامان بزرگ و دخترعمه و دخترعموهایش لحظه شماری میکرد!
ارزشیابیهای نوبت اول مدرسه شروع شده بود و کل هفته درگیر مرور درسها برای حضور در آزمونهای پایه بود و حالا خودش را برای لحظاتی بازی و تفریح کودکانه آماده میکرد. دو سه تا بازی فکری و یک بسته کش مو و یک برس مو و شانه سر داخل کیفش گذاشت تا مبادا ثانیهای در بازی با عمه زاده و عموزاده هایش به بطالت بگذرد.
قرار دخترانه شان این بود که برای بافت مو در میان اعضای خانواده، مشتری پیدا کنند و هنر دخترانه شان را به رخ همه بکشند. آنها در دنیای کودکانه شان، درباره یک ایده هنری به جمع بندی رسیده بودند و میخواستند در قالب یک کار تیمی حساب شده به درآمد برسند.
هرکس در تیم نقش خود را پیدا کرده بود. دخترعمه مدیر روابط عمومی و دخترعموهای چهار و پنج ساله مجری برنامه بودند و با طنازیهای کودکانه شان، فضای دورهمی را طوری پیش میبردند که همه را راضی کنند تا موی سرشان را در اختیار آرایشگر تیم که نورا بود، قرار دهند تا بافت موردنظرشان انجام شود و دست آخرهم پولی به حساب مشترکشان که یک کیف کوچک بود، بیاید.
اینها همه برنامه ریزیای بود که از دوهفته پیش درباره آن فکر کرده بودند و حتی برای ارتباط با مشتریان، کانالی هم راه انداخته بودند که با کلی مشورت نامش را «نیلوفر آبی» گذاشتند.
بالاخره بعد از تبلیغات فراوان و قرار دادن نمونه کار در کانال، اولین مشتری به نام عموجان مجتبی ثبت شد. اعضای تیم نیلوفر آبی قرارشان را برای ساعت ۸ شب پنجشنبه خانه باباجونعلی هماهنگ کرده بودند. نورا تمام هفته برای این کسب و کار هیجان داشت و روز پنجشنبه چندین بار به من و پدرش یادآوری کرد که به موقع از محل کار برگردیم تا او پیش اعضای تیم بدقول نشود.
ساعت ۷ بود که سرانجام راهی خانه باباجون شدیم. مسیرمان از بولوار وکیل آباد میگذشت. از همان ابتدای راه، پیاده روها پر از جمعیتی بود که ماسک زده به سمت مقصدی مشخص پیش میرفتند و من و همسرم برای اینکه نورا ابهامی برایش پیش نیاید، او را به حرف گرفتیم تا برایمان از طرحهای بافت مو بگوید، اما هرچه جلوتر میرفتیم، شمار جمعیت سیاه پوش آن چنان بود که اولین پرسش نورا کلید خورد! مامان، بابا، اینها کی هستن؟! کجا میرن؟!
هم زمان صدای بوق ممتد خودروهای عبوری هم از صدای ترانهای که در ماشین پخش میشد، پیشی میگرفت و نگرانیها بیشتر و بیشتر میشد.
هر چه جلوتر میرفتیم، ترافیک سنگینتر میشد. از تقاطع زیرگذرکوثر رد شده بودیم که صدای تیرهوایی لابه لای همه شلوغیها به گوش میرسید.
نورا پرسید: مامان، بابا این صدا چی بود؟ پیش از آنکه من توضیحی بدهم، همسرم باعجله گفت احتمالا جشنی به پا شده باشد! من هم که کم کم خودم را برای توضیحات بیشتر آماده میکردم، سکوت را ترجیح دادم و تنها به جمعیتی خیره شده بودم که از سرنوشت مبهم پیش رویشان قلبم میلرزید. بی اختیار اشک هایم سرازیر شده بود و این وسط خداخدا میکردم دخترکم با آن حالِ نگران نگاهم نکند، اما او که در حال رصد اوضاع بود، متوجه شد که انگار موضوع آن چیزی نیست که من و پدرش ادعا می کنیم!
خیلی محکم و بدون معطلی رو به ما کرد و گفت: مامان، بابا؛ من دیگه بچه نیستم؛ ۱۰ سالمه! راستشو به من بگین، این همه آدم چرا اینجا جمع شدن؟
این بار من بی مقدمه رفتم سر اصل موضوع! گفتم: عزیزم؛ مردم از برخی بی عدالتیها ناراحتاند، از مشکلات اقتصادی، از بی پولی ها، از کمبود دارو، از گرانی ها!
چارهای جز ادامه مسیر نداشتیم و با هر مکافاتی بود بالاخره به خانه باباعلی رسیدیم. بچهها خوشحال از اینکه قرار است کار تیمی شان را انجام بدهند، بدون معطلی مشغول شدند. عمومجتبی روی حرفش مانده بود که به عنوان اولین مشتری گروه «نیلوفرآبی» روی صندلی آرایشگر بنشیند. موهای کوتاه و سپیدش را دست نورا سپرد و به دستور مدیرروابط عمومی و مجری برنامه، چشمانش را بست تا زمانی که به او گفتند: حالا چشمانت را باز کن و سورپرایز شو!
آن شب همه اعضای خانواده برای یک دورهمی شاد دخترانه تلاش کردند؛ حتی باباجون علی به هر کدام از دخترها، یک تراول ۵۰ هزارتومانی هدیه داد تا بچهها با دست پُر به خانه بازگردند.
مسیر برگشت، اما دیگر قابل توصیف نبود! از همان میدان دانش آموز که هیچ جای سالمی برایش نمانده بود، گرفته تا نقاط مختلف بولوار وکیل آباد که انگار از وسط جنگ بیرون آمده بود و گوشه گوشه آن، شعلههای آتش زبانه میکشید. باجه بانک شهر و سه دستگاه اتوبوس جلوی چشمانمان میسوخت.
صدای گریه نورا دیگر بلند شد. میگفت: مامان، مگه توی این دو ساعت چی شده که این همه خرابی به بار آورده؟
هیچ پاسخی برایش نداشتم، تنها با او اشک میریختم. التماس میکرد به ۱۲۵ زنگ بزنید تا بیشتر از این شهرمان نسوزد. اما تماس هایمان بدون نتیجه قطع میشد. در برزخ وحشتناکی گرفتار شده بودیم. آرزو میکردم زمان به قبل برگردد.
همسرم به هر دری میزد تا از آن مخمصهای که گرفتار شده بودیم، بیرون بیاییم تا همه رشتههایی که در این سالها برای حفظ آرامش روان دخترکمان ریسیده بودیم، به یک باره پنبه نشود، اما هیچ راه گریزی نبود. به هر مسیری وارد میشدیم، بد از بدتر میشد!
اشکهای نورا انگار تمامی نداشت. تمام دغدغه اش این بود که حال شهرمان خوب میشود؟ کی همه چیز سر جای خودش برمی گردد؟
این بار پدرش خیالش را راحت کرد و درحالی که نورا را در آغوش گرفته بود، گفت: نگران نباش دخترم، با صبر و اتحاد، همه چیز مثل روز اول میشود، حتی بهتر و زیباتر.