حیف که کاره‌ای نبودم

  • کد خبر: ۳۸۶۲۱۷
  • ۲۵ دی ۱۴۰۴ - ۱۶:۴۰
حیف که کاره‌ای نبودم
پسرک نحیف در میان بازداشت شده‌ها نشسته بود، نهایتا سیزده یا چهارده ساله به نظر می‌رسید و پشت لبش هنوز سبز نشده بود. به وضوح می‌لرزید و با اینکه لباس پوشیده بود ولی بدنش را طوری جمع کرده بود انگار بدون لباس در میان برف نشسته است.

پسرک نحیف در میان بازداشت شده‌ها نشسته بود، نهایتا سیزده یا چهارده ساله به نظر می‌رسید و پشت لبش هنوز سبز نشده بود. به وضوح می‌لرزید و با اینکه لباس پوشیده بود ولی بدنش را طوری جمع کرده بود انگار بدون لباس در میان برف نشسته است.

چشم بند داشت و گاهی سرش به سمت صدا‌های آشنا می‌چرخید، صدا‌های آشنا مثل صدای مادرش، یک زن چادری که گریه می‌کرد و می‌گفت: «بچه است، به خدا نمی‌فهمه!» و خواهرش که خیلی شبیه پسرک بود‌  می‌گفت: «این احمق بی شعوره! صدبار بهش گفتم نکن، گوش نمی‌ده!» و از بین پلیس‌ها خودش را رساند و یک چک آب دار نثار بچه کرد.

از مسئول خبری پرسیدم: «چه  کرده؟» گفت: «چاقو و یک اسپری رنگ توی جیبش بود به همراه کلی محتوا در تلفن همراهش» که من اجازه انتشار آن را در روزنامه ندارم.

در همین زمان زن سال خورده‌ای که بعد معلوم شد مادربزرگ پسرک است، در حالی که یک عصا به دست داشت و مردی دستش را گرفته بود جلو آمد، یک کارت به دست گرفته بود که نشان می‌داد در ساخت یک بیمارستان کمک کرده است. می‌گفت که خیّر است و اگر می‌شود نوه اش را آزاد کنند، دخترک جیغ می‌کشید و بی تابی می‌کرد و زن سال خورده ترسیده بود و هرچه التماس می‌کردند برود گوش نمی‌داد.

مسئول رسانه‌ای را کنار کشیدم، گفتم: پیرزن می‌میرد، چاقو را نبینی به جایی بر نمی‌خورد، گفت: «چه کار کنم؟» ضوابط دارند، خواهش کردم که مسئول بالاتر را ببینیم، بعد از کلی کش و قوس مسئول گشت را صدا کرد.

خواهش کرد که قبل از صورت جلسه این یکی را رها کنند که برود، فرمانده خندید، دست پسرک را گرفت و از جمع جدا کرد و به اتاق برد و ما دنبالشان رفتیم.

خانواده پشت در بی تابی می‌کردند، اما اجازه نزدیک شدن به اتاق را نداشتند.

افسر بازداشت اسم و مشخصات پسر را پرسید، پانزده ساله بود، بچه محصل و اهل آن محل بازداشت نبود.

سؤالی پرسید که مغزم سوت کشید: «دیشب چرا ولت کردم؟ مگه مادربزرگت گریه نکرد؟ مگه مادرت تعهد نداد؟» من و پسر با هم لال شده بودیم! دلم می‌خواست بدهمش دست خواهرش، یک جوری بزندش که تقاص مادربزرگ پیر را آن وقت شب بگیرد، چشم‌های کم رمق مادربزرگ همین طور جلوی چشمم بود و پسرک که ترسیده ایستاده بود در پاسخ دو جمله گفت: بچه‌ها گفتند بیا، خواستم کم نیارم، ببخشید! و آن ببخشید را شما جمله حساب نکنید، آن ببخشید را همه بازداشتی‌ها می‌گویند.

این بازی بچه‌های تاریخ نخوانده، میدان را برای تروریستی شلوغ کرده بود که اسلحه داشت، که آموزش دیده بود و می‌زد و می‌رفت، بی آنکه پشت سرش را نگاه کند که چه کسی افتاده یا چه کسی گیر افتاده، بیرون که آمدم لال شده بودم.

هیچ کدام از خانواده شان نمی‌توانستند حرف بزنند و فقط بی تابی می‌کردند، من از آن‌ها بدتر بودم و حرفی برای گفتن نداشتم. فقط می‌خواستم چشم بند پسر را بردارم، مادربزرگ لرزان و ترسیده اش را نشانش بدهم و بپرسم: خوش گذشت؟ می‌ارزید؟ حیف که کاره‌ای نبودم.

گزارش خطا
ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.