گیاه آپارتمانی آنتوریوم؛ گل قلبی که روح خانه را تازه می‌کند جراحی چاقی آخرین راه است یا اولین انتخاب؟ خانم بی حجاب چطور مانع سوزاندن جوان بسیجی شد؟ امکان پیشگیری از سرطان‌های پستان و دهانه رحم وجود دارد| تشریح اهمیت حیاتی غربالگری منظم میوه‌های دارای منیزیم را بشناسیم| ارتباط میان منیزیم با سلامتی بهتر مغز زنان آغاز مسابقات اسکواش رنکینگ آسیا از فردا (۸ بهمن ۱۴۰۴) | دختران ملی پوش در تمام رده‌های سنی با رقبای خود رقابت می‌کنند فعالیت حدود ۱۵۰۰ مرکز مشاوره در کشور| زنان سرپرست خانوار از ۵۰ درصد تخفیف بهره‌مند خواهند شد معرفی مهم‌ترین اصول مراقبت از پوست در فصل زمستان| تغذیه چقدر اثرگذار است؟ افزایش ازدواج‌های فامیلی در کشور | احتمال بروز بیماری‌های ژنتیکی مادرزادی کودکان بیشتر می‌شود سقوط برخی از بانوان ملی‌پوش در رده‌بندی جدید فدراسیون جهانی تنیس روی میز | ندا شهسواری به جایگاه ۱۴۰ صعود کرد نقش مهم بانوان خراسان شمالی در حفظ و ترویج سنت‌های باستانی و صنایع دستی ریشه‌های دروغگویی در کودکان | چرا با این پدیده روبه‌رو می‌شویم؟ آشنایی با یک گام بزرگ برای مدیریت درست مالی خانواده| معرفی قانون زنانه‌ای که مرد و زن ندارد بانوی ملی پوش اسکی: کسب سهمیه المپیک کار بسیار دشواری است دستور پخت دسر نارگیلی در منزل + فیلم سرنوشت زنی که نماد فلسطین شد| درختان زیتون شهیدند! شکست بانوان تراکتور در گام دوم بازیگر انگلیسی: پرستار مینیاپولیس قهرمان بود؛ او را کُشتند اجرای یک پویش برای کلاس اولی ها| فقط حدود ۴۰ درصد از کودکان ۱۲ ساله پوسیدگی دندان ندارند قهرمانی دختر تنیسور ایرانی در رقابت‌های تنیس سطح اول آسیا
سرخط خبرها
زنان هم شهید می‌شوند

زنان هم شهید می‌شوند

  • کد خبر: ۳۸۶۲۱۱
  • ۲۶ دی ۱۴۰۴ - ۰۹:۳۷
روایت‌هایی از زنانی که جنگ ۱۲ روزه را تجربه کردند و در این دوران زیستند.

به گزارش شهربانو، خیلی وقت بود که اگر می‌خواستیم از شهید و شهادت بنویسیم و سراغ زنانی برویم که جنگ را تجربه کرده‌اند، باید می‌گشتیم و کلی خاطره را زیر و رو می‌کردیم تا کسانی را بیابیم که از روز‌های جنگ بگویند از تجربه‌ای که سال‌ها خاک خورده و بار‌ها تکرار شده بود. اما دقیقا همان وقتی که فکرش را نمی‌کردیم و توقعش را نداشتیم، جنگ تحمیلی دیگری رقم خورد. بعضی‌ها از دور و بعضی از نزدیک به نظاره آن نشستند و در نهایت نام آن را «جنگ ۱۲ روزه» گذاشتند. جنگی که کودکان و زنان زیادی در آن شهید شدند و زنان بسیاری شدند همسر، خواهر و مادرِ شهید. از همان روز، بعضی‌ها شدند روایتِ جنگ و بعضی دیگر راویان جنگ؛ بعضی‌ها شدند مادرِ شهیدان محدثه و محمدرضا اقدسی و بعضی هم شهید زهرا نظری.

روایت اول: محمدرضا و محدثه من

وقتی به‌آرامی وارد اتاق شد، گمان نکردم که تا چند روز پیش صاحب همسر و یک پسر ده‌ساله و یک دختر سیزده‌ساله بوده و حالا هیچ‌کدامشان در دنیا نیستند. آثار اندوه در چهره‌اش نبود، گرد غم بر صورت نداشت و چشم‌هایش قرمز نبود؛ حتی وقتی مقابلش نشسته بودم و گر‌و‌گر اشک می‌ریختم. دوربین که روشن شد، پرسیدم: «چرا ناراحت نیستید؟» گفت: «چون تنها نیستم!» گفتم: «همسرت، دخترت، پسرت شهید شدند، کس دیگری باقی مانده؟» گفت: «اگر این‌طوری نگاه کنی نه، همه داروندارم را در راه خدا داده‌ام، اما مگر شهید که می‌شوند زنده‌تر نمی‌شوند؟ من هنوز با احد و محدثه و محمدرضا حرف می‌زنم.»

بعد عکس‌ها را دادم دستش، گفتم: «چه می‌گویی؟» گفت: «این راه را با هم ادامه می‌دهیم. از آن دسته مادرانی بودم که با مریضی بچه‌ها مریض می‌شدم، با تب بچه‌ها تب می‌کردم و بی‌ اشتها می‌شدم. این‌طور نبود که بگویم خیلی آدم صبوری هستم؛ سعی می‌کردم این‌طور باشم ولی احساسات مادرانه نمی‌گذاشت. اما این آرامشی که الان دارم چیزی جز عنایت خداوند و اهل بیت (ع) نیست. تا می‌آید احساس دلتنگی اذیتم کند، یک حس درونی آرامم می‌کند. اینکه حس می‌کنم خداوند در آن دنیا خیلی بهترش را دارد به آنها می‌دهد. عکس‌ها را که نگاه می‌کنم، احساس می‌کنم که این چشم‌ها انگار زنده‌اند و دارند به من نگاه می‌کنند.

محمدرضای من از آن پسر‌های مامانی بود که ابراز محبتش به من خیلی زیاد بود. فقط می‌توانم به او بگویم: «مامان، می‌دونی که من چقدر دوستت داشتم؟ من هم می‌دانم که تو خیلی دوستم داشتی. دعا کن که من هم عاقبت‌به‌خیر شوم و عاقبت من هم ختم به شهادت شود.»

محدثه هم مونس تنهایی‌هایم بود، چون اولین فرزندم بود. فوق‌العاده آرام بود. یک وقت‌هایی می‌گفتم: «خدایا، این دختر چرا این‌قدر خوب است؟» من آرامش واقعی را در زندگی با حاج‌آقا تجربه کردم.

این حرف‌های زنی است که همسر و دو فرزند خود را در سحرگاه ۲۳ خرداد سال جاری در تجاوز رژیم صهیونیستی به ایران، در تهران از دست داد و به مقام رفیع شهادت نائل شدند؛ حجت‌الاسلام‌والمسلمین احد اقدسی و محدثه و محمدرضا اقدسی.

روایت دوم: قرار بود خانه بخت برود

قرار بود تا چند ماه آینده خانه بخت برود؛ خانه‌اش در اصفهان برایش چیده بودند، اما رخت دامادی را جور دیگری بر تن کرد. مادرِ شهید مصطفی صفادل می‌گوید: «شبی که می‌خواست برود، گفتم: مامان، می‌شود مرخصی بگیری و نروی؟ گفت: نه مامان، باید بروم؛ من رفتم توی ارتش که این روز‌ها به درد بخورم. وقتی رفت، برادرش هم همراهش رفت. پدرش گفت دوتایی نروند. گفتم: نه، بگذار هر دو با هم بروند تا دلشان به هم قرص باشد. خودمان هم بلیت گرفته بودیم که برویم. همه می‌گفتند صدای تیر و تفنگ در پادگان می‌آید، می‌گفتم اشکال ندارد، کنار بچه‌ها دلم خوش است. اشک چشم‌هایم به خاطر دوری و دلتنگی از بچه‌ام است، والا افتخار می‌کنم به هدفی که داشت و راهی که در آن به شهادت رسید. می‌گفتم پسرم، خاک ما و وطن ما مثل مادرمان است.»

شهید ستوان یکم سید مصطفی صفادل، از شهدای پدافند هوایی اصفهان، از بچه‌های مشهدی بود.

روایت سوم: تا دل کودکان یتیم را شاد کند

مهدی و زهرا نظری، خواهر و برادری بودند که توسط رژیم صهیونیستی در شهر مقدس قم به شهادت رسیدند. فاطمه شکاری، مادر این شهیدان، می‌گوید: زهرا، متولد ۱۳۶۳، و محمدمهدی، متولد ۱۳۷۰، دو فرزند بزرگم بودند. دو ویژگی رفتاری در زهرا بسیار برجسته بود؛ اول اینکه کارهایش فقط برای رضای خدا بود و دوست داشت از دید دیگران پنهان بماند. او حافظ قرآن و مدرس روخوانی و روان‌خوانی قرآن در حرم مطهر رضوی، زندان و مدارس غیرانتفاعی بود، اما غیر از خانواده، هیچ‌کس خبر نداشت و اقوام پس از شهادتش از این موضوع مطلع شدند. دومین ویژگی او، مظلومیت، از خودگذشتگی و رأفت بی‌حدش بود. در میان فامیل همسرم، دو خانواده بودند که مادر یکی و پدر دیگری مرحوم شده بودند و دو فرزند خردسال به یادگار مانده بود. تمام هم‌و‌غم دخترم این بود که دل این کودکان یتیم را شاد کند. به آنها قول داده بود هر ماه به دیدنشان برود و برایشان هدیه ببرد. ماه گذشته، قبل از سفر به تهران، برایشان خرید کرده بود، اما فرصت نشد هدایا را به دستشان برساند. حالا خودم باید بعد از بهبودی، وظیفه دختر شهیدم را در قبال آن کودکان یتیم انجام دهم.

روایت چهارم: رؤیا‌هایی که زیر خاک دفن می‌شوند

وقتی مریم رحمانیان، عکاس مستند، برای اولین‌بار چشم در چشم ویرانی تهران انداخت، چیزی در دنیای عکاسی‌اش تغییر کرد؛ وقتی با چشم‌های خودش خون‌های ریخته‌شده روی سنگ‌های آوارشده، خانه‌های ویران، عکس‌های پاره روی زمین و چشم‌هایی را دید که دیگر اشکی برای ریختن نداشتند. دوربین او در روز اول حمله اسرائیل به تهران، در نارمک، پاتریس لومومبا و نوبنیاد، انگار در دستش سنگین‌تر از همیشه بود و با خودش مدام می‌گفت: «فکر می‌کردم چنین تصاویری را فقط در غزه می‌شود دید، نه در مملکت خودم.»

او باورش نمی‌شد آنچه را که می‌دید؛ دچار شوک شده بود، بدنش لرزیده و دوباره دوربین را بالا آورده: «روز اول، در نارمک و بعد پاتریس لومومبا، خیلی ترسیده بودم. اصلا باورم نمی‌شد این شدت خرابی و ویرانی را ببینم، این تعداد مردم زخمی را. انگار دلم نمی‌خواست صحنه‌هایی را که می‌دیدم، وجود داشته باشند.»

من در بهشت زهرا، برای اولین‌بار معنای واقعی بی‌پناهی را در چشم بازماندگان دیدم؛ آدم‌هایی که دیگر هیچ‌کس را نداشتند و خانواده‌ای برایشان نمانده بود. دختری را دیدم که با صدای گرفته و نفسی بریده، برای پدری که دیگر نبود، ضجه می‌زد. آن لحظه‌ها فقط یک صحنه نبودند؛ یک دنیا غم، یک عمر تنهایی و سکوتی بود که با هیچ واژه‌ای نمی‌شود توصیفش کرد. دوربینم فقط ثبت نمی‌کرد، انگار زخم‌ها را از پشت لنز می‌کشید توی قلبم.

عکاسی برای من دیگر فقط شغل نیست، یک مسئولیت سنگین است؛ مسئولیت روایت رنج‌ها و غم‌هایی که نباید فراموش شوند. جنگ برای من یعنی گریه‌های بی‌صدا، آغوش‌های خالی و رؤیا‌هایی که زیر خاک دفن می‌شوند.

روایت پنجم؛ کاملا تفکر اشتباهی دارند

فاطمه بهبودی، عکاس خبری و مستند‌ساز اجتماعی و اولین زن ایرانی برنده جایزه جهانی ورلدپرس فوتو در سال ۲۰۱۵ که بار‌ها از وضعیت پساجنگی جنگ ایران و عراق و خانواده‌های مفقودان عکاسی کرده، یکی از زنان عکاسی بوده که در جنگ دوازده‌روزه در تهران عکاسی کرده؛ به نظر او هم عکاسی در آن روز‌ها دشوار بوده. او برای عکاسی به منزل دانشمند شهید محمدمهدی طهرانچی می‌رود و در روز‌های بعد به پیچ‌شمیران و گیشا. فاطمه می‌گوید، می‌خواسته با عکس‌هایش بگوید که این مردم کشته می‌شوند و آنها غیرنظامی‌اند: «می‌خواستم بگویم که این آدم‌ها چه کسانی بوده‌اند و باید در تاریخ ایران زنده نگه داشته شوند.» او که برای خاک‌سپاری شهدا به بهشت زهرا می‌رفته، فریمی را ثبت می‌کند که در شبکه‌های اجتماعی دست‌به‌دست می‌شد؛ فریمی از سه دختر که بالای سر قبر خاله‌شان نشسته و گریه می‌کردند.

برای خود فاطمه، اما یک صحنه آن‌قدر دردناک بوده که حتی او را که به قول خودش پوستش دیگر در این کار کلفت شده، رنجانده؛ صحنه‌ای از سه قبر کوچک برای سه بچه که قرار بود کنار هم در خاک بخوابند. کودکانی که یک‌ونیم ساله، سه‌ساله و شش‌ساله بودند و بمب‌های رژیم صهیونیستی جان آنها و مادرشان را با هم گرفت.

چندمتر آن‌طرف‌تر، مادری با پسر هفت‌ساله‌اش به خاک سپرده می‌شد. فاطمه خواهر کوچک این پسر را دیده بود که نقاشی‌ای کشیده در کنار پدر، مادر و برادرش و در کنار قبر آویخته بود، حالا برای آن دختر فقط یک پدر مانده بود. فاطمه می‌گوید، جنگ از نگاه دوربین او یعنی کشتن رؤیاها: «کسانی که فکر می‌کنند با جنگ اتفاق مثبتی می‌تواند بیفتد کاملا تفکر اشتباهی دارند. هیچ جای جهان جنگ با خودش صلح نیاورده و بزرگ‌ترین قربانیانش مردم بوده‌اند.»

ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.