به گزارش شهرآرانیوز؛ در طول همه صحبتمان یکلحظه هم شعار از زبانش نمیافتد. با این سنوسال آنقدر شعار بلد است که وقتی میگوید همه تظاهرات و راهپیماییها را شرکت کرده دربست قبول میکنم. اشرف یزدانیان، مبارز پرشوری است که یکم تیرماه ۱۳۳۸ به دنیا آمده است تا به قول خودش زلزله باشد. خاطراتش، عین سریالهای تلویزیون است. با این فرق که دختر داستان اصلاً یک قطره اشک هم نمیریزد و هرقدر شکنجه و تهدید ساواک را میبیند بیشتر توی خانه پیدایش نیست و هرجا هست ردی از انقلاب پیداست.
خاطرات این حاجیهخانم خوشصحبت از ۱۷ سالگیاش شروع میشود: «اعلامیه را از زیر در خانهها میانداختم تو یا اگر در خانهها باز بود اعلامیه را از زیر چادرم بیرون میکشیدم و میانداختم توی خانه. اصلاً آن زمان بیشتر در خانهها باز بود تا اگر کسی دنبال پناه میگشت، بتواند برود تو و قایم شود. یکبار هم داشتم کوچه به کوچه میرفتم که یک نفر وقتی اعلامیه را انداختم توی خانه، دید و بلند داد زد ایست. آبدهانم خشک شد و قلبم تند زد ولی با همه توان دویدم. خودم را پرت کردم توی خانهای که دربش باز بود. نفسهایم که جا آمد به صاحبخانه گفتم ببین اگر رفته من بروم دنبال کارم. آن زمان بعضیها اهل کمک بودند و این بنده خدا هم وقتی دید رفته به من خبر داد. من هم از در آمدم بیرون و باز اعلامیههایم را پخش کردم. سر نترسی داشتم. خیلی...»
وقتی از ساواک میپرسم، یزدانیان هم خاطرههایش را مرور میکند و میگوید: «خواهر شهید جهانآرا ۱۵ساله بود که ساواک دستگیرش کرد. وقتی آزاد شد ما خودمان رفتیم استقبالش و حلقهگل انداختیم دور گردنش. اولین جایی که آمده بود دبیرستان ما در خرمشهر بود. آنقدر اذیتش کرده بودند که نمیتوانست درست حرف بزند، دستهایش لرز داشت، ناخنهایش را کشیده بودند و... ولی این دختر فقط ۱۵ سالش بود.» میپرسم با دیدن اینها نمیترسیدید؟! اشرف خانم یاد خاطره پسرعمهاش میافتد: «چرا بعضی وقتها هم میترسیدم. پسرعمه مامانم را توی خواب ساواک برده بود. وقتی آزاد شد دستهایش رامشت کرده بود و نشان کسی نمیداد. من تلاش کردم ببینم و دیدم که دستهایش هیچ ناخنی ندارد. من هم اگر دیر میرفتم خانه مادرم تا نصفه راه میآمد و میگفت چرا دیر کردی. من میگفتم کلاس فوقالعاده داشتم. بعدها که فهمیده بود چهکارهایی میکردم میگفت نمیترسیدی بلایی سرت بیاورند؟! ساواک تو را بگیرد ببرد؟ در جواب مادرم میگفتم فکر آنجایش را هم کرده بودم.»
اشرف یزدانیان، سالهای انقلاب هرجا که میشد یک دختر ۱۷ساله باشد و نقشآفرینی کند حضور داشت: «وقتی زخمیها را میآوردند میرفتم بیمارستان هلالاحمر و کمک میکردم. خدا شاهد است این خاطره اصلاً یادم نرفته؛ یک جوانی بود که دستوپایش را پانسمان میکردم. درد داشت ولی لبخند میزد. به من گفت: این توصیه را به شما میکنم، به همه خواهران بگویید راه ما را با حجابشان ادامه دهند» بغض پا توی کفش مصاحبه ما کرده و صدای اشرف خانم میلرزد. دوباره برگشته است به همان لحظه و با امروز و این زمان که مقایسه میکند دلش میگیرد.
اینهمه شعار حاصل سالها شرکت در تظاهرات و راهپیمایی اوست، برایم از روزی میگوید که چهارتایی رفته بودند تظاهرات: «دوتا خواهر کوچکترم را هم با خودم برده بودم تظاهرات، یکی دهساله بود، آن یکی هشتساله. خودم بهشان گفته بودم ما باید شاه را سرنگون کنیم و آنها هم ازخداخواسته آمده بودند با هم شعار بدهیم. دخترخالهام هم با ما بود. شروع به تیراندازی که کردند دخترخالهام رفت توی یک مغازه و قایم شد. من هم دست خواهرها را گرفتم و رفتیم توی خانه پیرزنی که درش باز بود. بچهها را قایم کردم پشت رختخوابهای پیرزن و گفتم اگر در زدند و سراغ گرفتند نگو خواهرهای من اینجا هستند. حتی اگر مرا بردند حرفی از اینها نزن. اما خودم قایم نشدم. برگشتم و ایستادم. وقتی غائله خوابید دست خواهرها را گرفتم و بردم خانه. چادر هم زده بودند و وقتی رد میشدیم یکی از نیروها گفت زود بروید که حالا یک بلایی سرتان نیاورند.»

شعارهایش وسط مصاحبهمان انگار نسیم انقلاب است، میگوید خیلی شعار میدادیم و باز با همان شور انقلابی تکرار میکند: لحظهبهلحظه گویم، زیر شکنجه گویم، یا مرگ یا خمینی! بعد میخندد و شعار جدیدی رو میکند: ما میگیم شاه نمیخوایم، نخستوزیر عوض میشه. ما میگیم خر نمیخوایم، پالون خر عوض میشه!
اشرف یزدانیان برایم از نقاشی خوبی که داشته و شعارنویسی روی دیوار خانهها هم تعریف میکند: «روی دیوارها مینوشتم شاه فراری شده سوار گاری شده. یا مینوشتم مرگ بر شاه خائن! با اینکه حکومتنظامی بود، اما با برادرم میرفتیم، یکبار که داشتیم مینوشتیم صدای ایست دادن آمد. ما سریع دویدیم توی خانه و رفتیم از پشتبام نگاه کردیم. به مادرم هم گفتیم یک نفر دنبالمان است. مادرم میگفت اگر بیاید تو چهکار کنیم؟ من میگفتم ما هم با آجر میزنیم. آخرش هم نیامد و ما همان لحظه دوباره برگشتیم سرکارمان.»
ازدواج انقلابی هم تکه آخر پازل اشرف یزدانیان است: «از پشت بام که نگاه میکردیم خرمشهر کاباره داشت. شرابخانه داشت. یکبار با پسرعمهام رفتیم از شر این شیشههای شراب خلاص شویم. یک دیواری داشت که پنجرهاش را شکاند و رفت داخل و همه شیشههای شراب را شکست. این را گفتم که حرف همسرم را بگویم، آقا محمدحسین میگفت: اگر میدانستم پسرعمهات همچین دختردایی شجاعی دارد زودتر میآمدم دنبالت.»
خاطرات اشرف یزدانیان عین یک کتاب بیپایان و شیرین است؛ خاطرات دختر شجاعی که از هما زمان تحصیل تا امروز دست از مبارزه برای آرمانش برنداشته است: دبیرستانی که بودم، با روسری و چادر میرفتم مدرسه، معلمها خیلی بدشان میآمد. یک معلم آقا داشتیم که میآمد کنار میزم، دستم را که میگذاشتم زیر چانهام میزد زیر دستم تا اذیتم کند. من هم مینشستم وسط یا کنار دیوار که کمتر آزارم بدهد. از همان روزها که دبیرستانی بودم تا سالهای بعدش، اهل انقلاب بودم. در خانه مادربزرگم با داییام کوکتل درست میکردیم و زیر چادرمان میبردیم توی تظاهرات که به مردم کمک کنیم. اگر تیراندازی میکردند ما هم اینها را میانداختیم سمتشان. هر کاری از دستم برمیآمد میکردم و میکنم. هنوز هم هرجا حرف از انقلاب و اسلام باشد خودم را میرسانم...»
اشرف یزدانیان، نهتنها خودش را برای انقلاب وقف کرده که همسر و فرزندانش نیز سالهاست که پابهرکاب این انقلاباند و تنها دعای اشرف خانم شهادت است...

منبع: فارس