انقلاب تعریف دارد. ساختار دارد. منطق و فرم دارد و یک خواسته جمعی است. هر انقلابی یک سرچشمه، یک نحله، یک آبشخور فرهنگی، رفتاری، اعتقادی باید داشته باشد و انقلاب شکوهمند ما خمینی کبیر (ره) داشت. پدران ما انقلاب کردند و انگار گفتند تا همینجایش بس است، روایتش نکردند و رفته رفته روایت شد.
تعارف نداریم، سال ۵۷ اگر فقط یک تاریخ روی تقویم باشد، میشود عددی بی جان، اما اگر گوش بدهی، هنوز صدایش از لای آجرهای خیابان انقلاب میآید، از پنجرههای بخارگرفته خانههایی که بوی نفت و نان تازه میداد، از حنجره مردمی که فهمیده بودند دیگر نمیشود آرام حرف زد. تاریخ، وقتی روایت نشود، فراموشی را تمرین میکند.
تغییر را به جان میخرد و میشود همین که این روزها در اینستاگردی هایمان میبینیم و احمقانهترین و خنده دارترین تهمتها را رویش به قول کامپیوتریها ستاپ میکنند و عجیب اینکه همه میپذیرند، مثلا پریشب توی اینستا استوریای دیدم که از توی برخی کارگاههای تولید سوسیس، کالباس صدای ناله مجروحان حمله تروریستی اخیر به کشورمان میآمد و هیچ کس نبود که این مبارزان را نجات بدهد و قرار است کشته شوند و بشوند غذای حیوانات خانگی. تعارف نداریم از سریالهای مغرضانه و البته بعضی هم جاهلانه، بگیر تا پستهای اینستاگرام و مستندهای آن ور آبی ها، ما عادت کردهایم پهلوی را در قابهای براق ببینیم.
عکسهای سیاه وسفید شاه ملعون با لبخند یخ زده، زنانی با دامن کوتاه و مردانی با کراوات، خیابانهایی تمیز که میشود توی جوبهای آبش توت فرنگی شست و خورد و هرجا تشنه ات شد دست پیاله کنی و از هرچاله آبی، آب معدنی گازدار بنوشی. طوری که انگار هیچ شهر و کوچهای هرگز فریاد نشنیدهاند، اما این قابها مثل صحنه آرایی تئاتر است. نور دارد، دکور دارد، اما همه چیز نمایشی است. پشت صحنه اش تاریک است. آنجا که ساواک نفس میکشد.
انقلاب پدرانمان در سال ۵۷ پیش از آنکه سیاست باشد، واکنشی بود به تحقیر. تحقیر ملی، تحقیر فرهنگی، تحقیر مردمی که میدیدند تصمیمها جایی دیگر گرفته میشود. آن سوی مرزها، آن سوی سفارتها و یقین بدان استکبار، واژهای شعاری نیست اگر آن را در زندگی روزمره لمس کرده باشی، وقتی میفهمی زبانت، تاریخت، حتی عزتت، در معادلات قدرت عددی فرعی است.
سال ۵۷، ایستادن مقابل همین حس بود، حس «کم بودن». نثر تاریخ رسمی، اغلب صاف و بی درد است، اما حافظه جمعی زخمی است. در این حافظه، پهلوی فقط «بد مدیریت شده» نبود، مسئله، بد بودن اخلاق قدرت بود. قدرتی که صدای مخالف را نه میشنید و نه تحمل میکرد. قدرتی که توسعه را بدون عدالت میخواست و مدرنیته را بدون مردم. خیابانها برق داشتند، اما دهانها بسته بود.
برای جامعه جوان امروز که انقلاب را فقط از کتابهای درسی یا دعواهای شبکههای اجتماعی میشناسد، خطر اینجاست، رمانتیزه کردن گذشتهای که تجربه نشده است. برای جامعه امروز، برای دخترم باران و پسرم محمد و بقیه بارانها و محمدهای پیشاانقلاب یعنی تاسیان.
بَزک شده رنگی پاستیلی و جامعهای که عصبی و گرسنه و کلاسیک و سنتی تصمیم گرفت کارخانه معاش و نانش را هم از سر خشم و جهالت آتش بزند و به عاقبتش نیندیشد. پهلوی گذشتهای است که اگر بَزکش کنی، شبیه کارت پستال میشود، اما حواسمان باشد که باید برای بچه هایمان توضیح بدهیم که تاریخ کارت پستال نیست، سند است، دادگاه است. باید از خود پرسید: چرا آن همه آدم، با همه تفاوت ها، به یک «نه» رسیدند؟
مقاومت، در آن سال ها، فقط سنگ و شعار نبود، نوعی بازپس گیری روایت بود. اینکه بگویی «ما خودمان تصمیم میگیریم»، حتی اگر هزینه اش سنگین باشد. انقلاب، محصول رؤیای جمعی بود، رؤیایی در بعضی جاها حتی دم نکشیده شاید و دچار تناقض، اما ریشه دار.
رؤیای رهایی از وابستگی، از سلطه بیرونی، از شاهی که بیش از آنکه به مردم تکیه کند، به قدرتهای بزرگ تکیه داده بود. نمیشود از سال ۵۷ گفت و از خطاها نگفت، اما خطا، دلیل پاک کردن مسئله نیست. مسئله این بود که پهلوی پاسخ زمانه را نمیداد. جامعه تغییر کرده بود، جوان شده بود، پرسشگر شده بود و حکومت همچنان با زبان دستور حرف میزد. شکاف، هر روز عمیقتر میشد تا جایی که دیگر پل نمیخواست، انفجار میخواست.
امروز، وقتی جوانی میپرسد «مگر آن موقع چه بدیای بود؟»، باید قصه گفت، نه شعار. قصه نفتی که ملی شد، چون حق بود. قصه مردمی که به خیابان آمدند، چون شنیده نمیشدند. قصه استکبارستیزی نه به عنوان دشمن سازی، بلکه به عنوان دفاع از حق تصمیم گیری. قصه مقاومتی که از عزت شروع شد.
انقلاب سال ۵۷، آینهای است که اگر درست روبه رویش بایستی، هم خودت را میبینی هم زخم هایت را. شکستن آینه، گذشته را زیباتر نمیکند. فهمیدن آن، شاید کمک کند آینده را ساده لوحانه تحویل قابهای براق ندهیم. تاریخ، اگر خوانده نشود، تکرار میشود و این بار، شاید بی رحم تر.