سهم ۵۷ درصدی زایمان طبیعی در خراسان‌شمالی | افزایش نرخ زایمان طبیعی یک موفقیت در حوزه سیاست‌گذاری است آیا «زنان خانه‌دار» بیمه‌شده، مشمول «مرخصی زایمان» می‌شوند؟ نقش بانوان دانشگاهی و آکادمیک در خدمات‌رسانی اربعین خارج کردن یک کیست ۳ کیلویی از شکم یک خانم ۲۳ ساله تربت جامی میزان جوایز نقدی تیم‌های حاضر در لیگ ملت‌های زنان ۲۰۲۶ اعلام شد قصه ۲ دختری که در یک عروج خانوادگی پرکشیدند و شهید شدند برگزاری نخستین نشست کمیته امور بانوان مجمع شهرداران کلانشهر‌های ایران در تهران تیم ملی تکواندو زنان ایران امروز به ترکیه اعزام می‌شود (۹ مرداد ۱۴۰۵) چرا به این غذا «کوکو» می‌گویند؟ طرز تهیه ماست چکیده خانگی با چند فوت و فن ساده خانه داری| با نکات عملی برای انتخاب رنگ در دکوراسیون منزل آشنا شویم تقسیم ناعادلانه کارها، قاتل خاموش رضایت زناشویی | راهکار چیست؟ روایتی از نخستین بانوی شهید جنگ رمضان در خراسان رضوی در فیلم کوتاه «نگار» نیم نگاهی به مهم‌ترین باید‌ها و نباید‌های سلامت بانوان در مسیر اربعین معرفی راهکار‌های قرآن کریم برای رفع پرخاشگری فرزندان در خانواده حضور ۲ خراسانی در لیگ قهرمانان زنان آسیا با پیراهن تیم خاتون بم زمین چمن مصنوعی ویژه بانوان در پارک ملت مشهد در یک قدمی افتتاح ویدئو | مادرانه | روایتی از دلتنگی مادران شهدا| شهید حسین تقوایی گنج علی
سرخط خبرها
مَن ذا الذی خضّبک بدمائک؟

مَن ذا الذی خضّبک بدمائک؟

  • کد خبر: ۴۲۳۴۵۰
  • ۲۸ خرداد ۱۴۰۵ - ۱۷:۰۲
من از بعد آن لحظات ناب توی بیمارستان، از همان حال خوش بعد از زایمان، دلم شور شب سوم را می‌زد. می‌دانستم دیگر معنای روضه‌ها برایم عوض خواهد شد.

درست از همان وقتی که پرستار، نوزاد را توی آن دورپیچ لطیف صورتی توی بغلم گذشت، جهانم به قبل و بعد آن ثانیه‌ها تقسیم شد. از آن روز به بعد، هرگوشه خانه را که نگاه می‌کردی، نشانه هایش همه صورتی و گلدار و رنگی بود. از حوله حمام و نم گیر‌ها و روتختی تا سرشیشه و لثه کش و سرویس غذاخوری.

زمان می‌گذشت و آن چیزی که بیشتر از همه به ما یادآوری می‌کرد یک دختربچه توی این خانه زندگی می‌کند، دلبری‌های ماهرانه یک موجود دو، سه ساله بود. از شکل ادای کلمات گرفته تا مدل غذا خوردن و راه رفتن و لباس پوشیدن، اما این آخری ها، دیگر نه لباس‌های صورتی و اسباب بازی‌ها دخترانه که شکل دلتنگی هایش آدم را در لحظات مختلف به دل روضه‌ها می‌کشاند. کافی است پدرش کمی تب کند. گاهی دیر به خانه برسد. حتی سرسوزنی اخم کند. 

پدر، تمام دنیای دخترک شده. او همان کسی است که زورش به همه چیز می‌رسد. او را روی شانه هایش قلم دوش می‌کند و آن وقت دست هیچ آدم بزرگی، به دست هایش نمی‌رسد. مأموریت رفتن‌های پدر، اول دردسرهاست. وقتی نیست، تمام بهانه گیری‌ها کش دار می‌شود. گریه ها، از سرگرفته می‌شود و دیگر هیچ بازی دونفره‌ای توی خانه کیف نمی‌دهد. 

من از بعد آن لحظات ناب توی بیمارستان، از همان حال خوش بعد از زایمان، دلم شور شب سوم را می‌زد. می‌دانستم دیگر معنای روضه‌ها برایم عوض خواهد شد. می‌دانستم قرار است شانه را روی مو‌های ابریشمی اش پایین بکشم و بغضم را لای گل سرهایش پنهان کنم. می‌دانستم از آنجای روایت‌ها که دخترک با چشم گریان دنباله عبای پدر را می‌گیرد، باید چادر به صورت بکشم و فکری به حال آتش دلم کنم. 

روز سوم از راه می‌رسد. من از همان ابتدای روز که باید مو‌های درهم ریخته دخترک را شانه بکشم، توی دلم غوغاست. هرجا که شانه لای گره مو گیر می‌کند، کسی روی قلبم ناخن می‌اندازد. امشب از زیر خیمه عزاخانه ها، دختری حیران دارد به عربی چیز‌هایی می‌گوید. چیز‌هایی که‌ای کاش هیچ مادری، هیچ پدری، معنایش را نداند.

یا أباه! مَن ذا الذی خضّبک بدمائک؟ یا أبتاه! مَن ذا الذی قطع وریدک؟ یا أبتاه! مَن ذا الذی أیتمنی على صغر سنّی.

ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.