خاصیت عجیبی دارد این ۱۰ شب اول محرم. آدم از در خانه که بیرون میزند، هرشب نگاهش روی سوژههای خاصی قفل میشود. یک شب، مات دختربچههای سه، چهارساله است. یک شب خیره به شیرخوارههای خواب آلود. یک شب دل شکسته قامت جوانهای برنا و یک شب بغض آلود پیرمردهای ریش سفید.
شب پنجم که از خانه به مقصد هیئت میزنی بیرون، از همان دورها، از همان جایی که میشود سیاهی خیمههای عزا را دید، محاسن سفید پیرغلامها به چشم میآید. پیرمردهایی با قامت خمیده و پیراهنهای سیاه سال خورده. پیرمردهایی که حتی از روی رگهای برجسته دستهای چروکیده شان میشود جریان عشق به دستگاه حسین (ع) را به تماشا نشست.
شب پنجم محرم، صدای لرزان گریه شان از همه بلندتر است. مثل صدای مادرها در شب علی اصغر. مثل گریه جوان ازدست دادهها برای داغ علی اکبر. پیرمردها هرکدام، چند پیراهنِ سیاه محرم بیشتر از جوان ترها پاره کردهاند. چند خط بیشتر از باقی مستعمان پای چشمشان از اشک بر حسین (ع) چروکیده.
آنها بهتر از هرکسی میدانند عمر آدمیزاد پای هر دل بستگی دیگری جز حب الحسین بگذرد، خسران محض است. تمامشان، همدرد حبیب بن مظاهر ند. کفشها را جفت میکنند، کتریها را پر میکنند، میروند و میآیند و انگار بخواهند تک تک ثانیههای روضه را حلال کنند، نفسهای تنگشان را نذر حضور در موکب اباعبدا... میکنند.
من هرسال شب پنجم، به حبیب فکر میکنم. به محاسن سفیدی که زیر آفتاب تند روز دهم، در رکاب حسین (ع) به خون خود خضاب شد. به عمری که پای ارادت به خانواده رسول ا... (ص) گذشت. به حافظه پرماجرایی که بالا و پایین دوستی و دشمنی عرب جماعت را دیده بود و دست آخر ایستاده بود در کنار مردی که میدانست حق مطلق زمانه است. من هربار، به عاقبت به خیری حبیب غبطه میخورم. به ایستگاه آخر تمام خستگیها که روی زانوی ثارا... به در شد.
حالا بار دیگر، حبیب در قامت پیرمردهای دنیادیده به هیئتها برمی گردد و قطره اشکی میشود روی گونههای چروکیده شان. دستی میشود وقت ریختن یک استکان آب خنک و سوزی میشود توی نفسهای لرزان ریش سفیدها. روضه خوان به مقتل حبیب میرسد. نیزه حصین بن تمیم به پیکر حبیب مینشیند و حالا دیگر صدای پیرمردها از تمام جمعیت بلندتر است.