آیا جمله «با خودش زندگی می‌کنم نه خانواده‌اش»، تفکر درستی است؟ خانه داری| با چند روش ساده، آشپزخانه را ایمن کنیم آغاز دومین مرحله از اردوی آماده‌سازی تیم ملی بانوان پارادوومیدانی از دوشنبه (۵ مرداد ماه ۱۴۰۵) وقتی ماندن در تولید سخت‌تر از شروع آن است| ایجاد یک کسب و کار و اشتغال برای بانوان شهر توسط یک بانوی لرستانی آغاز شمارش معکوس خاتون برای سومین ماجراجویی قاره‌ای گروه‌های مردمی جهادی پای کار ترویج فرزندآوری آمدند تهدید صمیمیت خانواده با استفاده افراطی از فضای مجازی نائب قهرمانی خراسان رضوی در مسابقات کاتای قهرمانی بانوان کشور ویدیو| روایت تکان‌دهنده امدادگر از دق کردنِ دختر سه ساله دکتر جمیله علم‌الهدی: حفظ وحدت انتظار امروز شهید رییسی از همه است پیکر مادر شهیدان داروغه در کاشان تشییع و خاکسپاری شد آمریکا پنج قلوهای معروف یزدی را یتیم کرد | روایت همسر و دختر شهید از روز حادثه + فیلم بررسی جایگاه نهاد خانواده در دیدگاه رهبر شهید انقلاب| مادر نخستین معلم جامعه است کسب مدال برنز توسط بانوی ایرانی در جام‌جهانی تیراندازی در هانگژو چین آموزش قرآن؛ محور اصلی فعالیت های شاگرد زرنگ مکتب ملا نازنین‌بیگم | خانه‌ای که بوی گلاب و اسپند می‌دهد هانیه رستمیان به فینال تپانچه جام جهانی صعود کرد نکات مهمی که بانوان محجبه باید در مورد انتخاب چادر مشکی مناسب تابستان بدانند ویدئو| مادرانه| روایتی از دلتنگی مادران شهدا| شهید غلامرضا ارباب بهارعلی رقابت‌های شطرنج قهرمانی رده‌های سنی آسیا| عسل ابراهیمی استاد فیده بانوان شد روایت دردناک مادر شهید ستایش علی‌حسینی از شهدای مدرسه میناب + فیلم و عکس
سرخط خبرها
پاییز از پشت پنجره‌های غبارگرفته

پاییز از پشت پنجره‌های غبارگرفته

  • کد خبر: ۳۷۵۱۵۵
  • ۰۵ آذر ۱۴۰۴ - ۰۱:۵۵
فکر می‌کنم به تیتر خبرگزاری.‌ ای کاش همین روز‌ها با همان تیتر درشت نارنجی نوشته باشد «مشهد در انتظار موج تازه‌ای از باران‌های پاییزی» و بعد زیرش هشدار داده باشند که احتمال وقوع سیلاب و آب‌گرفتگی معابر وجود دارد.

دستمال گردگیری را برمی‌دارم و می‌افتم به جان پنجره‌ها. خیال می‌کردم خیلی بیشتر از اینها کثیف باشند. نبودند. اصلا مشکل از گیرنده نیست. آن بیرون، هوا زیادی غبار دارد. از پشت شیشه، چشمم می‌افتد به درخت گلابی حیاط همسایه. برگ‌هایش جوری خاک گرفته که آدم نمی‌داند کدام زرد است، کدام نارنجی. خسته از گردگیری، می‌نشینم روی کاناپه.

دستمال نیمه‌خاکی را می‌اندازم کناری. دست می‌برم سمت گوشی تا گشتی بزنم میان اخبار. یکی از خبرگزاری‌های مشهد با تیتر درشت نارنجی آورده است: «هوای مشهد پاییزی می‌شود». توی دومین ماه پاییزی هستیم و هنوز بغض آسمان نشکسته. از توی اتاق دخترم، عین ساعت شماته‌دار، هر چند دقیقه یک بار، صدای سرفه‌های خشک در فضا می‌پیچد. سرمانخورده. ویروس نیست. مال آلودگی هواست. بلند می‌شوم دستمال گردگیری را بشویم، سر راه دستگاه بخور سرد را روشن می‌کنم. 

بخار خنک از بالای دستگاه می‌جوشد و جورِ باران نیامده را می‌کشد. حالا باید می‌شد درز پنجره را باز گذاشت تا از رطوب خیابان خیس باران خورده، کمی هم به خانه بریزد. باید از پنجره که به بیرون نگاه می‌کردی، زرد و نارنجی‌های درخت گلابی همسایه، عین چرم طبیعی برق می‌زد. باید آسفالت توی کوچه بعد باران، سیاه‌تر می‌شد و صبح‌ها وقتی دخترک را می‌بردم پیش‌دبستانی، هی می‌گفتم پا توی چاله آب نبرد.

بی‌اختیار سُر می‌خورم توی هفت هشت سالگی‌ام.تفریح مسیر مدرسه بود. پا می‌گذاشتیم توی چاله‌های کوچک آبی که توی دست‌انداز‌های راه، از باران شب گذشته پر شده بود. آب می‌جهید اطراف. پاچه‌های شلوارمان را لک می‌انداخت و ما عین‌خیالمان نبود. یک دست کلاه و شال‌گردن مادربافت می‌انداختیم روی سروگردنمان و راه می‌افتادیم سمت مدرسه. آنهایی که مریض می‌شدند و غیبت می‌کردند، اغلب همان‌هایی بودند که کلاه و شال‌گردنشان را از میانه راه درمی آوردند. 

کسی این‌همه با ویروس‌ها دست‌به‌یقه نبود. ماسک چه می‌دانستیم چیست. حالا نیمی از پاییز رفته و هنوز کلاه و شال‌گردن دخترک از ته کمد بیرون نیامده. دستگاه بخور، هوای خانه را سنگین کرده. دلم می‌خواست دست‌کم خانه‌ام ته یکی از کوچه‌های شن‌آلود شهری ساحلی در گیلان بود. 

صبح‌به‌صبح دخترک را با چکمه‌های قرمز براق، می‌فرستادم سمت مدرسه و بعضی روزها، چتر رنگین‌کمانی‌اش را می‌گذاشتم کنار در تا با خودش ببرد. دلم می‌خواست صبح‌ها از صدای چکه‌های باران روی شیروانی خانه بیدار می‌شدم. اما حالا اینجاییم. در احاطه بی‌رحمانه خشک‌سالی و غبار و آلودگی. از شهرنشینی، هیچ خاطره شادابی در ذهن پنج‌سالگی دخترم سراغ ندارم. توی تقویم تحصیلی این نسل، روز‌های قرمزِ تعطیلی به علت آلودگی هوا، خیلی بیشتر از تعطیلات کودکی ماست که از شدت بارندگی‌ها خانه‌نشین می‌شدیم. 

می‌روم سراغ یخچال. چند دانه لبوی خام افتاده توی جامیوه‌ای. یک هفته‌ای می‌شود گرفته‌ایم تا یک شبی بپزیم. هوا، اما آن هوایی نیست که از راه برسی، چتر نیمه‌خیست را بگذاری کنار بخاری، بیایی بنشینی سروقت لبو‌های داغ و تازه. دست می‌برم سمت در یخچال. یک شیشه شربت آویشن بر می‌دارم برای سرفه‌های مزمن دخترک. می‌گذارم دم دست و بعد می‌روم آن یک تکه دستمال گردگیری‌ام را می‌شویم. 

فکر می‌کنم به تیتر خبرگزاری.‌ ای کاش همین روز‌ها با همان تیتر درشت نارنجی نوشته باشد «مشهد در انتظار موج تازه‌ای از باران‌های پاییزی» و بعد زیرش هشدار داده باشند که احتمال وقوع سیلاب و آب‌گرفتگی معابر وجود دارد. آن روز، حتما دستگاه بخور سرد را خاموش می‌کنم. آن چند دانه لبو را می‌اندازم توی قابلمه. لای پنجره را باز می‌گذارم و دیگر دلم نمی‌خواهد این خانه ته بن‌بست را با یک خانه شیروانی توی یکی از کوچه‌های شن‌آلود گیلان عوض کنم.

ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.