چطور زندگی عروس ۱۶ ساله در چند روز نابود شد؟ | روایت دختری که با گریه به مرکز مشاوره پلیس مشهد آمد چند زوج نابارور با کمک پژوهشگاه رویان فرزندشان را در آغوش کشیدند؟ غر زدن چه بلایی سر مغزتان می‌آورد؟ ضرورت توجه به حوزه زنان و خانواده در سیاستگذاری های کلان فرهنگی خانه داری| چرا کیک، یک طرفه پف می‌کند؟ کم‌کاری تیروئید احتمال ناباروری را افزایش می‌دهد اصفهان، میزبان دومین اردوی تیم ملی هندبال زنان| شرایط آمادگی بازیکنان نسبتاً خوب است چرا وام‌ و امتیازات فرزندآوری، جمعیت را افزایش نداد؟ حضور ۱۰ تیم در خط استارت لیگ نوزدهم بانوان| «دربی» برای نخستین بار برگزار می شود «ریحانه رضایی»؛ تنها نماینده ایران در روز سوم رقابت‌های شمشیربازی قهرمانی آسیا فاصله درمان شبکیه نوزادان نارس تا «نابینایی»؛ فقط چند هفته| اگر والدین رضایت ندهند، دادگاه حکم درمان می‌دهد اهمیت نقش هدایتگری بانوان در جنگ تحمیلی سوم سوزن چرخ‌ خیاطی زن جوان مشهدی را راهی بیمارستان کرد! (۳۱ خرداد ۱۴۰۵) خطر بزرگ برای سلامتی در آشپزخانه شما؛ میکروپلاستیک‌ها چگونه وارد بدن می‌شوند؟ وقف مسجد امین‌الدوله توسط یک بانوی قاجاری برای برگزاری مراسم ماه محرم این عادت‌های روزانه جیب‌تان را خالی می‌کند | از قانون ۷ روزه چه می‌دانید؟ ویدئو| مادرانه| روایتی از دلتنگی مادران شهدا| شهید عباس حامد برادران کوهی مادران باردار بخوانند| خطرات تماس با بیمار مبتلا به آبله مرغان لزوم اجرای برنامه یکپارچه‌سازی خدمات و مراقبت‌های سرطان پستان| غربالگری موجب کنترل بیماری می‌شود رقابت‌های کاراته قهرمانی آسیا| کومیته تیمی زنان ایران به فینال راه یافت
سرخط خبرها
یک شیشه عطر قرمز

یک شیشه عطر قرمز

  • کد خبر: ۳۷۹۷۹۶
  • ۲۷ آذر ۱۴۰۴ - ۱۶:۰۱
مناسبت‌ها را جمع می‌شویم. می‌گوییم، می‌خندیم، اما هیچ کس نمی‌داند این مابین، خیلی‌ها برای ابراز عشق و قدردانی از مقام پدر و مادر، چه چیز‌هایی را برای آن ماه از لیست خریدشان خط زده‌اند.

نشسته‌ام دم غروبی دارم لباس‌های خشک شده را یکی یکی تا می‌زنم که صدای پچ پچه‌های پدر دختری از توی اتاق شاخک هایم را تیز می‌کند. همیشه وقتی اینطور آهسته با هم صحبت می‌کنند، باید منتظر یک غافل گیری بامزه باشم. روز مادر به دقیقه‌های آخرش رسیده و با تاریک شدن هوا، مثل دنیای انیمیشن‌ها تمام چراغ‌های رنگی خاموش می‌شود و دیگر روز مادر تمام شده. چند دقیقه بعد، هردو شال و کلاه کرده آماده رفتن شده‌اند.

می‌پرسم: «کجا؟» دخترک پیش دستی می‌کند که: «هیچ جا! همین اطراف یه دوری می‌زنیم!» و بعد ریزریز رو به پدرش می‌خندد. تا ته قصه قشنگش را می‌خوانم. به روی خودم نمی‌آورم. می‌گویم: «باشه. فقط زود برگرد که شب باید بریم مهمونی.» می‌روند. تا زدن لباس‌ها تمام شده. افتاده‌ام به جان خانه و نشخوار‌های فکری رهایم نمی‌کند. می‌دانم حتما می‌خواهد برای روز مادر، هدیه بگیرد. ذوق توی دلش را می‌فهمم. 

اصلا این همه سال، مابین تمام دشواری‌های والدگری و تروخشک کردن‌ها و شب بیداری ها، شوق این لحظه‌ها را داشتم که با پای خودش برود برایم چیزی بگیرد، اما به خودم آمده‌ام می‌بینم راستی راستی مثل تمام مادر‌هایی که می‌شناختم دارم می‌گویم: همان یک نقاشی که برایم می‌کشد کافی است.

آن پیراهن گشاد مادری که سال‌های اول به تنم زار می‌زد، حالا خوب اندازه تنم شده. حالا من هم عوض ذوق زدن بابت هدیه‌های روز مادری، دارم توی سرم دودوتا چهارتا می‌کنم که حالا واقعا نیازی نیست. نباید این طور می‌شد. نباید حتی شوق طبیعی یک روز به یادماندنی، با اضطراب موجودی حساب زندگی مشترکمان گره می‌خورد. 

نباید اصلا فکر می‌کردم حالا اصلا این چیزی که گرفته‌اند چقدر می‌ارزد. دروغ چرا؟ از مدت‌ها پیش توی جدول هزینه هایمان، یک فیلد جدید باز کرده بودیم برای هدیه مادرها. خرید حبوبات و برنج را به تأخیر انداخته بودیم که از این جای تقویم عبور کنیم. ما هم مثل دختر کوچکمان دلمان راضی نمی‌شود خشک و خالی از کنار مناسبت‌ها عبور کنیم. توی همین فکر و خیال هایم که خیلی زود به خانه برمی گردند. چیزی پشت سرش پنهان کرده.

 چشم هایش می‌خندد. پدرش پشت سر ایستاده و رو به من چشمک می‌زند. دست هایم را باز می‌کنم که می‌دود توی بغلم. یک هدیه کوچک توی دستش گرفته. با تمام وجود می‌بوسمش. یک شیشه عطر قرمز انتخاب کرده که بوی خیلی خوبی می‌دهد. این خوشبوترین عطری بود که تا امروز بوییده بودم. لذت این لحظه انگار با اولین باری که کنارم، شمع تولدم را فوت کرد، برابری می‌کرد.

عطر را برای خودش می‌زند و می‌گوید: «اینجوری هرجا برم بوی تو باهامه.» حواسم هست از خوشحالی به گریه نیفتم. خورشید غروب کرده و از امشب تا چند روز دیگر که تقویم برای روز پدر ورق می‌خورد، باید کمی بیشتر خودمان را جمع و جور کنیم. حالا دیگر هدیه گرفتن هم میان خاطرات خوش دسته جمعی، به یک اضطراب پنهان تبدیل شده است.

مناسبت‌ها را جمع می‌شویم. می‌گوییم، می‌خندیم، دهانمان را شیرین می‌کنیم، هم را بغل می‌گیریم، اما هیچ کس نمی‌داند این مابین، خیلی‌ها برای ابراز عشق و قدردانی از مقام پدر و مادر، چه چیز‌هایی را برای آن ماه از لیست خریدشان خط زده‌اند و صدایش را درنمی آورند تا در نهایت، آن لبخند به یادماندنی را از لب پدرومادرهایشان بچینند. در حالی که آن‌ها هم هنوز دلشان به یک حضور کوتاه گرم است و انتظار هیچ چیزی از هیچ فرزندی ندارند. این روز‌ها هم می‌گذرد و من خوب می‌دانم در نهایت جای برنج و حبوبات و روغن و شکر توی آشپزخانه پر می‌شود، اما جای آن اشک‌های شوق پنهانکی زیر ریسه‌های رنگی عیدانه با هیچ چیزی پُر نخواهد شد.

ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.