رقابت ناتمام عروس و مادرشوهر | آیا راهی هست؟ ویدئو | مادرانه | روایتی از دلتنگی مادران شهدا | شهید محمد جواد بهرامی چرا استراحت مادر گاهی با احساس گناه همراه می‌شود؟ آغاز فصل جدید لیگ برتر بسکتبال باشگاه‌های بانوان کشور از جمعه (۸ آبان ۱۴۰۵) خانه‌داری | چرا نباید موادغذایی را مستقیم از یخچال داخل قابلمه ریخت؟ چرا بعضی زنان قبل از ۴۰ سالگی یائسه می‌شوند؟ دعوت چین از تیم ملی فوتسال زنان ایران برای حضور در یک تورنمنت چهار جانبه آشپزی | آش برویشین کردی؛ گزینه‌ای مناسب برای روز‌های پاییزی + طرز تهیه ناکامی تیم اسکواش زنان ایران مقابل ژاپن در بازی‌های آسیایی ۲۰۲۶ | چین حریف بعدی است نقش بانوان در حماسه دفاع مقدس | رواق نجمه خاتون (س) میزبان زنان و خانواده‌ها می‌شود حضور زنان ایران در ترامپولین بازی‌های آسیایی برای نخستین بار بیستمین دوره بازی‌های آسیایی | هانیه رستمیان به مرحله بعد صعود کرد چهل‌وششمین دوره المپیاد جهانی شطرنج | تیم ملی زنان چهلم شد! زنان ایرانی در بازی‌های آسیایی ناگویا | حماسه‌هایی که تکرار می‌شود داور دادگاه CAS: کنترل کفش پس از پایان مسابقه، برخلاف مقررات نیست خانه‌داری | ضرورت تفکیک تخته‌های برش در آشپزخانه برای سلامتی جلوگیری از شکستگی لگن در زنان با مصرف چای ! آشپزی | موساکا بادمجان؛ یک غذای متفاوت یونانی + طرز تهیه کانون‌های ازدواج آسان در دانشگاه‌ها توسعه می‌یابد | ضرورت الگوسازی در حوزه ازدواج دروازه‌بان تیم ملی هندبال بانوان ایران لژیونر شد | امضای قرارداد با یک تیم یونانی
سرخط خبرها
روایتی از یک مادر که تکیه‌گاه خانه است

روایتی از یک مادر که تکیه‌گاه خانه است

  • کد خبر: ۳۸۵۹۸۵
  • ۲۵ دی ۱۴۰۴ - ۰۹:۰۰
امینه بیگم رحمتی، مادر شهید سید‌حسن حیدری، بعد از شهادت پسرش، غمخوار و پرستار همسرش شد.

مریم دهقان| شهربانو، با روی خوش به پیشوازمان آمده است. چین‌وچروک صورتش میان روسری سبزش بیشتر از هر چیزی نمایان است. بوی عطر چایش که با هل و میخک و دارچین طعم‌دار شده است، مشاممان را نوازش می‌کند.

قاب عکس دیوار خانه امینه‌بیگم رحمتی در محله ثامن سال‌هاست مقابل چشمان او قرار دارد و مادر در تنهایی‌هایش، زمانی که دیگرفرزندانش یا همسایه‌ها نیستند، با پسر شهیدش درددل می‌کند، صبحانه می‌خورد، حرف می‌زند، می‌خندد و می‌گرید. تنهایی او پس از فوت حاج سیدحیدر حیدری که او را «آقا» خطاب می‌کرد، بیشتر شد. زیرا هم باید نقش مادری‌اش را ادامه می‌داد و هم جایگزین پدری مهربان و تلاشگر می‌شد که پس از شهادت پسر ارشدشان، سیدحسن حیدری، روزبه‌روز رنجورتر و غمگین‌تر شد تا اینکه از دنیا رفت و امینه‌بیگم ماند و کوله‌باری از رنج و زحمت و تلاش.

امینه‌بیگم، زن آقا

امینه‌بیگم رحمتی، با وجود اینکه همسرش حدود سال ۱۳۷۴ فوت کرده است، وقتی می‌خواهد خودش را برای ما معرفی کند، می‌خواهد با فامیلی شوهرش صدایش کنیم: «من را به نام خانم حیدری می‌شناسند.»

امینه‌بیگم به‌جز پسر شهیدش، سیدحسن حیدری که سال ۱۳۶۳ در عملیات عاشورا، منطقه میمک به شهادت رسیده است، پنج فرزند دیگر نیز دارد. کوچک‌ترین پسرش که حالا نزدیک به ۳۴سالش است، هشت‌سال پس از شهادت فرزندش به دنیا آمد: «آقا ازبس‌که سیدحسن را دوست داشت، اسم فرزند آخرمان را هم مانند او انتخاب کرد. با اینکه من آن زمان نزدیک به چهل‌سالم بود و امیدی نداشتم، از حامله‌شدن خودم تعجب کرده بودم، ولی حاجی خوش‌حال بود و می‌گفت من یک پسر از خدا می‌خواستم.»

مرغ آمین بر شانه سیدحسن

امینه‌بیگم رحمتی که اصالتا اهل اسفراین است، وقتی با سیدحیدر ازدواج می‌کند، به مشهد می‌آیند و در کوچه کشاورز زندگی‌شان را شروع می‌کنند، تا اینکه پس از دو فرزندی که در همان دوران حاملگی از دست می‌دهد، سیدحسن به دنیا می‌آید و بزرگ می‌شود و بعد هم عاشق حضور در جبهه می‌شود: «پسرم خیلی مؤمن و باخدا بود. خیلی دوست داشت جبهه برود. هنوز شانزده‌ساله بود که هر روز از آقایش می‌خواست اجازه بدهد برود جبهه، اما او نمی‌گذاشت.»

از سیدحسن اصرار و از پدرش انکار که «هنوز کوچکی و سن‌وسالی نداری که بروی»، تا اینکه یک روز پسر به هر طریقی بود امضای برگه اعزام را از پدر و مادرش گرفت: «شانزده‌هفده‌ساله بود که رفت جبهه و تا موقع شهادتش دوسه سالی گذشت.»

یک روز که به نماز ایستاده بود، مادر از او خواست دعایی برای خوشبختی جوان‌ها کند. بچه‌ها خانم رحمتی را «ننه» صدا می‌زدند. سیدحسن دستانش را بالا گرفت و گفت: «ننه! دعا می‌کنم این دفعه که از این خانه رفتم، با جعبه برگردم.»

مادر تا این حرف را می‌شنود، دستش را به دهان می‌گیرد و می‌گوید: «زبانت را گاز بگیر پسر. تازه می‌خواهیم برایت برویم خواستگاری.»، اما به قول امینه‌بیگم، انگار مرغ آمین همان لحظه بر شانه سیدحسن نشسته بود: «او این دعا را کرد و ۱۰روز نشده، خبر شهادتش را آوردند.»

خوابی که به حقیقت پیوست

پدر به گفته امینه‌سادات، عاشق پسرشان بود. شبی از همان شب‌های مهرماه سال۱۳۶۳ که عملیات عاشورا با رمز «یا اباعبدا... الحسین (ع)» برای آزادسازی میمک برنامه‌ریزی‌شده بود، پدر بی‌خبر از همه‌جا خوابی می‌بیند: «نیمه‌های شب بود که آقا با ترس از خواب بیدار شد. خواب دیده بود دیواری کامل فروریخته است روی کمرش و از شدت کمردرد داشت اذیت می‌شد. هنوز اذان صبح را نگفته بودند، لباس پوشید و به مسجد محله رفت و صدقه‌ای داد تا رفع بلا شود.»

آن روز به هر سختی‌ای بود، با نگرانی سیدحیدر و امینه‌بیگم به عصر رسید. غروب که شد، زنگ در خانه‌شان به صدا در‌آمد: «دو نفر جلو در ایستاده بودند و خبر آوردند پسرتان مجروح شده و در بیمارستان امام‌رضا (ع) است.»

سیدحیدر تا این را می‌شنود، متوجه تعبیر خواب صبحش می‌شود و به آنها می‌گوید: «پسرم مجروح نشده، شهید شده است.» به گفته امینه‌بیگم، آن دو نفر هاج‌وواج به یکدیگر نگاه می‌کردند و حاج‌حیدر را تحسین می‌کردند که این پدر چه دل بزرگی دارد.

غم پدر و همراهی امینه‌بیگم

شهادت پسر، کمر حاج‌حیدر را به معنای واقعی خم کرد و از طرفی، داستان زندگی امینه‌بیگم طور دیگری رقم خورد. او هم شده بود همدل و همدم همسر و پدر فرزندانش و هم مراقب خانه و زندگی و بچه‌های قدونیم‌قدش: «سیدحسن که شهید شد، حاج‌حیدر تا سه روز نه اشکی می‌ریخت و نه حرفی می‌زد، تا اینکه یکی از همسایه‌ها گفت حاجی سکته کرده است. بردیمش دکتر و دوادرمان و همان روز هم برگشتیم خانه.» برگشتن به خانه همان و اشک‌های روز و شب پدر همان: «حاجی از روز چهارم شهادت شروع کرد به حرف‌زدن و گریه‌کردن و دائم می‌گفت عصاگیر بابا، سیدحسن بابا. قرآن دستش می‌گرفت و می‌گفت سیدحسن، می‌نشست و پا می‌شد، می‌گفت سیدحسن.»

این ماجرا ادامه داشت تا اینکه چهلم شهادت رسید و حاج‌حیدر خوابی از پسرش دید: «حاجی خواب دیده بود سیدحسن از گریه‌هایش ناراحت است و این کار او را عذاب می‌دهد. از آن شب دیگر گریه نکرد و در هر دعایش خدا را شکر می‌کرد.»

سفر شیرین

با رفتن پسر، پدر هم کم‌کم از پا می‌افتد و دو سکته دیگر می‌زند و به همین علت سمت راست بدن حاج‌حیدر از کار می‌افتد و نمی‌تواند حرکتشان بدهد. سال‌های آخر امینه‌بیگم به معنای واقعی پرستار همسر می‌شود و از او نگهداری می‌کند تا اینکه پس از تولد دوباره سیدحسن یعنی فرزند آخرشان، از دنیا می‌‎رود: «حاج‌حیدر که فوت کرد، مجبور شدم بروم سرکار و مشغول خیاطی شوم. چون حقوق بنیاد شهید کفاف زندگی من و بچه‌هایم را نمی‌داد.»

یکی از روز‌ها که امینه‌بیگم دلش گرفته بود، تصمیم گرفت به حرم امام‌رضا (ع) برود. دست دو فرزند کوچکش را گرفت و با خودش برد. موقع برگشت دیگر نای پیاده‌رفتن نداشت: «دلم خیلی گرفته بود. همان‌جا روی جدول کنار خیابان نواب‌صفوی نشستم. سیدحسن روی پایم خوابیده بود. یاد غربت بی‌بی‌زینب (س) افتادم. داشتم با بی‌بی درددل می‌کردم که عجب صبری دارد که یکهو ماشینی جلومان نگه داشت.»

آن ماشین انگار جواب درددل امینه‌بیگم بود: «دکتری که حاج‌حیدر را عمل کرده بود، مرا شناخت و گفت خانم رحمتی، اینجا چه می‌کنید؟!»

همین سؤال و جواب‌ها به برآورده‌شدن حاجت دل امینه‌سادات منجر شد: «دکتر گفت ما داریم کاروانی به سوریه می‌بریم. هزینه هم نمی‌خواهد بدهید. مهمان ما هستید.» و آن سفر شیرین، خستگی تن رنجور و زحمت‌کش امینه‌بیگم رحمتی را تا حدی رفع می‌کند.

همسایه نایاب و وفادار

زهرا شیرازیان ۲۴سال است که همسایه خانم رحمتی است. او هم هنگام گفت‌وگویمان با مادر شهید حضور دارد. آن‌قدر صمیمی است که گمان می‌کنیم یکی از دختر‌های امینه‌بیگم است، اما این‌طور نیست. ز‌هرا خانم زیر‌و‌بم زندگی خانم رحمتی را می‌داند؛ «حاج‌خانم هر کاری دارد، سعی می‌کنم برایش انجام بدهم. او هم مثل مادر خودم است.»

این همسایه میان‌سال، اما شاداب، پای ثابت همه میهمانی‌های خانم رحمتی است. با همان صورت بشاش درمقابل تعجب ما با خنده پاسخ می‌دهد: همه فامیل‌های بی‌بی‌سادات مرا می‌شناسند. هر برنامه‌ای هم باشد من هستم، چه روضه باشد و چه جشن یا مهمانی‌های بزرگ مثل عید نوروز.

خانم رحمتی نگاهی به ما می‌اندازد و می‌گوید: اگر زهرا خانم نباشد، کار‌ها پیش نمی‌رود. خدا خیرش بدهد. ما هم او را برای این همه همراهی تحسین می‌کنیم؛ زیرا چنین همسایه‌ای، در این دوره و زمانه نایاب است.

 

ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.