بیت رهبری را زدهاند! آژیر جنگ با خبری تکاندهنده بهصدا درآمده است. زمان قفل شده و هیچ خبری مخابره نمیشود.
دستهایم را مشت میکنم تا چانهام تکیهگاهی داشته باشد. پشت میزکارم چشمهایم را میبندم و دعا را از دلم عبور میدهم: «خدایا مراقب عزت و سربلندی کشورم و سیدعلی باش». دلم قرص است؛ اتفاقی نمیافتد.
«انالله و انا الیه راجعون. روح بلند...» لحن گوینده خبر تلویزیون به ۳۷ سال پیش پرتم میکند. دلم هری میریزد. عقربههای ساعت مغزم در خلأ زمان از حرکت ایستادهاند و نمیفهمم چه اتفاقی افتاده است. پتو را روی سرم میکشم و چشمهایم را میبندم. ۲۰ دقیقه بعد با صدای هقهق خودم از خواب میپرم. به مسیری که انتهایی ندارد، زل زدهام و آرام اشک میریزم.
جان از تنم رفته است. عشقم، کعبه آمالم، غرور و صلابت ایرانیام همه زخم برداشتهاند و من هنوز نفس میکشم: «ما را به سخت جانی خویش این گمان نبود!» اعتصاب بیاعتراضم را میشکنم و آرام پا به کوچه میگذارم. در و دیوار شهر پرشده است از تصویر حضرت عشق. از گوشه یکی از عکسهایش یواشی نگاهم میکند و بالاخره بغضم را میترکاند:
«ازت شاکیم؛ خیلی! مگر قرار نبود کار را خودت به سامان برسانی؟ مگر نگفته بودی در خواب، تکلیف این رسالت را پیامبر بهتنهایی بر دوش خودت گذاشته است؟ پس چرا سینه سپر این دژخیمان کردی؟ اصلاً مگر مال خودت بودی که تصمیم به رفتن گرفتی؟» به هیچکدام از پرسشهایم پاسخی نمیدهد و فقط نگاهم میکند.
زل زدهام به این رنگینکمان آدمها. آدمهایی که الان باید هرجایی باشند، جز کف خیابان. «ای خبرگان ملت! چه شد امام امت؟» باورم نمیشود دغدغه احتمال نپذیرفتن رهبر جدید در نبود حضرت عشق، حالا اینچنین راحت رسیده باشد به تعیین ضربالاجل برای انتخاب او. بیآنکه بخواهم پاسخ یکی از مهمترین پرسشهای زندگیام را میگیرم: اگر عاشورا اینچنین تلخ رقم نمیخورد، ما امروز چگونهشیعیانی بودیم؟
ذوب آدمهای اطرافم میشوم؛ بازهم سنگتمام گذاشتهاند. درست مانند ظهرهای عاشورا که در خون حسین (ع) غرق میشوند و کربلا را دوباره زنده میکنند؛ رقصی چنین میانه میدانم آرزوست.
همان عکس و همان نگاه زیرچشمی از گوشه قابی که بر بلندای یکی از معابر نصب شده است، بیهیچ گفتوگویی باز شرمندهام میکند: یکبار دیگر؛ شک به تدبیر فرمانده؟! او آخرین آجر این بنا را هم با خون خودش گذاشته و سپس کولهاش را بسته بود و باز اشکم سرازیر میشود. چشمهایم را میبندم و به نشانه احترام دستم را روی سینهام میگذارم: خداحافظ این داغ بر دل نشسته.