قصه ۲ دختری که در یک عروج خانوادگی پرکشیدند و شهید شدند برگزاری نخستین نشست کمیته امور بانوان مجمع شهرداران کلانشهر‌های ایران در تهران تقسیم ناعادلانه کارها، قاتل خاموش رضایت زناشویی | راهکار چیست؟ روایتی از نخستین بانوی شهید جنگ رمضان در خراسان رضوی در فیلم کوتاه «نگار» معرفی راهکار‌های قرآن کریم برای رفع پرخاشگری فرزندان در خانواده حضور ۲ خراسانی در لیگ قهرمانان زنان آسیا با پیراهن تیم خاتون بم زمین چمن مصنوعی ویژه بانوان در پارک ملت مشهد در یک قدمی افتتاح ویدئو | مادرانه | روایتی از دلتنگی مادران شهدا| شهید حسین تقوایی گنج علی آغاز اردوی تیم ملی تکواندوی بانوان از ۲۶ مرداد ۱۴۰۵ افزایش میانگین سن مادری و پدری در کشور کاهش استقبال از زایمان در تاریخ‌های خاص و رُند در سال ۱۴۰۵| این تاریخ‌ها دیگر تفاوت معناداری با سایر روز‌های سال ندارند درخشش بانوی نیشابوری در پنجمین جشنواره استانی قصه‌های قرآنی «آیات» تحت پوشش بیمه قرار گرفتن زنان سرپرست خانوار و دختران روستایی در خراسان رضوی| جدیدترین آمارها اعلام شد حمیده چوبک؛ مادر دلسوز الموت حضور ۲۸ تیم در مسابقات داژبال بانوان هفدهمین المپیاد ورزشی محلات مشهد
سرخط خبرها
قصه ۲ دختری که در یک عروج خانوادگی پرکشیدند و شهید شدند

قصه ۲ دختری که در یک عروج خانوادگی پرکشیدند و شهید شدند

  • کد خبر: ۴۳۴۶۰۸
  • ۰۸ مرداد ۱۴۰۵ - ۲۲:۲۹
در یکی از شب‌های بمباران جنگ تحمیلی آمریکایی اسرائیلی، خانه‌ای هدف حمله قرار گرفت؛ خانه‌ای که رقیه و حانیه، همراه پدر، مادر و دو برادر کوچکشان آن جا بودند.

به گزارش شهرآرانیوز؛ در یکی از شب‌های بمباران جنگ تحمیلی آمریکایی اسرائیلی، خانه‌ای هدف حمله قرار گرفت؛ خانه‌ای که رقیه و حانیه، همراه پدر، مادر و دو برادر کوچکشان آن جا بودند.

صبح که آفتاب بالا آمد، نه خانه‌ای بند ستون‌هایش بود و نه عضوی از خانواده نبی‌زاده باقی‌مانده بود.

از آن روز، درِ این مدرسه فقط ورودی یک ساختمان آموزشی نیست.

اینجا،دانش‌آموزها از کنار دو قاب عکس عبور می‌کنند؛ دو دختری که روزی درست مثل خودشان، با کیف روی دوش، از همین در، گذشته بودند، بی‌آنکه بدانند آخرین زنگ مدرسه‌شان، نه با پایان سال تحصیلی که با صدای انفجار به آخر می‌رسد.

بخار استکان‌های چای، آرام بالا می‌رفت

از ماشین که پیاده شدم، لازم نبود دنبال مدرسه بگردم. صدای مداحی، قبل از اینکه فرصت کنم تابلو ها را بخوانم مسیر را نشانم داد.

چند قدم جلوتر، درست روبه‌روی درِ مدرسه، موکب کوچکی برپا بود. چند دختر نوجوان با لباس مدرسه، سینی‌های چای و لیوان‌های شربت را دانه به دانه پر می‌کردند. بخار استکان‌های چای، آرام بالا می‌رفت و با صدای مداحی ترکیبی شده بود که اگر وسط تهران نبود، آدم خیال می‌کرد گوشه‌ای از مسیر پیاده‌روی اربعین است. روبه‌روی موکب که ایستادم دو قاب عکس کنار هم قرار داشت. دو دختر نوجوان، با لبخند به من نگاه می‌کردند.

روی یک کاغذ چسبیده زیر قاب عکس‌ نوشته شده بود: شهیدان رقیه و حانیه نبی‌زاده.

چند شاخه گل‌سفید، روبان‌های مشکی قاب‌ها را در آغوش گرفته بودند. هر کس وارد مدرسه می‌شد، بی‌اختیار چند ثانیه مقابل آن دو عکس می‌ایستاد؛ یکی فاتحه‌ای زیر لب می‌خواند، یکی اشکش را پاک می‌کرد و دیگری فقط خیره می‌ماند، انگار هنوز منتظر بود این دو دختر از در مدرسه وارد شوند و با همان خنده‌های همیشگی بگویند: «سلام خانم...»

یکی از دانش‌آموزها با لبخند نزدیکم شد و یک لیوان شربت را تعارف کرد. لیوان را گرفتم. خنکی‌اش حالم را جا آورد، اما ذهنم جای دیگری بود.

چه کرده بودند این دو دختر که هم‌کلاسی‌هایشان، به‌جای زنگ‌تفریح و بازی، ایستاده بودند و به یادشان چای و شربت پخش می‌کردند؟

چند دقیقه بعد، یکی از معلم‌ها جمله‌ای گفت که در طی کل مصاحبه توی ذهنم می‌چرخید.

نگاهش را از قاب عکس‌ها برنداشت و آرام گفت: «ما هنوز عادت نکرده‌ایم اسم رقیه و حانیه را با واژه «شهید» صدا بزنیم... هنوز برای ما، همان دو دانش‌آموزی هستند که هر صبح از همین در وارد مدرسه می‌شدند.»

دختران نوجوانی که قبل از آسمانی شدنشان در مدرسه فتح تحصیل می کردند

و من آمده بودم تا از میان خاطرات معلم‌ها و دوستانشان، رقیه و حانیه را دوباره به این راهروها برگردانم؛ نه فقط به‌عنوان دو شهید، به‌عنوان دو نوجوان که قبل از اینکه آسمانی شوند، دل آدم‌های این مدرسه را فتح کرده بودند.

اولین تصویری که از رقیه در ذهن ماهلین دوست رقیه و حانیه باقی‌مانده، نه از روز شهادت است و نه از قاب عکسی که حالا روی دیوار مدرسه نصب شده.

برای او، رقیه هنوز همان دختر آرامی است که روزی در کلاس پنجم، اتفاقی سر صحبتشان باز شد و یک دوستی چندساله شکل گرفت.

اما چیزی که رقیه را برای دوستانش متفاوت می‌کرد، فقط آرام بودنش نبود؛ نگاهش به زندگی بود.

وقتی ماهلین از درس خسته می‌شد و می‌گفت دیگر توان ادامه‌دادن ندارد، رقیه همیشه یک جمله را تکرار می‌کرد:

«تو می‌تونی. آینده کشور ما دست ماهاست، باید تلاش کنیم و کشورمون رو بسازیم.»

جمله‌ای که حالا، بعد از رفتنش، بیشتر از همیشه در ذهن دوستانش مانده است.

دانش‌آموزی با معدل ۲۰، همیشه نفر اول کلاس و مدرسه بود. می‌خواست در انتخاب رشته امسالش ریاضی را انتخاب کند و ثابت کند دخترها هم می‌توانند وارد مسیرهایی شوند که شاید بعضی‌ها آن را برایشان دور از دسترس می‌دانند.

در کنار درس، رقیه یک زندگی معمولی کاملاً نوجوانانه هم داشت؛ ورزش می‌کرد، کاراته، کار می‌کرد، والیبال بازی می‌کرد و برای تابستانش برنامه داشت که جدی‌تر ورزش کند.

اما چیزی که دوستانش بیشتر از همه از او یاد می‌کنند، علاقه عجیبش به شهداست. زیاد به شهدا سر می‌زد و گاهی برای دوستانش از زندگی یکی از آنها تعریف می‌کرد. انگار سال‌ها قبل، داشت با کسانی رفاقت می‌کرد که روزی قرار بود به آنها بپیوندد.

رقیه برای دوستانش نماد آرامش و امید بود اما حانیه سادات قصه دیگری داشت. دختری پرانرژی، شوخ‌طبع و خندان که هر جمعی را گرم می‌کرد.

ماهلین می‌گوید: «حانیه جوری بود که وقتی نبود، نبودنش خیلی به چشم می‌اومد. همیشه شور و نشاط داشت. همیشه باعث خوشحالی ما می‌شد.»

این دو خواهر فقط در مدرسه شناخته شده نبودند؛ زندگی‌شان با ایمان، تلاش و مسئولیت‌پذیری گره خورده بود.

هیچ وقت نماز اول وقت را رها نکردند

دوستانشان می‌گویند هیچ‌وقت ندیدند نماز اول وقت را رها کنند، یا نسبت به وظایفشان بی‌تفاوت باشند.

رقیه و حانیه حافظ چند جزء قرآن بودند. هرچند فشار درس‌ها باعث شد مدتی حفظ قرآن را متوقف کنند، اما قصد داشتند دوباره ادامه دهند.

با آمدن محمدحسن، برادر کوچک‌ترشان، در کنار درس‌خواندن به مادر کمک می‌کردند و مراقب او بودند.

دختری که قرار بود برای ساختن آینده کشورش درس بخواند، از همان نوجوانی یاد گرفته بود مسئولیت‌پذیر باشد.

کلاس آنلاینی که دو غایب داشت

آن روز صبح اولین چیزی که توجه معلم‌ها را جلب کرد، غیبت هم‌زمان دو خواهر بود.

برای مدرسه‌ای که رقیه و حانیه کلاس‌ها را از دست نمی‌دادند، این اتفاق معمولی نبود.

معلم‌ها دنبال دلیل غیبت می‌گشتند. چرا هر دو نفر هم‌زمان نیامده‌اند؟ چرا تلفن‌هایشان را پاسخ نمی‌دهند؟ چرا هیچ خبری از خانواده نیست؟

هنوز کسی نمی‌خواست به بدترین احتمال فکر کند.

یکی از معلم‌ها می‌گوید: «اصلاً باور نمی‌کردیم. فکر می‌کردیم شاید گوشی‌ها خاموش شده یا اتفاق دیگری افتاده. اینکه فکر کنیم این دوتا بچه شهید شده باشند، اصلاً به ذهنمان نمی‌رسید.»

تا اینکه خبر رسید. خانه‌ای که رقیه و حانیه همراه خانواده‌شان در آن بودند، هدف حمله قرار گرفته بود.

موج خبر در مدرسه پیچید. اول یک نفر فهمید، بعد دیگری، بعد همه. اما هیچ‌کس نمی‌توانست این جمله را به زبان بیاورد. رقیه و حانیه دیگر به مدرسه برنمی‌گردند.

از آن روز، مدرسه دیگر همان مدرسه قبل نبود. راهروها همان راهروها بودند، کلاس‌ها همان کلاس‌ها، حتی نیمکت‌ها همان جای قبلی بودند؛ اما جای خالی دو نفر، باعث می‌شد هیچ‌کس حس و حال قبل را نداشته باشد.

معلم‌ها هنوز عادت نکرده بودند هنگام حضور و غیاب، نامشان را بشنوند و بدانند پاسخی نخواهد آمد. یکی از معلم‌ها می‌گوید: «ما هنوز عادت نکردیم اسم رقیه و حانیه رو با واژه شهید صدا بزنیم.»

آخرین پیام

ریحانه، یکی از نزدیک‌ترین دوستان رقیه و حانیه می‌گوید درست همان شبی که قرار بود نیروگاه‌ها هدف حمله قرار بگیرند از حانیه حلالیت خواستم چون ما نزدیک به نیروگاه بودیم. حانیه در حال تایپ‌کردن بود که دیگر جوابی نگرفتم.

حالا چند ماه از آن روز گذشته است. در مدرسه، عکس رقیه و حانیه فقط یک تصویر یادبود نیست. برای دانش‌آموزهایی که هر روز از کنارشان رد می‌شوند، یادآور دو نوجوانی است که شبیه خودشان بودند؛ با درس، آرزو، خنده و رویا.

یکی می‌خواست پزشک شود. یکی عاشق ساختن آینده بود. اما آینده‌ای که برای خودشان تصور کرده بودند، به شکل دیگری رقم خورد.

منبع: فارس

ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.