مریم شیعه| شهرآرانیوز؛ ریحانه دختر یازده ماهه اش را در آغوش میگیرد، برایش زیر لب شعر میخواند و او را آرام در اتاق میگرداند. مادر ریحانه گوشه اتاق تماشایشان میکند. مهر۱۳۹۴ است. ریحانه طبق معمول از مدرسه برگشته است و حالا تمام حواسش به دختر کوچکش است.
مهتا بالاخره به خواب میرود. ریحانه او را در تخت میگذارد، مدتی پشت کامپیوتر مینشیند و چند ساعت بعد خودش هم میخوابد. ساعت از ۴ صبح میگذرد. ریحانه با هجوم سردردی ناگهانی از خواب میپرد. تهوع و سرگیجه امانش را میبرد. مادر دستپاچه بالای سرش میرسد و ابتدا گمان میکند دخترش مسموم شده است، اما حال ریحانه به سرعت رو به وخامت میرود. میخواهد بلند شود، اما پاهایش زیر بار بدنش خالی میشوند.
وجیهه خانم، مادر ریحانه، به دختر دیگرش تلفن میزند و از او و همسرش میخواهد خودشان را برسانند. حال ریحانه چنان وخیم است که او را با پتو به ماشین منتقل میکنند. مادر همراهشان نمیرود. مهتا یازده ماهه در خانه خوابیده و کسی باید کنارش بماند. با خودش فکر میکند ریحانه یکی دو ساعت دیگر، با کیسهای دارو به خانه برمی گردد.
صبح دوشنبه، ۲۰مهر ۱۳۹۴ پزشکان در بیمارستان فارابی مشهد پس از تصویربرداری با حقیقت تلخی روبه رو میشوند؛ خون ریزی مغزی. ریحانه را به اتاق عمل میبرند. جراحی ساعتها طول میکشد و خانواده پشت درهای بسته، دانههای تسبیح را میشمارند، اما ریحانه به هوش نمیآید. روزهای بعد در میان بیم و امید و صدای یکنواخت دستگاهها و انتظار خانواده میگذرد. مادر کنار تخت، دست وپای دخترش را میبوسد و آرام در گوشش میگوید: «مامان غصه مهتا را نخوری...». جمعه۲۴ مهر، پزشکان مرگ مغزی ریحانه را تأیید میکنند.
ریحانه بهشتی آخرین روز مرداد۱۳۶۷ در خانوادهای پرجمعیت به دنیا آمد. دو سال پیش از آمدنش، پرویز، یکی از پسران خانواده در جنگ ایران و عراق به شهادت رسیده بود. ریحانه کوچکترین فرزند خانه شد و حضورش اندکی از داغ آن فقدان را برای مادر تحمل پذیر کرد. مادر برای این ته تغاری حساب دیگری باز کرده بود.
علاقه ریحانه به ورزش از کودکی آغاز شد. اول ژیمناستیک را تجربه کرد و در دوره راهنمایی به کونگ فو روی آورد، اما مسیر اصلی زندگی ورزشی اش در دبیرستان شکل گرفت. سال اول برای ورود به رشته تربیت بدنی آزمون داد و پذیرفته نشد. یک سال علوم انسانی خواند، اما اشتیاقش چنان بود که دوباره امتحان داد و این بار از دبیرستان شاهد نصرت به هنرستان فاضله رفت. از همان سال دوومیدانی را جدی دنبال کرد. خیلی زود توجه مربیان را جلب کرد. سال ۱۳۸۲ در مسابقات آمادگی جسمانی آموزشگاههای ناحیه یک مشهد اول شد و سال ۱۳۸۳ مقام نخست آزمون علمی ورزشی هنرستانهای کشور را به دست آورد. سال ۱۳۸۵ به مقام سوم مسابقات قهرمانی مدارس کشور رسید. سال بعد، در دوی امدادی چهار در چهارصد متر قهرمانی باشگاههای کشور همراه تیمش نایب قهرمان شد. همان سال عنوان نخست دوومیدانی بانوان استان، قهرمانی جوانان استان و مقام اول کشور در دوی استقامت را کسب کرد و مقام سوم صحرانوردی مشهد نیز به کارنامه اش اضافه شد.
در سال۱۳۸۷ هم در ماده ۳ هزار متر بانوان استان اول شد. ریحانه تحصیلات دانشگاهی اش را هم در همین مسیر ادامه داد. پس از شش سال حضور پیوسته در رقابت ها، به تدریج از خط شروع مسابقات فاصله گرفت و به مربیگری روی آورد. سرمربی تیم دوومیدانی بانوان خراسان رضوی و سرپرست تیمهای الف و ب استان شد.
داوری و مربیگری بسکتبال و آمادگی جسمانی نیز بخشی از روزهای پرکارش بود. او معلم ورزش دبستانهای مناطق محروم رضویه مشهد بود. معلمی که تجربه سالها تمرین، بردن و باختن را به شاگردان کوچکش میآموخت. همسرش، حامد نیز دبیر تربیت بدنی بود. با تولد مهتا، زندگی شان شیرینتر شد.
بیمارستان منتصریه مشهد، ۲۶مهر ۱۳۹۴. خانواده ریحانه در برابر تصمیمی ایستادهاند که تصورش هم دشوار است. پزشکان مرگ مغزی را تأیید کردهاند. اکنون اعضای بدن ریحانه میتوانند به چند بیمار دیگر فرصت زندگی بدهند. این تصمیم از سالها پیش در ذهن خودش شکل گرفته بود. مادر روزی را به یاد میآورد که ریحانه پانزده ساله کارت اهدای عضوش را نشان داد. خواهران و برادران هم از خواسته اش خبر داشتند. بااین همه، امضای برگه رضایت آسان نبود.
برخی نزدیکان هنوز چشم به معجزه داشتند و از خانواده میخواستند عجله نکنند، اما فرصت پیوند اعضا محدود بود. وجیهه خانم، پیش از انتقال دخترش به اتاق عمل برای آخرین دیدار به بیمارستان میرود. در سالن انتظار دو خانواده را میبیند که اشک میریزند.
یکی از آنها دختر زنی است که سالها از بیماری کلیوی رنج میبرد و خانواده اش حتی به فروش خانه برای هزینه درمان فکر کردهاند. قرار است یکی از کلیههای ریحانه به آن زن برسد. مرد دیگری نزدیک میشود؛ پسر جوانش گیرنده کلیه دوم است. مرد از اندوه مرگ این ورزشکار جوان گریه میکند و نمیداند چطور از مادرش تشکر کند. وجیهه در اوج مصیبت خود، سعی میکند آنها را آرام کند.
آن روز هر عضوی از بدن ریحانه به یک بیمار در آستانه مرگ جانی دوباره بخشید. یکی زنی چهل وهفت ساله، یکی مردی بیست وشش ساله، دیگری زنی پنجاه ونه ساله و....
ریحانه حالا در زندگی چند انسان سهم دارد. ماندگارترین اثر زندگــــی اش را بایــــــــد در روزهــــــــای ادامــــــــه یافته چند بیمار جست.