حدود ۶۰ درصد زنان شاغل با کم‌تحرکی مواجه‌اند | سهم بیش از ۴۷ درصدی بانوان به عنوان نیروی کار رسمی و غیررسمی در جهان شهیده افسانه عقیلا که بود؟ | روایت ناگفته از نحوه شهادت فرمانده شهیده حوزه مقاومت بسیج خواهران مهرستان در عملیات تروریستی امروز (چهارشنبه ۲۲ مهر ۱۴۰۵) شهیده «افسانه عقیلا» در مهرستان سیستان و بلوچستان ترور شد + عکس (۲۲ مهر ۱۴۰۵) غریبه‌ای در خاک مادری (بخش دوم) | روایت کودکان بدون شناسنامه اینفوگرافی | راه‌های کاهش درد در دوران قاعدگی زنان تجلی ارادت بانوان در بارگاه رضوی‌ | مناسک زیارت دسته‌جمعی در رواق نجمه خاتون (س) برگزار می‌شود سلیمی: فضا‌های ویژه بانوان با نیاز‌های دختران نسل جدید تناسب دارد ویدئو | مادرانه | روایتی از دلتنگی مادران شهدا | شهید محمدرضا فولادی تاکید دختر شهید سلامی بر ضرورت پیگیری حقوقی جنایت علیه دانش‌آموزان میناب حواشی ارائه فاکتور خرید سیگار توسط فرزانه فصیحی در ترکیه جزییات مراسم تشییع مادر شهیدان «محمد حسن و حمید یعقوبی» در مشهد نگاهی به مسیر دشوار کسب سهمیه المپیک برای «ناهید کیانی» بانوی ملی‌پوش تکواندو شناسایی سالانه بیش از ۲۱ هزار مورد جدید ابتلا به سرطان پستان در کشور طرز تهیه کوکی رژیمی در خانه + فیلم نقش زنان در اقتصاد خلاق، فراتر از نیروی کار است | ضرورت ایجاد زمینه اتصال کسب‌وکارها به بازارهای ملی و بین‌المللی اجرای پویش «پرستار جان‌فدا» توسط دختران عضو باشگاه دختیژن لزوم اجرای طرح غربالگری ویژه شناسایی سرطان‌های شایع زنان در مشهد همزمان با سایر شهرهای کشور بارداری؛ عامل مهمی در پیشگیری از ابتلاء به سرطان است نجوای عاشقانه با امام زمان (عج) | «دعای نصر» و «توسل»در رواق نجمه خاتون (س) حرم مطهر رضوی طنین‌انداز می‌شود
سرخط خبرها
یک زن تنها با حرم چه کنم!

یک زن تنها با حرم چه کنم!

  • کد خبر: ۲۳۸۹۴۶
  • ۲۳ تير ۱۴۰۳ - ۱۴:۰۰
ما همدیگر را گم کرده بودیم. آخر شب بود و داغی هوا پریده بود. رفته بودیم زیارت. اول حرم حضرت عباس (ع) رفتیم و بعد امام حسین (ع).

آرام قدم برمی‌داشتیم، چون هم شلوغی حرم نمی‌گذاشت تندتر برویم، هم بابا پایش درد می‌کرد. حواسمان به هم بود. از حرم که بیرون آمدیم مشغول تماشای مغازه‌ها در کوچه‌های تنگ و باریک شدیم. به سمت هتل که تا حرم یک ربع پیاده‌روی داشت می‌رفتیم. آخرش شلوغی جمعیت بابا را بلعید. شاید هم ما زیادی گرم پیداکردن سوغات شده بودیم. نبود. اطراف را نگاه کردیم، مغازه‌های دور و بر را. انگار آب شده بود رفته بود توی زمین.

نه زبان عربی می‌دانستیم و نه هیچ‌کدام گوشی همراهمان را برده بودیم. آن سال‌ها، برای ورود به حرم و بردن گوشی، سخت‌گیری می‌کردند. مادر بیش از من و خواهرم آشفته بود. سعی می‌کردیم آرامش کنیم، اما بی‌فایده بود. مثل مرغ سرکنده این طرف و آن طرف می‌رفت. می‌گفت بابا از بین این کوچه‌های تودرتو و باریک، راه هتل را نمی‌تواند پیدا کند. می‌گفت بابا زانویش درد می‌کند، نمی‌تواند زیاد راه برود.

چاره‌اش این بود برگردیم حرم. گفتیم شاید بابا برود آنجا و یک گوشه منتظرمان بماند. توی بین‌الحرمین، هرکدام سمتی را می‌گشتیم و حواسمان بود از هم دور نشویم، اما مادر هم ناپدید شد، از بس این طرف و آن طرف می‌دوید. صدای خواندن زیارت عاشورا و زیارت وارث کاروان‌های ایرانی از گوشه و کنار بلند بود. من و خواهرم شانه‌به‌شانه هم می‌رفتیم که همدیگر را گم نکنیم. نگران بودیم و از این حرف می‌زدیم که حالا باید چه‌کار کنیم.

بعد بدجور دعوایمان شد. هرکداممان آن یکی را مقصر این ماجرا می‌دانست. تابه‌حال چنین مخمصه‌ای را تجربه نکرده بودم. گم‌شدن در شهر و کشور غریب، وقتی زبان آدم‌ها را هم نمی‌فهمی. باید برمی‌گشتیم به هتل؟ اگر نبودند چه؟ رفت و برگشتِ دوباره‌مان نیم‌ساعت طول می‌کشید. آخر شب بود و کوچه‌های کم‌نور کربلا ساکت. کرکره مغازه‌ها آمده بود پایین.

ایستادیم گوشه‌ای در بین‌الحرمین. با هم حرف نمی‌زدیم. هردو نگران پدر و مادر و دلگیر از یکدیگر بودیم. فکرمی‌کردم چه اتفاق تلخی شد! این استرس و نگرانی و بحث و جدل وسط این سفر از کجا آمد؟ لذت سفر را لکه‌دار کرد.

بعد روی لبه سکوی حاشیه مسیر نشستیم. یک کاروان ایرانی با جمعیت زیادی داشت از جلو چشممان عبور می‌کرد.

مداح می‌خواند:

سایه روی سرم چه کنم
یک زن تنها با حرم چه کنم
به من خسته غم‌زده رحمی
به دل جان به لب آمده رحمی
نرو نرو یک نگاه به حرم کن به حرم رحمی.

چون شعر را بلد بودم توی ذهنم با مداح هم‌نوایی می‌کردم. حتی وقتی کاروان دور شد، شعر توی سرم رژه می‌رفت. یک نگاه به این حرم، یک نگاه به آن حرم. از دورتر، بابا و مادر داشتند از سمت حرم حضرت عباس (ع) می‌آمدند. چهره مادر آشفته بود و بابا دست به زانو داشت.

مادر ما را که دید، اشکش درآمد. چیزی نگفتیم. کنار هم روی سکو نشستیم. هر چهار نفر ساکت بودیم. انگار از وسط یک شب تاریک بیرون آمده باشیم، داشتیم روشنایی دوباره را مز‎مزه می‌کردیم.

حدود ۱۰ سال از آن موقع گذشته است. بابا شش سالی است برای همیشه گم شده است و من هنوز جرئت نکرده‌ام دوباره به این سفر بروم. بدون او رفتن کار آسانی نیست. حالا هربار این مداحی به گوشم می‌خورد، آن خاطره توی ذهنم زنده می‌شود.

سایه روی سرم چه کنم
یک زن تنها با حرم چه کنم
به من خسته غم‌زده رحمی
به دل جان به لب آمده رحمی

ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.