حضور ملی‌پوش مشهدی فوتبال در رقابت‌های دختران کمتر از بیست‌سال کافا ۲۰۲۶ رقابت‌های هاکی چمن قهرمانی آسیا| دختر ملی‌پوش مشهدی در اولین پیروزی ایران نقش پررنگی داشت تکه‌های بدن‌ فرشته‌های مدرسه شجره طیبه تشییع و تدفین شدند| روزی که تابوت‌ها سبک بودند و داغ‌ها سنگین + تصاویر روایت بانوی جوان نیشابوری که بی‌هیاهو گره از کار دیگران باز می‌کند| از تهیه خیرخواهانه جهیزیه تا شکل‌گیری یک خیریه اعضای یک خانواده در بهشت کنار هم هستند+ سند معتبر اختتامیه «حدیث زندگی» در حرم مطهر رضوی | دوره‌ای که سبک زندگی ایرانی-اسلامی را آموزش داد ۷۸۵ میلیارد تومان به مادران مشمول قانون جوانی جمعیت پرداخت شد بهره‌مندی بیش از هزار نفر از بانوان منطقه ۱۰ مشهد از طرح ترنم زندگی سهم ۵۴ تا ۵۷ درصدی زنان در سرپرستی خانوار‌های تحت حمایت کمیته حمایت کشور جام جهانی تیراندازی| هانیه رستمیان دوازدهم شد حضور نمایندگان ایران در دومین سمینار ورزش بانوان کمیته پارالمپیک آسیا ویدئو| مادرانه| روایتی از دلتنگی مادران شهدا|شهید محمدمهدی آخوندزاده طرزجانی ادعاهای عجیب دختر نوجوان در کلانتری جهاد مشهد| از حسادت کودکانه تا شکست عشقی دختران طلاق افزایش آرامش روانی اعضای خانواده با در نظر گرفتن اصول ساده در انتخاب رنگ و نور خانه طلاق صوری؛ یک پدیده چالش‌برانگیز با پیامدهای روانی گسترده نیم‌نگاهی به چالش‌های روانشناختی «زنان بیوه» | فوت همسر یکی از پراسترس‌ترین رویداد‌های زندگی افراد است
سرخط خبرها
۱۶ هفته و ۳ روز

۱۶ هفته و ۳ روز

  • کد خبر: ۳۶۴۷۰۸
  • ۱۹ مهر ۱۴۰۴ - ۱۲:۲۸
این دخترک چهار پنج ساله بازیگوشی که تمام روز مشغول شیطنت و تماشای تلویزیون و بازی با عروسک‌هاست، در نهایت ناباوری، حواسش به خلوت‌های پنهانی مادرش بوده که گاهی بی‌صدا اشک می‌ریخته و خیال می‌کرده کسی حال خرابش را نمی‌بیند.

دست از سر گریه برنمی‌داشت. نشسته بود روی سرامیک‌های آشپزخانه. با چشم‌های سرخ و مو‌های صاف چسبیده به پیشانی عرق کرده. بدون آنکه نگاهش کنم گفتم: «آدم وقتی از چیزی ناراحته که این همه گریه نمی‌کنه. در موردش حرف می‌زنه. یک ساعته داری گریه می‌کنی!» بعد در حالی که از گریه به هق‌هق افتاده بود و کلماتش بریده بریده از دهانش می‌ریخت بیرون، با دست‌های کوچکش، گونه‌اش را پاک کرد و گفت: تو خودت یک وقتایی گریه می‌کنی. حرف نمی‌زنی. پس تو چرا اجازه داری گریه کنی؟

خشکم زده بود. مثل کسی که سر بزنگاه مچش را گرفته باشند، شبیه به لحظه‌ای که یک نفر بگوید شما در برابر دوربین مخفی قرار گرفته‌اید، هاج و واج نگاهش کردم. باور نمی‌کردم، این دخترک چهار پنج ساله بازیگوشی که تمام روز مشغول شیطنت و تماشای تلویزیون و بازی با عروسک‌هاست، در نهایت ناباوری، حواسش به خلوت‌های پنهانی مادرش بوده که گاهی بی‌صدا اشک می‌ریخته و خیال می‌کرده کسی حال خرابش را نمی‌بیند.

اصلا انگار دخترها، از همان اول، حواسشان به همه‌چیز هست. می‌بینند. دل‌شوره می‌گیرند. دل‌سوزی می‌کنند و اصلا به نظر، مهیای ماراتن مادری کردن و نقش‌های منتسب به زنانگی‌اند. با خودم، تمام عروسک‌بازی‌هایش را مرور می‌کنم. 

او عاشق تیمار عروسک‌های ناقص است. یکی پا ندارد. یکی چشم ندارد. یکی مو ندارد. یکی یکی می‌رود سروقتشان. الان سوفیا، عروسک آبی موطلایی که جفت پاهایش را از دست داده، یک هفته تمام است گوشه اتاق سر گذاشته روی بالشت و دارد استراحت می‌کند. قرمزی، خرس عینکی دستبافتش، دیگر جایی را نمی‌بیند. گذاشته بالای سرش روی تخت که زیر دست‌و‌پا له نشود. نی‌نی، از آن عروسک‌هایی که پستانک دارند، مدام گرسنه است و شیر می‌خواهد. او هوای تمام عروسک‌هایش را دارد و درست عین یک سرپرستار دل‌سوز، روزی چندبار به تمامشان سر می‌زند. 

می‌نشینم کنارش. دستش را می‌گیرم. هنوز دارد اشک می‌ریزد. می‌گویم: من گریه می‌کنم، چون اون لحظه کسی نیست که باهاش حرف بزنم. ولی تو باید صحبت کنی. من همیشه هستم. کنارتم می‌گوید: ولی من که هستم! دلم را می‌برد! خستگی تمام این چندسال از تنم می‌ریزد. 

می‌گویم: ولی من نمی‌خوام تو رو ناراحت کنم. حالا تعریف کن چی شده؟ بعد شروع می‌کند از اول تعریف می‌کند که می‌خواسته فلان کند، فلانی خندیده، بهمانی مسخره کرده.... این مابین نصف حرف‌هایش را از دست می‌دهم. محو حضورش شده‌ام. دارم به بیست وچند سالگی‌اش فکر می‌کنم. روزی که شاید دیگر این طور آزاد و رها از رنج‌هایش نگوید. به سی‌و‌چند سالگی‌اش فکر می‌کنم. به وقتِ مواجهه با تنهایی‌های عمیق در شکاف‌های مرموز زندگی. به چهل‌وچندسالگی، روز‌هایی که یحتمل مادر شده و دارد به حرف‌های دخترش دل می‌دهد. 

با این همه، هنوز برای من همین دخترک پنج‌ساله شیرین زبان است. قند مجسمی که اگر نبود، مادری چیزی کم داشت. عروسک‌ها یتیم می‌شدند. کسی به فکر پا‌های سوفیا نبود و قرمزی زیر دست‌و‌پا له می‌شد. دختری که حواسش به همه چیز هست. حتی اشک‌های پنهانی مادرش. دختری که تمام لاک‌های قرمز و صورتیِ روی میز، برای اوست؛ پیراهن‌های چین‌دار را به کتانی‌های اتوکشیده ترجیح می‌دهد. حواسش به مرتب ماندن اتاق هست و زیرچشمی، اشک‌های پنهان مادرش را می‌شمارد. 

حالا دیگر قصه‌اش تمام شده. اشک‌ها بند آمده. بغل می‌گیرمش. بوی شکر و توت فرنگی و پاستیل می‌دهد. می‌بوسمش. می‌خندد. عین رنگین‌کمان پس از باران و من با خودم فکر می‌کنم چه خوب شد که آن سال، پزشک سونوگرافی چشم از صفحه درهم مانیتور برداشت و گفت: جنین شانزده‌هفته و سه‌روز و دختر....

ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.