برگزاری نخستین جشنواره ملی عکس «مادر، آغاز جاودانگی» کارکرد‌های روان‌شناختی پخت‌وپز در دوران پسا بحران| آیا با فرزندان خود، آشپزی مشترک را تجربه کرده‌اید؟ عطر نان قندی در نطنز پیچید| پخت بیش از ۳ هزار قرص نان شیرینی روغنی محلی توسط بانوان جهادگر بررسی ارتباط میان فعالیت ورزشی زنان با ارتقای سلامت روان آنها ام‌ایمن؛ خدمتکار آزادشده پیامبر(ص) که بهشت را فتح کرد ثبت ۱۱۰ هزار تماس از سوی زنان با صدای مشاوره بهزیستی در جنگ رمضان نقش‌آفرینی زنان سمنانی در عرصه‌های علمی و اجتماعی| ارائه مقالات علمی در سطح جهانی، بخشی از افتخارات است ثبت ولادت بیش از ۱۷۰۰ نوزاد طی جنگ تحمیلی سوم در لرستان بررسی شیوه‌های پرورش خلاقیت آموزشی در کلاس‌های درس در یک پژوهش جدید نگاهی به نقش زنان عشایر خراسان شمالی در تولید صنایع دستی خانه داری| چگونه با انواع خلال، غذا‌ها را تزئین کنیم؟ نشانه‌های اضطراب در کودکان را بشناسیم| ضرورت پاسخ صادقانه به پرسش‌های سخت ویدئو| مادرانه| روایتی از دلتنگی مادران شهدا| شهید ناصر روشن روان اسارت ۹۰ زن فلسطینی در زندان‌های رژیم صهیونیستی
سرخط خبرها
در پناه دعای مادر

در پناه دعای مادر

  • کد خبر: ۳۷۸۳۵۳
  • ۲۰ آذر ۱۴۰۴ - ۱۷:۲۱
«هنوز وقتش نرسیده!»، «هنوز وقتش نرسیده!»؛ از شدت ترس می‌لرزم و همین یک عبارت را زیرلب تکرار می‌کنم. درست مثل مادر وقتی که ذکری می‌خواند و از دور با اشاره سرش خطی گرداگرد بدنم با فوت می‌کشد.

«هنوز وقتش نرسیده!»، «هنوز وقتش نرسیده!»؛ از شدت ترس می‌لرزم و همین یک عبارت را زیرلب تکرار می‌کنم. درست مثل مادر وقتی که ذکری می‌خواند و از دور با اشاره سرش خطی گرداگرد بدنم با فوت می‌کشد.

اجل در ترسناک‌ترین هیبتش قصد جانم را کرده است. تلاش هایم برای خلاص شدن از دستش خسته‌ام کرده.

او هم به اندازه من از این کشاکش خسته است. دست هایش را دور گردنم حلقه می‌کند و می‌فشارد.

دست وپای آخر را می‌زنم که صدایی از دور به گوشم می‌رسد: «هنوز وقتش نرسیده. دعای مادر پشت سرشه.» جرئت دوباره خوابیدن ندارم. ترس در تک تک سلول‌های بدنم لانه کرده  است.

عقب عقب می‌روم و در سه کنج اتاق پناه می‌گیرم. زندگی‌ام را چند بار مرور می‌کنم و هربار به تصویر مادرم می‌رسم.

تند تند درحال خواندن چهارقل و آیت الکرسی است تا بدرقه‌ام کند. نمی‌دانم چرا در این نیمه شب یاد دوراهی‌های فلسفی زندگی‌ام افتاده‌ام. جبر- اختیار و تقدیر- انتخاب.

احساس می‌کنم سیب درخت نیوتن با جاذبه این خواب توی سرم خورده است؛ «در پناه دعای مادر!» و باز تصویر مادر در ذهنم جان می‌گیرد، آرام زیرلب چیزی زمزمه و به درون لیوان آب فوت می‌کند و با اصرار می‌دهد بخورم.

در دلم می‌خندم به این ساده دلی اش: «آخه مادرجون این جوری که بدتر مریض می‌شم. دی اکسیدکربن رو با بازدمت توی آب فوت می‌کنی، سم خالص!» هنوز درحال خواندن دعاست. چشم غره‌ای می‌رود.

می‌فهمم که نباید بیشتر از این حرف بزنم. صبح روز بعد از خواب بیدار می‌شوم و یادم نمی‌آمد که شب گذشته حال خوشی نداشتم.

در این نیمه شب خوف انگیز، دعا‌های مادر را مثل دانه‌های تسبیح یکی یکی نخ می‌کشم. دود اسپندش همه جا را پر کرده است. یکی از آن دانه‌های نخودی شکل اسپند را روی سرم می‌ترکاند و درون آتش می‌ریزد. بر چشم بد و زبان بد و نیت بد لعنت! آرام اشک می‌ریزم،  یعنی چندبار اجلم سررسیده و به خاطر دعای مادر حکم تأخیر خورده است؟

ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.