ابتلای زنان به آرتریت روماتوئید نسبت به مردان بیشتر است| نگاهی به اثرگذاری یک درمان نوین قهرمانی تیم اسپینینگ بانوان استان فارس در یک المپیاد ورزشی کشوری چه موضوعاتی در حوزه خانواده و زنان مورد توجه رهبر شهید بود؟ آیا آلرژی کودکان به بادام زمینی قابل درمان است؟ ابهام در وضعیت اسپانسرینگ تیم خاتون برای حضور در رقابت‌های آسیایی دوستش نداشتم اما عاشقش شدم»| روایت شنیدنی همسر شهید مجید شعبانی از آخرین ماه‌های زندگی مشترک اهمیت استفاده از اسیدفولیک برای بارداری سالم درد و ناباروی، ۲ علامت مهم آندومتریوز| چه میزان از زنان درگیر این بیماری هستند؟ توجه به نیاز‌های  ویژه زنان در بحران‌ها، محور اقدامات شهرداری تهران خانه‌تان برق می‌زند، اما چرا هیچ‌کس نمی‌خندد؟ | راهنمای رهایی از وسواس تمیزی برای مادران نگاهی به معجزه ۴ دقیقه‌ای «پیش‌قدم شدن» در آشتی زوجین| مهارتی که نشانه بالاتر بودن هوش عاطفی (EQ) است تجلیل از ۱۱۰ مادر طلبه و اساتید دارای ۴ فرزند و بیشتر حوزه علمیه خراسان در حرم مطهر رضوی تغییر الگوی فرزندآوری در کشور| تعداد فرزندان اول از تعداد فرزندان دوم بیشتر شده است بررسی نقش و جایگاه پروین اعتصامی در آموزش و پرورش افغانستان در یک نشست فرهنگی روایت شهادت شهیده «سیده مهدیس حمیدی» در جنگ تحمیلی سوم از زبان پدر| همه چیز در چند ثانیه تغییر کرد نگاه جلال آل‌احمد به نقش زنان در تحولات انقلاب اسلامی چه بود؟ آیا می توان در آشپزی، صرفه جویی کرد؟| معرفی راهکارهایی ساده برای کاهش دورریز مواد غذایی صدور بیمه اجتماعی برای بیش از ۳ هزار بانوی سرپرست خانوار در تهران
سرخط خبرها
در پناه دعای مادر

در پناه دعای مادر

  • کد خبر: ۳۷۸۳۵۳
  • ۲۰ آذر ۱۴۰۴ - ۱۷:۲۱
«هنوز وقتش نرسیده!»، «هنوز وقتش نرسیده!»؛ از شدت ترس می‌لرزم و همین یک عبارت را زیرلب تکرار می‌کنم. درست مثل مادر وقتی که ذکری می‌خواند و از دور با اشاره سرش خطی گرداگرد بدنم با فوت می‌کشد.

«هنوز وقتش نرسیده!»، «هنوز وقتش نرسیده!»؛ از شدت ترس می‌لرزم و همین یک عبارت را زیرلب تکرار می‌کنم. درست مثل مادر وقتی که ذکری می‌خواند و از دور با اشاره سرش خطی گرداگرد بدنم با فوت می‌کشد.

اجل در ترسناک‌ترین هیبتش قصد جانم را کرده است. تلاش هایم برای خلاص شدن از دستش خسته‌ام کرده.

او هم به اندازه من از این کشاکش خسته است. دست هایش را دور گردنم حلقه می‌کند و می‌فشارد.

دست وپای آخر را می‌زنم که صدایی از دور به گوشم می‌رسد: «هنوز وقتش نرسیده. دعای مادر پشت سرشه.» جرئت دوباره خوابیدن ندارم. ترس در تک تک سلول‌های بدنم لانه کرده  است.

عقب عقب می‌روم و در سه کنج اتاق پناه می‌گیرم. زندگی‌ام را چند بار مرور می‌کنم و هربار به تصویر مادرم می‌رسم.

تند تند درحال خواندن چهارقل و آیت الکرسی است تا بدرقه‌ام کند. نمی‌دانم چرا در این نیمه شب یاد دوراهی‌های فلسفی زندگی‌ام افتاده‌ام. جبر- اختیار و تقدیر- انتخاب.

احساس می‌کنم سیب درخت نیوتن با جاذبه این خواب توی سرم خورده است؛ «در پناه دعای مادر!» و باز تصویر مادر در ذهنم جان می‌گیرد، آرام زیرلب چیزی زمزمه و به درون لیوان آب فوت می‌کند و با اصرار می‌دهد بخورم.

در دلم می‌خندم به این ساده دلی اش: «آخه مادرجون این جوری که بدتر مریض می‌شم. دی اکسیدکربن رو با بازدمت توی آب فوت می‌کنی، سم خالص!» هنوز درحال خواندن دعاست. چشم غره‌ای می‌رود.

می‌فهمم که نباید بیشتر از این حرف بزنم. صبح روز بعد از خواب بیدار می‌شوم و یادم نمی‌آمد که شب گذشته حال خوشی نداشتم.

در این نیمه شب خوف انگیز، دعا‌های مادر را مثل دانه‌های تسبیح یکی یکی نخ می‌کشم. دود اسپندش همه جا را پر کرده است. یکی از آن دانه‌های نخودی شکل اسپند را روی سرم می‌ترکاند و درون آتش می‌ریزد. بر چشم بد و زبان بد و نیت بد لعنت! آرام اشک می‌ریزم،  یعنی چندبار اجلم سررسیده و به خاطر دعای مادر حکم تأخیر خورده است؟

ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.