حضور ۴۵ بازیکن در دومین مرحله اردوی تیم ملی والیبال دختران زیر ۱۸ سال ویدئو| چگونه می‌توان در پویش ملی نذر آب و نذر غذا در مراسم بدرقه آقای شهید ایران شرکت کرد؟ وقتی دو دختر جوان بابت عذرخواهی از رهبر شهید به تهران آمدند برجسته‌ترین ویژگی‌های شخصیتی شهیده حسینی خامنه‌ای چه بود؟ رهبر شهید، پایه گذار گفتمانی متمایز و راهبردی در حوزه زن و خانواده بودند دستاورد‌های زنان پس از انقلاب، محصول یک نگاه راهبردی است| روایت ساده‌زیستی در متن زندگی روایتی از گمنامی و اخلاص خانواده رهبر شهید | همه او را تنها با نام «خانم حسینی» می‌شناختند! استقرار ۱۰۱ موکب مادر و کودک در مصلی و مسیر‌های تشییع پیکر رهبر شهید در تهران والیبال قهرمانی آسیا| نخستین پیروزی تیم ملی والیبال نوجوانان دختر برابر استرالیا کسب شد برای شهادت بانو زهرا حدادعادل، عروس ساده زیست رهبر شهید مسابقات استانی هندبال نوجوانان دختر خراسان رضوی در مشهد پایان یافت متفکر الجزایری: نوه رهبر ایران را تمدن اپستین کُشت ویدیو| وداع جانسوز دخترک ویلچری با رهبر شهید در تهران سمنان، میزبان اردوی ۲۰ روزه تیم ملی اسکواش بانوان شد| شروع از امروز (۱۳ تیر ۱۴۰۵) خانواده برای رهبر شهید انقلاب مهم بود| تبیین منشور حقوق زنان توسط حضرت آقا آیا ساره جوانمردی به بازی‌های پاراآسیایی ژاپن اعزام می‌شود؟ دبیر ستاد ملی جمعیت: از میان نوه‌های رهبر شهید انقلاب ۱۱ نفر را خودم به دنیا آورده‌ام
سرخط خبرها
در پناه دعای مادر

در پناه دعای مادر

  • کد خبر: ۳۷۸۳۵۳
  • ۲۰ آذر ۱۴۰۴ - ۱۷:۲۱
«هنوز وقتش نرسیده!»، «هنوز وقتش نرسیده!»؛ از شدت ترس می‌لرزم و همین یک عبارت را زیرلب تکرار می‌کنم. درست مثل مادر وقتی که ذکری می‌خواند و از دور با اشاره سرش خطی گرداگرد بدنم با فوت می‌کشد.

«هنوز وقتش نرسیده!»، «هنوز وقتش نرسیده!»؛ از شدت ترس می‌لرزم و همین یک عبارت را زیرلب تکرار می‌کنم. درست مثل مادر وقتی که ذکری می‌خواند و از دور با اشاره سرش خطی گرداگرد بدنم با فوت می‌کشد.

اجل در ترسناک‌ترین هیبتش قصد جانم را کرده است. تلاش هایم برای خلاص شدن از دستش خسته‌ام کرده.

او هم به اندازه من از این کشاکش خسته است. دست هایش را دور گردنم حلقه می‌کند و می‌فشارد.

دست وپای آخر را می‌زنم که صدایی از دور به گوشم می‌رسد: «هنوز وقتش نرسیده. دعای مادر پشت سرشه.» جرئت دوباره خوابیدن ندارم. ترس در تک تک سلول‌های بدنم لانه کرده  است.

عقب عقب می‌روم و در سه کنج اتاق پناه می‌گیرم. زندگی‌ام را چند بار مرور می‌کنم و هربار به تصویر مادرم می‌رسم.

تند تند درحال خواندن چهارقل و آیت الکرسی است تا بدرقه‌ام کند. نمی‌دانم چرا در این نیمه شب یاد دوراهی‌های فلسفی زندگی‌ام افتاده‌ام. جبر- اختیار و تقدیر- انتخاب.

احساس می‌کنم سیب درخت نیوتن با جاذبه این خواب توی سرم خورده است؛ «در پناه دعای مادر!» و باز تصویر مادر در ذهنم جان می‌گیرد، آرام زیرلب چیزی زمزمه و به درون لیوان آب فوت می‌کند و با اصرار می‌دهد بخورم.

در دلم می‌خندم به این ساده دلی اش: «آخه مادرجون این جوری که بدتر مریض می‌شم. دی اکسیدکربن رو با بازدمت توی آب فوت می‌کنی، سم خالص!» هنوز درحال خواندن دعاست. چشم غره‌ای می‌رود.

می‌فهمم که نباید بیشتر از این حرف بزنم. صبح روز بعد از خواب بیدار می‌شوم و یادم نمی‌آمد که شب گذشته حال خوشی نداشتم.

در این نیمه شب خوف انگیز، دعا‌های مادر را مثل دانه‌های تسبیح یکی یکی نخ می‌کشم. دود اسپندش همه جا را پر کرده است. یکی از آن دانه‌های نخودی شکل اسپند را روی سرم می‌ترکاند و درون آتش می‌ریزد. بر چشم بد و زبان بد و نیت بد لعنت! آرام اشک می‌ریزم،  یعنی چندبار اجلم سررسیده و به خاطر دعای مادر حکم تأخیر خورده است؟

ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.