ضرورت افزایش حضور زنان در عرصه کارآفرینی | کسب و کار‌های سبز در اولویت قرار بگیرند نجات جان مادر باردار سنندجی با یک عمل جراحی دشوار نگاهی به برنامه بازی تیم ملی ایران در رقابت‌های والیبال قهرمانی زنان آسیا میزبانی بوستان «رجا» از بانوان عزادار در دهه پایانی صفر روضه‌ای که پل بود به کوچه پس کوچه‌های مدینه با مصرف روزانه گردو با پوکی استخوان مبارزه کنید انجام کدام فعالیت‌های روزمره در دوران بارداری ممنوع است؟ نحوه تربیت کودک؛ یکی از چالش‌های پیچیده میان والدین و مادربزرگ‌ها و پدربزرگ ها شیر مادر؛ معجون ضدسرطان مادر و کودک شارژ کارت امید مادر بیش از ۲۵۷ هزار نفر در تیرماه ۱۴۰۵ اعزام ناهید کیانی به مرحله دوم رقابت‌های گرندپری سال ۲۰۲۶ توانمندسازی زنان سرپرست خانوار کشور با تأمین ۶۰۰ دستگاه چرخ خیاطی نگاهی به راهبرد‌های تقویت کنشگری زن با محوریت مقاومت از آموزش تا اشتغال؛ روایتی از آموزش خیاطی که به اشتغال بانوان و فعالیت‌های خیرخواهانه رسید دستور پخت آش سرد سبزواری با طعمی بی‌نظیر برای روزهای گرم تابستان آغاز فصل جدید لیگ برتر فوتسال زنان از ۳ مهر| آیا حضور ۱۶ تیم چالش برانگیز است؟ بیماری‌های غیرواگیر، مهم‌ترین عامل مرگ‌ومیر زنان ایرانی طی ۴۵ سال اخیر پایان رقابت‌های والیبال بانوان هفدهمین المپیاد ورزشی محلات منطقه ۴ شهرداری مشهد راهکار‌هایی برای دفع انواع حشرات در خانه ما هم هستیم پس می‌توانیم
سرخط خبرها
ساعت به وقت فراق

ساعت به وقت فراق

  • کد خبر: ۴۲۹۶۲۴
  • ۲۰ تير ۱۴۰۵ - ۱۳:۱۲
همه چیز برایم از همان یک‌شنبه ۱۰ اسفند، ساعت پنجِ صبح ایستاد. همان سحری که هنوز سفره‌اش را جمع نکرده بودم که ربانِ مشکی کنار تلویزیون نقش بست.

ملیکا محمودی حسین آباد، سطح دو حوزه و دانشجوی کارشناسی ارشد مطالعات زنان و خانواده| شهرآرانیوز؛ ساعت طلاییِ بزرگ و بی‌قاعده‌ام را هیچ‌وقت دوست نداشتم. به سایر وسایلم نمی‌آمد، توی خانه یک وصله ناجور بود. اما این روز‌ها هرقدر درستش می‌کنم، باطری گران‌قیمت برایش می‌گذارم و نازش را می‌خرم که از حرکت باز نایستد، فایده ندارد. بی‌عیب و علت است، فقط کار نمی‌کند. مثلاً موقع نماز ظهر، عقربه‌اش روی سهِ نصفِ شب مانده و انگار زمان برایش ایستاده. مثل خودِ من، مثل ایرانِ من.

همه چیز برایم از همان یک‌شنبه ۱۰ اسفند، ساعت پنجِ صبح ایستاد. همان سحری که هنوز سفره‌اش را جمع نکرده بودم که ربانِ مشکی کنار تلویزیون نقش بست. دلم هوری ریخت، اما به ذهنم هرگز خطور نمی‌کرد که خبر برای تو باشد، آقاجان. باور نکردم. مرحلهٔ انکار از همان جا شروع شد؛ سوگ همیشه با یک «انکار» آغاز می‌گردد.

از آن زمان، نه شکر‌ها مثل قبل مایهٔ شیرینی‌اند و نه نمک‌ها شوریِ پیشین را دارند. منم مثل همان ساعت، ظاهرم مثل قبل است، اصلاً عیب و علتی هم ندارم، اما توی همان سحر متوقف شدم. لبخندهایم مثل قبل نیست. خانه‌ام از آن وقت تا حالا هیچ‌وقت مثل قبل نشده. سیاهی‌هایش پابرجاست. گریه‌هایم، اما خیلی بیشتر از قبل است، ولی خالی نمی‌شوم. این اشک‌ها سبکم نمی‌کند؛ فقط سنگین‌ترم می‌کند.

هنوز هم گاهی که سخنرانی‌هایت را تلویزیون بازپخش می‌کند، صدایش را زیاد می‌کنم و گوش‌هایم را تیز، شاید بخواهی در این شب‌ها برایمان سخن بگویی. امسال شبِ تاسوعا، اما سخت‌تر بود؛ هرچه منتظر ماندم، نیامدی توی حسینیه. آن‌شب با «ای ایران» بیشتر از هر روضه‌ای اشک ریختم. هیچ‌وقت فکرش را هم نمی‌کردم این مداحیِ حماسی باعث گریه و بغض شود، اما هرچه رنگ و بوی تو را داشته باشد، تا ابد با دیدنش مرا بغضی می‌گیرد که تا تهِ گلو می‌آید.

بعضی می‌گویند زمان همه چیز را حل می‌کند، اما نه... ۴ ماه گذشته و داغم سرد نشده. بعد از دیدنِ تابوتِ آقا و زهرا کوچولو، انگار روی قلبم مذاب ریخته‌اند. تمام تنم، روحم، همهٔ جانم می‌سوزد.

حالا انگار مرحلهٔ انکار، کم‌کم جای خود را به پذیرش می‌دهد. قلبم درد می‌کند، چند وقتی است ساکن خیابان‌ها شده‌ام، برای خونخواهی تو.

ساعتِ این‌بار از حرکتِ کند باز نمی‌ایستد، بلکه عقب‌گرد می‌کند به همان صبحِ بهت‌آور. غم‌هایم را انگار از توی کتابخانهٔ غبارآلودِ قلبم کشیدند بیرون و گردگیری کردند. الان معنیِ تازه‌شدنِ داغ را خوب می‌فهمم.

آقاجان، تمام قلبم، خانه‌ام، تمام شهرم از فقدانت درد می‌کند.

گفتم که فراق را نبینم، اما دیدم. آمد به سرم از آنچه می‌ترسیدم.

ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.