به گزارش شهرآرانیوز؛ جنگ که شروع شد، خیلی چیزها در خرمشهر یکشبه عوض شد؛ خیابانهایی که تا دیروز مسیر مدرسه و خانه بودند، بوی باروت گرفتند و کودک و نوجوانهایی که تا دیروز کنار هم درس میخواندند، ناچار جای کتاب و دفتر، اسلحه به دست گرفتند. شهر روزهای سختی را پشت سر میگذاشت؛ خرمشهری که حالا صدای گلوله کمکم جای صدای زندگی را در آن گرفته بود و آدمهایش هرکدام به شکلی درگیر جنگ شده بودند.
میان آن همه دود و آتش، دخترهای جوانی هم بودند که قرار نبود فقط تماشاگر باشند. دسته دخترانی که هجوم اخبار و همهمههای زمان اجازه نداد نامشان را طی تاریخ بشنویم و بیش از پیش به وجودشان افتخار کنیم. سکینه حورسی یکی از همانها بود؛ دختری که به وقت صدای مقاومت، برای دختران شهر آموزش نظامی میگذاشت و به جای رفتن ترجیح داد پا به پای مردها در خرمشهر باقی بماند. دختری که حالا کوچه و خیابانهای خرمشهر و آبادان میتوانند به یاد روزهای ابتدایی جنگ، برای مقاومت و ایستادگیاش شهادت دهند.
کسانی مثل سکینه حورسی و کبری عارفزاده آن روزها دختران جوان بودند که در زمینه نظامی تاحدی آموزش دیده بودند. سکینه بخشی مهمی از این آموزشها را به واسطه همسرش آموخته بود؛ برای همین بعدترها کسانی مثل او مسئول آموزش دختران شهر شدند و دوره آموزش نظامی برای دختران دبیرستانی برگزار کردند. اما نقش سکینه فقط به آموزش خلاصه نمیشد.
خودش بعدها روایت کرد که شهید محمد جهانآرا مسئولیت بسیج خواهران را به او سپرده بود. هر صبح دوره آموزش نظامی برگزار میکرد و با اینکه خودش دوره رسمی نظامی ندیده بود، تاکتیکهایی را که از همسرش یاد گرفته بود به دختران آموزش میداد. به این ترتیب، سکینه حورسی در مقاومت خرمشهر فقط نیرویی حاضر در صحنه نبود؛ او یکی از فرماندهان و راهبران مدافعان شهر بود و در روایتهای مربوط به مقاومت خرمشهر، از او بهعنوان یکی از فرماندهان شهید جهانآرا و اولین فرمانده بسیج خواهران شهر یاد شده است.
او در جایی از خاطراتش میگوید: «به علت درگیریهای فشرده و نگهبانیهای شبانه، فرصتی برای تعلیم نظامی بقیه خواهران نبود. ناچار شبها با همان تعلیمات مختصر، دو ساعت به خط مقدم جبهه میرفتیم و دفاع میکردیم. آنجا وضع خیلی فرق میکرد. خمپاره مثل باران میبارید. از چپ و راست گلوله میزدند. تا آن لحظه نه خمپاره دیده بودیم، نه میدانستیم خمسهخمسه چیست. بچهها پا به پای هم و با جان میجنگیدند. ایثار و فداکاری در مرز، مرزی نداشت. یکی دو روز بعد، برادر جهانآرا، حفاظت از مهمات را به ما سپرد.»
با این حال، برای او فرماندهی فقط به برنامهریزی و آموزش محدود نمیماند؛ خیلی زود مجبور شد خودش هم وارد میدان شود. برای همین، موقع رفتن مردم، او حاضر به ترک شهر نشد و تا سقوط خرمشهر ترجیح داد که همانجا بماند. در گزارشها نوشته شده وقتی بعثیها پرچم ایران را از بالای ساختمان فرمانداری پایین کشیدند و به جایش پرچم عراق را بالا بردند، دیدن این صحنهها برای مدافعان شهر که ۴۵ روز با کمترین امکانات مقاومت کرده بودند تا شهرشان را به دشمن ندهند، خیلی سختتر بود. تا جایی که خانم حورسی هم در بخشی از خاطراتش، به گفتن این جمله بسنده میکند و میگوید:
«همه آن ۴۵ روز سخت بود. اما روزی که خرمشهر مظلومانه سقوط کرد، شهری که مردم برای نگه داشتنش نزدیک به یک ماه و نیم بدون هیچگونه آمادگی جنگی و کمترین تجهیزات نظامی مقاومت کرده بودند، برای همه سخت بود.»
سکینه پیش از آغاز جنگ ازدواج کرده بود. بعد از سقوط خرمشهر به آبادان رفت و در همان سالهای جنگ صاحب فرزند شد. مادر شدن، شکل حضورش را تغییر داد. خودش در خاطراتش نوشته که با داشتن فرزند دیگر نمیتوانست مانند گذشته در کارهای امدادی و اضطراری حضور داشته باشد. برای همین در بخش شهدا مشغول شد؛ جایی که جنگ را از نزدیک، در پیکرهایی میدید که از میدان نبرد برمیگشتند. یکی از خاطرات تلخ او درباره ایام آغاز جنگ به همین موضوع برمیگردد که میگوید: «مدتها در سردخانه، کارمان درست کردن تابوت برای عزیزان خودمان بود، در جوار پیکرهای خونآلود و قطعهقطعهشده... کاری دردناک و خارج از تحمل.»
یکی از خاطرات تکاندهندهای که او درباره روزهای مقاومت میگوید، این است: «هر روز که میگذشت شهر ناامنتر میشد. برای خانوادههایی که امکان رفتن نداشتند یا به هر دلیلی مانده بودند، ساختمان و محوطه بیمارستان محیطی دور از خطر به حساب میآمد، غافل از اینکه دشمن تابع هیچیک از قوانین انسانی و مقررات سازمان ملل در موقع جنگ نبود. خانوادههایی را میدیدیم که در وقت حمله هوایی و شلیک خمپاره و توپهای دشمن با هم وارد بیمارستان میشدند. یک روز خبر دادند ماشین وانتی که قصد رفتن به آبادان را داشته، روی پل خرمشهر، هدف خمپاره سربازان بعثی قرار گرفته و تمام سرنشینان آن که اعضای یک خانواده بودند، شهید و مجروح شدهاند. بدن مجروحان به بیمارستان منتقل شدند. بیمارستان نزدیک پل بود. از یک طرف پل در تیررس عراقیها بود و هر جنبندهای را که میدیدند میزدند، از طرفی دیگر شهدا و مجروحان حادثه در صحنه مانده بودند. هر کی میرفت، برمیگشت. من و رباب حورسی خودمان را به پل رساندیم. با هر مشقتی که بود تا نزدیکی ماشین رفتیم. از آن خانواده تنها یک زن و یک مرد زنده بودند، اما بدنشان آنقدر تکهپاره شده بود که انتقالشان به بیمارستان بسیار سخت بود. در هر حال، هر دو را آوردیم.»
جنگ تمام شد؛ اما مبارزه ادامه داشت برای سکینه، پایان جنگ پایان مسئولیت نبود. سالها بعد هم فعالیتش را ادامه داد و در کارهای مربوط به جانبازان و مردم خرمشهر حضور داشت. خود او سال ۱۴۰۰ نهایتاً به دلیل عوارض شیمیایی در بیمارستان بستری و در نهایت به شهادت رسید. جاسم غضبانپور، عکاس جنگ، از نقش او در راهاندازی کلینیکی برای درمان جانبازان شیمیایی خرمشهر میگوید و اینطور تعریف میکند: «سکینه حورسی و همسرش و چند عضو دیگر از خانوادهاش از جمله بانوانی بود که توانست همراه با سایر خیرین و رزمندگان کلینیک مخصوص درمان جانبازان شیمیایی خرمشهر را راهاندازی کند. تا قبل از تأسیس این کلینیک، اغلب مردم خرمشهر که از عارضه شیمیایی رنج میبردند، باید به شهرهای بزرگ مانند تهران مهاجرت میکردند. خیلی از این افراد پروندهای برای اثبات اینکه در جنگ شیمیایی شدند نداشتند و همین روند درمان آنها را با مشکل مواجه میکرد؛ بنابراین کار بزرگ دیگر این بانو پس از پایان جنگ، حمایت از چنین افراد بود.»
منبع: مهر