چند ترفند کاربردی برای از شیر گرفتن کودک چاقی و لاغری در انتخاب همسر تا چه اندازه مهم است؟ زمان برگزاری اولین دربی فوتبال زنان ایران مشخص شد رشد ۳۴۸ درصدی خدمات درمان ناباروری در سال ۱۴۰۴ در خراسان جنوبی آیا بروز اختلاف نظر به معنای پایان روز‌های عاشقانه در زندگی مشترک زوجین است؟ تأثیر مستقیم انتخاب ظرف پخت‌وپز مناسب بر سلامتی‌‌ | هیچ ظرفی هرکاره نیست! آیا مهاجم تاثیرگذار تیم فوتبال پرسپولیس زنان از این تیم جدا می‌شود؟ صعود تیم ملی والیبال زنان ایران به جمع ۸ تیم برتر در مسابقات آسیایی خانه‌داری | اشتباه‌هایی که نان را زود بیات و کپک‌زده می‌کنند آشپزی | سس باربیکیو؛ یک چاشنی غلیظ و معطر + طرز تهیه بدبینی، زندگی مشترک زن و مرد را نابود کرد | یک خداحافظی تلخ اجرای پویش «همه با هم علیه سرطان» با تمرکز ویژه بر غربالگری سرطان‌های شایع زنان در کشور خاتون بم؛ یکی از پرافتخارترین تیم‌های فوتبال زنان ایران ویدیو | داماد رهبر شهید انقلاب: همسرم به حق‌الناس بسیار حساس بود ۴۰ درصد فیلمنامه فصل دوم «طوبی» نگارش شد | داستانی جسورانه‌تر از قبل پرونده قدیمی «۱۴ سکه» دوباره مطرح شد | اما و اگر‌های تصمیم تازه مجلس درباره ضمانت اجرای مهریه ناکامی تیم ملی والیبال زنان ایران در دومین بازی‌اش در مسابقات قهرمانی آسیا عضو تیم والیبال نشسته بانوان خراسان‌رضوی با تیمی در ترکیه قرارداد بست اجرای طرح سلامت برای بیش از ۱۰ هزار نفر از زنان سرپرست خانوار تحت پوشش بهزیستی در خراسان رضوی
سرخط خبرها
برای همه و خودت دعا کن

برای همه و خودت دعا کن

  • کد خبر: ۳۰۹۶۰۲
  • ۱۹ دی ۱۴۰۳ - ۱۲:۵۶
خاله‌ام یک ریز به شانه‌ام می‌زد و می‌گفت برای همه و برای خودت دعا کن و چند اسم را ردیف و پشت سر هم می‌آورد. هنوز هم نمی‌دانم جواب خاله‌ام را داده‌ام یا نه؟

سکانس اول: پاییز ۱۳۸۱

ایام اعیاد شعبانیه در بین سلام و صلوات زائران که از شنیدن صدای عصر نقارخانه کیف می‌کردند در حال تعویض چادر مشکی با چادر سفید گل‌دارم بودم ، خاله‌ام یک ریز به شانه‌ام می‌زد و می‌گفت برای همه و برای خودت دعا کن و چند اسم را ردیف و پشت سر هم می‌آورد. هنوز هم نمی‌دانم جواب خاله‌ام را داده‌ام یا نه؟ یادم نیست با چند نفر از فک‌و‌فامیل خودم و خانواده مردی که قرار بود از آن روز سوار بر یک بال رؤیا و مهر همراه شوم خوش‌و‌بش کردم، اما فقط می‌دانم در لحظه خواندن خطبه عقد لبریز از فکر بودم و آینده. نه صدایی می‌شنیدیم و نه چهره واضحی در ذهنم نقش می‌بست. یک چشمم به گنبد طلا بود و یک گوشم به دعای خیر بقیه. خاله‌ام که مسئول مدیریت احساسم بود در آن شرایط مدام به شانه ام می‌زد و برای دیده‌بوسی به سمت دیگران هدایتم می‌کرد. وقتی مراسم تمام شد تمام حرف‌های نگفته و گره شده‌ام را در همان گله جا بین گنبد و صدای نقارخانه بین جمعیت جا گذاشتم و با خانواده جدید و محارم جدید به سمت مسیر تازه‌ای هم‌قدم شدم.

سکانس دوم: پاییز‌ ۱۴۰۳

نزدیک به ایام ولادت حضرت علی«ع» وقتی پاییز خوش‌و‌بش‌کنان با برف و باران و برکت زودتر از شهر خداحافظی کرد و لبخند را به روی مردم آورد یک روز صبح خیلی زود دختر جوان چادر بختش را دورش گرفته بود و گاهی به دسته‌گلش نگاه می‌کرد و گاهی به ضریح. نور از بالای رواق افتاده بود روی صورتش. چنان در دنیای خودش غرق بود که حتی وقتی دوربینم را برداشتم و از اطرافش عکس گرفتم هم حضورم را متوجه نشد. انگار داشت به آینده و روزهای بعد و رفتن از خانه‌ای به خانه دیگر فکر می‌کرد.

زیارتنامه را که باز کردم نگاهم باز به دختر پیچیده شده در عطر گل و سفیدی چادر بخت افتاد که صدای خاله‌ام باز هم توی گوشم پیچید: دعا کن برای خودت و برای همه.

سکانس سوم: نهار چی داریم؟

پایم را که از رواق بیرون گذاشتم سوز برف به صورتم زد. گوشی‌ام صدا داد. پیام پسر هفده‌ساله‌ام ‌با یک استیکر خنده روی صفحه نقش بست: مامان امروز مدرسه‌ها تعطیل شد نهار چی داریم؟

ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.