نگاه به ساختمان ویران پشت سر که میاندازی هیچ معلوم نیست مسکونی بوده یا تجاری. میلگردها مثل موی پریشان دختربچهای که اول صبح بیدار شده باشد، از لابه لای بتنها بیرون زده. پریشان و درهم و آشفته. جلوتر اما، عروسک توی دستهای نیروی امدادی، هنوز عروسک است.
هنوز چشم دارد. پیراهن دارد. کلاه دارد. حالا کمی خاک آلوده تر. کاش کسی، مادرِ خیال بافِ توی سرم را ساکت کند. بی اختیار از وسط ویرانههای تاریک میانه شهر، کشیده میشوم سمت ویترین یک مغازه اسباب بازی فروشی. جایی که اولین بار، عروسکی با دامن ساتن صورتی به دخترک آمده. این یکی را خودش انتخاب کرده. آن پیراهن صورتی کلاه قرمزی را.
مابین کلی عروسک نرم و خوشحال، دلش خواسته دست این یکی را بگیرد ببرد خانه. روز اولی که با هم از در خانه وارد شدند، در حالی که پاهایش کشیده میشده روی سرامیک ها، آورده گذاشته روی تخت. نشان باقی عروسکها داده. تا مدت ها، او سوگلی عروسکها بوده. اسمش را هم احتمالا از روی آخرین کارتونی برداشته که چند روزی میشده پشت سر هم نگاه میکرده است.
حالا دیگر عوض تماشای تلویزیون، ساعتها با عروسک جدید صورتی اش خوشحال بوده است. آن یکی، اما هدیه بوده. هدیه تولدی که اصرار داشته فقط دوستانش باشند. مهمانها یکی یکی وارد میشدند و همان اول کاری چشمش افتاده بوده به آن خرس خجالتی با کلاه بنفش که هیچ شبیه باقی خرسهای توی اتاقش نبوده.
از وقتی سروکله اش پیدا شده، سوگلی عروسکها همین طور یک گوشه برای خودش افتاده بوده است. یک جور خاصی هوای خرس تازه اش را داشته. یک بار سر صبحانه برای چکه کردن مربای آلبالو روی دست خرسی، بلوا به پا کرده و حالا، اما سراپایش را خاک گرفته. کلاهش درهم ریخته و دیگر نه تنها خجالت میکشد که ترسیده، سردش شده و دلش، دستهای کوچک صاحبش را میخواهد.
مرد امدادگر برای پیدا کردن دخترک رفته. اما فقط همین دو عروسک را پیدا کرده. ماسک را اگر بزند، اشک ها، غم روی صورت کلاه قرمزی را گِل میکند. خبری از دخترک و خنده هایش نیست. آوار خانه را زیر و رو کرده. از اتاق اسباب بازیها گرفته تا روبه روی تلویزیون که عادت داشت بنشیند و کارتون ببیند. حتی آن گوشه خانه که مخصوص برگزاری تولدها بود.
آقای امدادگر، از خانهای که دیگر شبیه خانه نبود، سراغ کودکی را میگرفت که صدای خنده هایش هنوز از میان در و دیوار شکسته و بتنهای عبوس ساختمان میآید. یک شرمندگی و استیصال عجیبی توی دست هایش موج میزند. انگار تمام این آوار غصه، تقصیر اوست. دلش میخواهد آجر به آجر، همه جا را زیرورو کند. اما دست هایش سنگین شده. نا ندارد.
وزن این دوتا عروسک خاک گرفته از وزن تمام کودکانی که زیر آوار ماندهاند، سنگینتر است. دلش میخواهد عروسکها را بگذارد برابر بزرگترین دوربین دنیا و رو به تمام آدمهایی که مستانه بر طبل جنگ میکوبند بگوید اگر میتوانید صاحب این عروسکها را برایمان پیدا کنید. اگر میشود آن اتاق لبریز از صدای خنده را برگردانید.
اگر زورتان میرسد، آن خانه را دوباره از نو بنا کنید. آمار قربانیان جنگ دارد از شمار عروسکهای یتیم زیر آوار بیشتر میشود. موشک که از آسمان فرود میآید، کودک و عروسک را یکی میبیند. برایش فرقی نمیکند چراغ کدام خانه روشن است. پایین میآید و ویران میکند و ناگهان همه جا را سکوت و غبار و تاریکی فرامی گیرد. حالا باید
کورمال کورمال لابه لای ویرانهها را گشت و دست آخر عوض دستهای گرم دختری نیمه جان، به تن نرم عروسکهایی رسید که زُل زُل توی چشم آدم نگاه میکنند و ساکتاند. ما زورمان به آواربرداری این حجم اندوه نمیرسد. باقی اش را میسپاریم به بازوهای مکانیکی ماشینهای هیتاچی تا زلف پریشان ساختمانهای نیمه جان را کنار بزنند و حقیقت تلخ و زمخت و خون آلود جنگ را نمایان کنند.