«خاک بر سرمن! خاک بر سرمن! که این قدر دیر شناختمت.» دست هایش را گره کرده و توی سرش کشیده. اشک هایش به پهنای صورت جاری است و فقط ضجه میزند. از همانهایی است که آقا میگوید: دلشان متعلق به این جبهه است. جانشان دل باخته به این اهداف و آرمان ها. یک نقصی دارند و نقصشان ظاهر آن هاست.
دلم ریش میشود و بی صدا اشک میریزم. نمیفهمم چرا همیشه باید دیر برسیم؟ کمی جلوتر دو دختر جوان دست در گریبان هم هق هق اشک میریزند. آن طرفتر گوشه پیاده رو زیادند کسانی که گوشه دنجی پیدا کردهاند و در تنهایی خودشان گریه میکنند. نمیدانم چرا دلم برای آرام شدن گریه میخواهد و یک آغوش همدرد با صدایی به بلندی همان دختری که زار میزد و نمیدانست پس از این چه باید بکند.
«لعنت به همه تون با دروغهایی که گفتید. آقا که توی پناهگاه نبود. توی خونه خودش همین جا کنار ما بود.» عکس آقا کنار نوه چهارده ماهه اش را به سینه فشرده و مثل فرزند ناخلفی که مرگ، فرصت دیدار و دل تنگی از پدر را از او گرفته باشد، ضجه میزند. بغض شبیه بادکنکی راه گلویم را بسته است و احساس میکنم هرلحظه بزرگتر میشود.
مشابه این صحنهها را این روزها زیاد دیدهام چه در کوچه و خیابان و چه از قاب تلویزیون. درست یادم نمیآید که چه چیزی در شهادت حاج قاسم دلم را به سمت رهبری برد. از آن روز دیوانه وار عاشق این مرد شدم. کسی که اگر او را در یک کفه و دنیا را با همه متعلقاتش درکفه دیگرش قرار میدادند، باز او را انتخاب میکردم.
نمیدانم جذب صلابتش شدم یا پاک دستی اش؟ اقتدارش یا حُسن خلقش؟ شاید هم این سادگی و بی آلایشی آقازاده هایش بود که در اوج توانگری، بی هیاهوی دنیای بیرون، آرام زندگی میکردند. آنچه در همه عمرم از هیچ دولتمردی ندیده بودم. از آنهایی بود که دوست و دشمن دانا تحسینش میکردند.
فکر کنم همین دلیلی شد تا شیفته علی زمانه شوم که چه خوش گفت شهریار ایران: «به علی شناختم من به خدا قسم خدا را» ضجههای دخترک یاد آن دوستم را در ذهنم زنده میکند. نمیدانم الان چه حالی دارد؟ یاد فریادهایی میافتم که برسرش کشیدم، وقتی صدر تا ذیل نظام را رفاه طلب خواند و بی خبر از حال مردم. وقتی آقا را متهم کرد در گوشه دنج کاخش بی خبر از حال ماست. وقتی گفت چند روزی است به خاطر مسائل امنیتی به مشهد پناه آورده و در کاخ ملک آباد پنهان شده. یعنی الان حالش چگونه است؟