متین نیشابوری - وعدههای عاشقانه میداد و میگفت میخواهد خوشبختم کند. من به زندگی جدیدم خو کرده بودم و اصلا به ازدواج فکر نمیکردم. خیلی جدی گفتم که فعلا قصد ازدواج ندارم، اما او سر راهم قرار گرفته بود و دست بردار نبود.
چندبار مادرش را خانه مان فرستاده و پیله کرده بودند که دخترتان را به ما بدهید. مادرم یک روز سر صحبت را باز کرد و گفت باید به فکر خودت باشی و آ رزویی جز دیدن خوشبختی ام ندارد و از این حرفهای تکراری...
یکی دو روز با خودم کلنجار رفتم و با اکراه فقط به خاطر دل مادرم جواب دادم. بدون تحقیق به این خواستگار سمج بله گفتم و پا به خانه شوهر گذاشتم. با مادر شوهرم در یک خانه زندگی میکردیم و قرار بود خانه خوشبختی ام همانجا باشد. روزهای اول فهمیدم موادمخدر مصرف میکند. میگفت تفننی میکشد، اما حرفش را باور نداشتم. لاغر شده بود و اعصابش هم سر هیچ و پوچ به هم میریخت و مرا به باد کتک میگرفت.
مادر شوهرم خودش را کنار کشید و وانمود میکرد نمیخواهد در زندگی مان دخالت کند، اما او هم دروغ میگفت و از پسرش میترسید. اوضاع روحی و روانی ام به هم ریخته بود. من که از ازدواج نافرجام قبلی ام چوب خورده بودم نتوانستم طاقت بیاورم برای همین تقاضای طلاق دادم و مهریه ام را بخشیدم و جانم را برداشتم و به خانه پدرم برگشتم. بعد از این ماجرا با مادرم به مشهد آمدیم. حوصله هیچ کس و هیچ جا را نداشتم. هرکس مرا را میدید سؤال پیچم میکرد که چرا این طور شد و چرا طلاق گرفتم. اوضاع زندگی در مشهد به کلی تغییر کرد و احساس میکردم، چون کسی مرا نمیشناسد، زندگی ام هم آرامش دارد.
مادرم هم آرام شده بود و حرص و جوش نمیخورد. یک روز یکی از آ شنایان زنگ زد و تلفنی مرا برای پسرش خواستگاری کرد و دوباره دچار استر س شدم. دیگر نمیخواستم برای آ ینده ام بدون برنامه تصمیم بگیرم. به پیشنهاد دختر همسایه به سراغ مشاوره رفتم تا دچار مشکلات سابق نشوم. از این جلسات دریافتم که هرکار انسان باید حساب و کتاب داشته باشد و بر اساس یک هدف روشن پایه ریزی شود.
در ازدواج اولم چوب سادگی خودم را خوردم. شوهر اولم پسر یکی از اقوام بود و وقتی به خواستگاری ام آمد بدون تحقیق جواب مثبت دادیم و ازدواج کردیم. اشتباه خانواده ام این بود که بیش از حد به شوهرم بها میدادند و از طرف دیگر کمکهای مالی بی حد و اندازه خانواده باعث شد زیاده خواه و لوس بار بیاید. توقع هایش تمامی نداشت و هر روز ماجرایی درست میکرد. میگفت پدرم باید بیشتر از اینها هوای ما را داشته باشد. پدرم که فوت کرد مشکلات ما زیادتر شد. تا وقتی پدرم زنده بود چشم میزد و زیاد نمیتوانست سر و صدا کند. اما بعد از آن شاخ و شانه میکشید و هیچ احترامی برای من قائل نبود. حتی خانواده اش میگفتند اشتباه کرده اند که به خواستگاری من آمده اند. روزهای آ خر فهمیدم سر و گوشش میجنبد و به دنبال زن دیگری رفته است. همین شد که طلاق گرفتم و به خانه پدرم برگشتم. روزهای سختی را پشت سر گذاشتم، اما شک ندارم این دو شکست عاطفی میتواند تجربهای باشد برای ساختن آ ینده ام.