مژده رنگیان - این یک قصه واقعی است؛ قصهای که در هیاهوی یک ظهر تابستانی رقم خورد. قرار بود 6 نفر باشند، اما 4 نفر از آن جمع توانستند بیایند. قرارمان هم یکی از محلهای ممنوعه این شهر برای دختران و زنان بود؛ ورزشگاه فوتبال، یکی از ورزشگاههای شیک و مجهز ایران که سهم بانوان فقط شنیدن هیاهوی داخل و دیدن چراغهای رنگی زیبای سقف این ورزشگاه در شبهای برگزاری بازیهای فوتبال است. در عین ناامیدی از اینکه شاید باوجود هماهنگیها بازهم راهمان ندهند، مقابل درِ ورودی ورزشگاه رسیدیم. با قبول تمام حساسیتهایی که میدانیم با 3 کلمه ورزشگاه، فوتبال و زنان در کشور عجین شده و تمام قوانین، با قول اینکه خیلی زود کارمان تمام میشود، بالاخره راهی این استادیوم بیستوپنجهزارنفری شدیم. میهمانان ما دختران ملیپوش فوتبال این کشور هستند که در کشورهای دیگر در ورزشگاههای بزرگ پا به چمن گذاشته بودند؛ اما هنوز مجوز نداشتند در شهر خود آن لحظه شیرین را تجربه کنند و این اتفاق بهنحوی هدیه روز دختر به آنها بود. در گیرودار هضم قدمزدن در یک ورزشگاه بزرگ و تماشای همه زاویههایی که فقط در عکسها و فیلمها دیده بودیم، باید هرچهزودتر عکسهای یادگاریمان را با این ورزشگاه دوستداشتنی بگیریم و برویم. دخترانی که حالا روبهرویم زیر سایه روی چمنهای بیرون ورزشگاه نشستهاند، تفاوتهای زیادی با خیلی از دختران دیگر دارند، دنیایشان خلاصه میشود در یک مستطیل سبز و توپ و دروازه. دوستان غیرورزشی ندارند؛ چون میگویند «دغدغههایمان متفاوت است. خیلی از دختران بیشتر دنبال لباس و لوازم آرایش هستند؛ اما ما تمام نگرانیهایمان نداشتن زمین تمرین و آسیب است». حتی وقتی در فضای مجازی هم گشت میزنند، این تغییر را میشود دید، اینروزها جامجهانی فوتبال زنان در فرانسه در حال برگزاری است و آنها یکراست در اینترنت سراغ دیدن بازیهای این مسابقات میروند و در آن غرق میشوند. همگی واقعا فوتبال را از کوچههای خاکی شروع کردهاند و در همان سالها، همبازی پسرهای همسایه در گلکوچیکها بودهاند. یک پیشکسوت تیم قدیمی مشهد یعنی پیام تلاش کرده تا دختران فوتبالیست بزرگی را به تیمهای ملی دعوت کند و چهرههایی همچون ارژنگی و چهکندی را پرورش داده و حالا این بچهها نیز داشتههای خود را مدیون جواد نمازی هستند که با جانودل به آنها آموزش میدهد و بدلی، مربی آموزشگاهها، نیز کمک بزرگی در این راه بوده است. چندیپیش تیم ملی زیر 16سال ایران از صعود به مرحله نهایی مسابقات قهرمانی آسیا باز ماند؛ تیمی که در ترکیب خود 6 بازیکن خراسانی داشت، اما هیچ رسانهای کار بزرگ آنها را ندید.
شماره 16 تیم ملی، جدی و متعصب
یکی از دختران پایش در گچ است. میگوید بهخاطر نبود چمن در مشهد مجبور است در سالن بازی کند و بههمینخاطر آسیب می بیند . هلیا پیلتن 16 ساله و دفاع چپ است و یک گل ملی و چند پاس گل در کارنامه دارد. بارسلونا و مسی و سامان قدوس علاقه مندی های او هستند. تنهاپرسپولیسی جمع است. 2 سال است که پیراهن تیم ملی را میپوشد. جدیتر از بقیه به فوتبال نگاه میکند و تعصب دارد. میگوید: پدرومادرم خیلی از من حمایت کردند؛ بهخصوص مادرم و به خواسته من برای انتخاب این رشته احترام گذاشتند. میخواهم تا ته فوتبال بروم. تیم ملی بزرگسالان، داشتن تیم باشگاهی عالی و البته به لژیونرشدن بیشتر فکر میکنم؛ مثلا بازی در لیگ اسپانیا. جامجهانی را دنبال میکنم. متأسفانه اسپانیا حذف شد؛ اما حالا دوست دارم آمریکا قهرمان شود.
شماره 11 تیم ملی، خوشخنده و پیگیر
دختر خوشخنده و خوشصحبت، سارا دیدار، که 15 سال دارد و در پست مهاجم و وینگر چپ بازی میکند، آنقدر فوتبال را دوست دارد که از سالها قبل سختی دوری نیشابور را به جان خریده تا یک جلسه تمرینی را از دست ندهد. استقلالی است و طرفدار یوونتوس. بازیهای خارجی زنان را دنبال میکند و عاشق لیگ ایتالیاست. رونالدو را دوست دارد و رامین رضاییان، بازیکن موردعلاقهاش است واز دیدن بازی های جهانبخش لذت می برد. استعداد او هم در مدرسه شناختهشده و در 3 رده سنی به اردوهای تیم ملی دعوت شده است. میگوید «اینروزها اردوها تعطیل است و این حس بدی دارد، آمادگی بدنی را از دست میدهیم و از تیم دوربودن نیز سخت است. پدرومادرم موافق رشته ورزشیام هستند و همیشه من را در تمرینات همراهی میکردند». سختیهای زیادی برای رسیدن به تیم ملی کشیده و امیدوار است روزی خارجیها برای بازی در لیگ بانوان به ایران بیایند.
بهدنبال شماره28 و رسیدن به انتهای فوتبال
پرجنبوجوش است و آراموقرار ندارد؛ مریم سلیمانپور، هافبکوسط پانزدهساله تیم ملی، که او هم یک گل ملی و چندین پاس گل در کارنامه دارد. طرفدار استقلال و بارسلوناست و بازیهای امید ابراهیمی و علیرضا جهانبخش را دوست دارد. در تیمهای مختلف شماره پیراهنهای مختلفی را تجربه کرده و حالا میگوید با اینکه سخت است یک رقم بالا را به دست آورم، ولی میخواهم با شماره28 به میدان بروم. 2 مسابقه اعزامی آسیایی داشته است و میگوید «به حرف هر کسی که میگفت فوتبال برای پسر است، گوش نمیکردم. فوتبال مرزی ندارد و من هم تا آخر، فوتبال را ادامه میدهم؛ چون عشقمان فوتبال است».
شماره 23 تیم ملی، آرام و مصمم
آرامتر از دختران دیگر و از خانوادهای فوتبالی است. کیمیا کافی، هافبکوسط تیم ملی که پدرش ابومسلمی بوده و فوتبالیستبودن پدر، مشوقی برای او شده است. استقلالی و طرفدار یوونتوس است؛ آنهم بهخاطر رونالدو. میگوید الگوهایش چهکندی و ارژنگی هستند و بهدنبال شماره 11 است؛ زیرا او را به یاد سمانه چهکندی، ملیپوش مشهدی، میاندازد و به او انگیزه میدهد. میگوید «هنوز هم با پدرم تمرین میکنم و در مدارس هم بچهها را زنگ ورزش تمرین میدادم. به مسابقات لائوس رفتیم؛ ولی با بدشانسی در دور دوم مقدماتی حذف شدیم. 6 نفر از خراسان در تیم ملی زیر 16 سال بودیم که از این جمع امروز فاطمه سرورزاده و مهدیه محمدزاده جایشان خالی است؛ اما به چشم مشهدیها نیامد و حتی یکبار هم زمین چمن برایمان نگرفتند».
تجربه رفتن به ورزشگاه
مریم کوچک که بوده، با لباس پسرانه وارد ورزشگاه شده است و هلیا هم میگوید خیلی سال قبل برای دیدن بازیهای ابومسلم با تیپی پسرانه به ورزشگاه تختی رفته است. کیمیا ولی همین فصل پیش میخواست وارد ورزشگاه امامرضا(ع) شود، لباسهای پسرانه پوشید و موهای بلندش را زیر کلاه پنهان کرد؛ اما نتوانست هیچوقت از گیت ورودی عبور کند و هویت دخترانهاش لو رفت! اما همگی حضور در ورزشگاه آزادی و تماشای بازی پرسپولیس و کاشیما را بهعنوان یک دختر تجربه کردهاند و از آن روز خاطرههای شیرین زیادی دارند و بهعنوان یک معجزه نام میبرند.
قهرمانی بهخاطر پیتزا
خاطره جالبی میگویند: برای مسابقات قهرمانی کشور فقط جمعهها ساعت7:30صبح تمرین داشتیم؛ آنهم بخش اعظمش را آقایان شیفت قبل با معطلی از ما میگرفتند. تمرینها تعطیل شد و ما خانهنشین شدیم؛ اما بعد از عید اعلام کردند که قرار است اعزام شویم. اینقدر با غیرت بچهها بازی کردند که بدون هیچ باختی قهرمان شدیم. شب قبل از یک بازی مهم قول دادند اگر پیروز شویم، شام پیتزا دعوت هستیم و همین یک قول کوچک انگیزه بزرگی برای ما شد و با عشق در بازی گل میزدیم. حالا ببینید اگر توجه بیشتری شود، این بچهها چه تواناییهایی خواهند داشت.
لطفا گوش کنید
«چرا مثل پسرها نمیتوانیم تمرین کنیم؟ چرا بودجهای به ما دختران تعلق نمیگیرد؟ چرا زمین تمرینی در این شهر بزرگ نداریم؟ چرا باید برای پیشرفت از مشهد برویم؟» این سؤالهای این دختران است که تابهحال بیجواب ماندهاند. حرف همهشان یکی است: حداقل درکمان کنند، ولی جوابمان را هم نمیدهند. در جمع مدیران قول میدهند، اما بعد که پیگیری میکنیم، میگویند نه و نمیشود. حمایت مالی در بخش دختران، صفر است. تمرین هم نمیتوانیم بکنیم. ای کاش یک کاری برای ما انجام دهند یا دستکم به حرفمان گوش دهند. غیر از ما 6 نفر خیلی استعدادهای دیگر هم هستند. زمین چمن دانشگاه فردوسی هم که دختران میتوانند راحت تمرین کنند، تابهحال به ما اجازه ندادهاند. ما فقط یک زمین چمن میخواهیم. توجه میخواهیم، میخواهیم تبعیض قائل نشوند، حمایت مالی کنند، در رسانهها جایی داشته باشیم و حرفهای ما را گوش کنند. امروز حس خیلی خوبی داشت که وارد ورزشگاه امامرضا(ع) شدیم؛ اما همراه با حسرت بود، حسرتی که نمیتوان رفت و بازیها را دید و در آن بازی کرد، حسرت اینکه هیچ سهمی از این امکانات نداریم. حضور شخصی مانند خانم شریف در هیئت، خیلی ارزشمند است؛ زیرا خودش حرفهای است و امیدواریم برای ما فوتبالیها نیز کاری انجام شود و سروسامان بگیریم.