صفحه نخست

سیاست

اقتصاد

جامعه

فرهنگ‌وهنر

ورزش

علم و فناوری

دین و فرهنگ رضوی

مشهد

چندرسانه‌ای

شهربانو

افغانستان

عکس

کودک

صفحات داخلی

همراهان محکوم

  • کد خبر: ۱۳۱
  • ۲۳ خرداد ۱۳۹۸ - ۱۱:۳۰
  • ۱
روایتی از خانواده‌های چشم انتظار، پشت دیوار‌های بلند زندان

سعیده آل ابراهیم - هر کدام شناسنامه و کارت ملی به دست دارند، با گام های بلند و چهره ای درهم وارد سالن می شوند و بعد از ثبت نوبتشان دیگر عجله ای ندارند؛ یا روی صندلی های قرمز و آبی داخل سالن می نشینند یا با قدم هایی شمرده شمرده، نیمکت یا پله ای سنگی برای نشستن انتخاب می کنند. در چهره ها حتی اندک شادمانی دیده نمی شود؛ انگار که خیلی وقت است لبخند روی لب آن ها ماسیده است. برای دیدارِ عزیزانشان آمده اند، عزیزانی که با هر اشتباهی که مرتکب شده اند، هنوز مِهرشان را در دل دارند. بچه ها که تعدادشان کم هم نیست، فارغ از اینکه در یک قدمی زندان قرار دارند، سرخوش اند. زیر آفتاب سوزان دنبال هم می دوند تا زمانِ ملاقات پدر، برادر، دایی یا ... برسد.
20 دقیقه ملاقات
سالن ملاقات در چند قدمیِ زندان مرکزی مشهد از ساعت 7:30 تا 2 ظهر به روی ملاقات کنندگان باز است. افرادی که خانواده درجه یک زندانی هستند یا نامه از دادگاه دارند معمولا از صبح زود به اینجا مراجعه می کنند و نوبت ملاقات می گیرند. یک برگه کوچک به آن ها می دهند که روی آن اسم زندانی، نسبت ملاقات کننده و ... نوشته شده است. بعد از نوبت گرفتن خانواده ها باید منتظر بمانند تا گروه آن ها را از بلندگو صدا کنند.
بعضی ها با چشم هایی گریان، برخی با ابروهایی درهم کشیده و بعضی بدون اینکه هیچ حسی در صورتشان دیده شود برای 20 دقیقه ملاقات به زندان آمده اند. شاید خیلی از آن ها فکر نمی کردند اصلا در زندگی پایشان به چنین جایی باز شود، اما حالا این خانواده ها بدون حضور مرد خانه، چرخ  زندگی شان می لنگد.
گزارشی که می خوانید، خرده روایت هایی از داستانِ زندگی همراهانی است که خواسته یا ناخواسته، زندگی عزیزشان به زندان گره خورده و آن ها هم غیرمستقیم مجازات زندان را تحمل می کنند. در این گزارش، اسامی افراد به صورت مستعار درج شده است.
دلشوره های مادر
اینجا، سر و وضع آدم‌ها با هم متفاوت است. یکی با لباس‌های مندرس آمده است و دیگری مرتب و اتوکشیده. این یعنی افراد از هر طبقه اجتماعی با زندان سر و کار دارند. روی پله سنگی جلو در سالن ملاقات نشسته و به ستون تکیه داده است. زانوی چپش را در بغل جمع کرده و پای راستش را دراز کرده است. شیشه آب معدنی کنار دستش گذاشته است و هر چند دقیقه یک بار، دستمال کاغذی مچاله شده در دستش را روی گونه هایش می کِشد تا اشک ها تا زیر گلویش راه پیدا نکنند. چادرش روی شانه هایش افتاده و نگاهش به ورودی زندان قفل شده است. برگه و شناسنامه ای نشان از ملاقات در دستش نیست، اما حالش چیز دیگری می گوید.
از این خانم میان‌سال می پرسم: منتظر ملاقات هستید؟ انگار که دلش هم صحبتی می خواهد، می گوید: اولین بار است که پایم به زندان و سالن ملاقات آن باز شده است. حالا هم با پسرم به اینجا آمده ایم، اما حالم داخل سالن بد شد. از ساعت 9:30 صبح در صف انتظار هستیم تا ما را صدا کنند، اما الان ساعت 11 است و هنوز نوبت ما نشده است.
به قدر نفس تازه کردن، سکوت می کند و ادامه می دهد: یکی از پسرهایم خلافکار شده است؛ هر چندوقت یک بار به خانه ما می آید و دعوا راه می اندازد. این بار خیلی وقت بود به ما سری نزده بود. دلم شور می زد. انگار یک نفر به من می گفت اتفاقی برای بچه ام افتاده است. هر قدر از پسرم می پرسیدم که برادرش کجاست، چیزی نمی گفت؛ چون من ناراحتی قلبی دارم و نگرانم بود. اما بالاخره گفتند به جرم دزدی و کلاهبرداری او را گرفته اند. 7سال حبس به اضافه جریمه نقدی برایش بریده اند که عفو خورده و حالا 3سال و نیم باید در زندان بماند.
2ماه پیش خبر آوردند شوهرم در زندان است
روی نیمکت قرمز و زردِ آهنی و زیرِ تیغ آفتاب نشسته است. ظاهر مرتب و ساده ای دارد. چشم هایش از زورِ آفتاب ریز شده است. پی نگاهش را می گیرم که روبه روی درِ زندان پرسه می زند. در همان حین، مینی بوس هایی که زندانیان را صبح به دادگاه برده است، برمی گردد. پنجره های مینی بوس سراپا چشم شده اند. زندانیان، پرده پنجره ها را با دست فشرده و کنار زده اند، تا بتوانند خیابان ها و آدم ها را تا لحظه آخر قبل از ورود به زندان ببینند؛ انگار می خواهند هوای آزادی را برای دقایقی بیشتر هم که شده، ذخیره کنند.
حالا دیگر نگاه زن به من است که کنارش روی نیمکت نشسته ام. به دقیقه نمی رسد که از من می پرسد: برای ملاقات آمده ای؟
چندتایی خال گوشتی روی صورتش دارد و موهای حنایی اش از گوشه روسری پیداست. 6 صبح از خانه بیرون آمده و 8 به زندان رسیده است؛ از آن موقع تا حالا که ساعت 12 شده، منتظر است.
راضیه با ته لهجه مشهدی، از ب بسم ا... زندگی اش شروع به گفتن می کند تا زمان برایش زودتر بگذرد. می گوید: یک سالی عقد بودیم و بعد به خانه خودمان رفتیم. هنوز نوعروس بودم و 2ماهی می شد که زیر یک سقف زندگی می کردیم. سماور خانه را باز کرد و جلو من مواد کشید. از همان موقع تا به حال که 17سال از زندگی مشترکمان گذشته و پسرم پانزده ساله شده، کار و کسبش همین اعتیاد است. بار اولش نیست که پایش به زندان باز می شود، اما هرچه می کشد از سرِ اعتیادش است. این دفعه چند وسیله از خانه برداشته بود که بفروشد؛ به همین دلیل نگذاشتم پا به خانه بگذارد و گفتم هروقت وسایل را آوردی، خودت هم بیا. او هم نیامد تا 2ماه پیش که خبر آوردند در زندان است. حالا هم فقط آمده ام خبر بگیرم که چه حکمی برایش بریده اند؛ دلِ خوشی از او ندارم اما مِهرش از دلم بیرون نمی رود.
شوهرش خرجی نمی داده است و هر بار کرایه خانه، قبض آب، برق و گاز را نداشتند که پرداخت کنند، خانه را ترک می کرده است. به قول راضیه، شوهرش در سال 3 یا 4ماه خانه نمی آید و خودش هم به دلیل دردِ پهلو نمی تواند جایی مشغول به کار شود و می گوید: همیشه با خودم می گویم برای خرجِ خانه اول خدا، دوم خدا و بعد برادرانم هستند. آن ها ماهی 400 هزار تومان به من پول می دهند. 250 هزار تومان پول کرایه خانه و قبض ها می شود؛ 150 هزار تومان هم برای خورد و خوراک کنار می گذارم.می پرسم: چطور با 150 هزار تومان خرج خورد و خوراک را می دهی؟ سرش را پایین می اندازد و پلاستیکی را که شناسنامه و نوبت ملاقاتش را در آن گذاشته است، بین دست های آفتاب سوخته اش می چرخاند و ادامه می دهد: نه خوب می خوریم، نه خوب می پوشیم. با این پول یک جوری با لنگیدن، ماه را سر می کنیم. پارچه چادرش را نشانم می دهد و می گوید: همین چادر را 10سال بیشتر است که دارم. آدم قانعی هستم.
بارها برادرانش اصرار کرده اند که «طلاق بگیر، ما حمایتت می کنیم.» اما دلیل اینکه راضیه 17 سال است سوخته و ساخته و دم برنمی آورد، این است که شوهرش را دوست دارد و به قولِ خودش تنها عیب او، اعتیاد است. راضیه اضافه می کند: من و شوهرم 10 سالی می شود که مانند خواهر و برادر زندگی می کنیم، اما نمی توانم طلاق بگیرم چون دوستش دارم، مگر اینکه فوت کند که طلاق خدایی محسوب شود. بارها خواستم از مواد ترکش بدهم، اما گفت باید خودش خسته شود تا ترک کند. حالا هم به قول مادرم، قلم زن هرچه را قلم زده باید ببینیم.
به انتظار دیدار زورگیر
چهارزانو روی کف پوش سنگی جلو در ملاقات نشسته است و کیفش را زیر و رو می کند. خسته تر از آن است که به خاکی شدن چادرش فکر کند یا حتی بچه کوچکش را بغل بگیرد تا چهاردست وپا روی زمین خاکی و کثیف این طرف و آن طرف نرود. هرچند دقیقه به دختر بزرگ ترش که به نظر دبستانی است، می گوید: برو خواهرت را بیاور. سرِ صحبت را با او باز می کنم. زهرا می گوید: برای ملاقات شوهرم آمده ایم. اولین بار است که پا به زندان گذاشته، اما جرمش زورگیری و سرقت است. زندگی مان خوب بود و شوهرم شغل آزاد داشت، اما رفیق باز بود و همین هم او را به این راه کشاند.
می پرسم: چند سال باید در زندان بماند؟ او ادامه می دهد: 15 سال برایش حبس بریده اند. حالا 5 سال آن گذشته و حدود 2سال دیگر باید در زندان بماند که به او مرخصی بدهند. اوایل که شوهرم زندانی شد، برای خرجی خودم و دخترم در یک کارخانه کار می کردم، اما بعد که باردار شدم و بچه دوممان به دنیا آمد، نتوانستم سر کار بروم. چند سالی است که مادرم خرجمان را می دهد. هفته ای یک بار هم به ملاقات شوهرم می آیم؛ ملاقاتِ تلفنی، حضوری و شرعی.
حکم قصاص شوهرم آمده است
اینجا به هر طرف سر بچرخانی، قصه ای برای تعریف کردن هست. اما در نگاهِ آدم های اینجا خبری از ترحم یا بدبینی نیست؛ زیرا همه شان دردِ مشترکی دارند. وارد سالن ملاقات می شوم. یک سالن بزرگ که اطراف و مرکز آن صندلی های آبی و قرمز چیده شده است. یک طرف سالن، 3نیم دایره زیر شیشه ها برای نوبت دهی ملاقات تلفنی، حضوری و شرعی باز است و طرف دیگر راه برای بازرسی و ورود به سالن ملاقات کشیده اند. بنری روی دیوار نصب شده و روی آن نوشته شده که هر روز از هفته مختص ملاقات با زندانیان کدام بند و چه نوع ملاقاتی است. پشت صندلی های وسط سالن، موکتی انداخته اند، بعضی خانم ها در مدت طولانی انتظار روی این موکت کمی استراحت می کنند و برخی از آن ها هم بچه شیرخواره در بغل دارند. خانمی میان سال با چهره ای درهم، گوشه ای از سالن نشسته است و رفت و آمدها را نگاه می کند. می پرسم: منتظر ملاقات هستید؟ برخلاف چهره غمگینی که دارد، مایل به صحبت است. می گوید: نه، برای ملاقات نیامده ام. البته شوهرم زندانی است، اما از او طلاق گرفته ام. حالا هم دختر و دامادم رفته اند امضای پدرش را برای رضایت به ازدواج دخترم بگیرند. دخترم شانزده ساله است. تا به حال خواستگار زیاد داشته، اما این یکی واقعا پسر خوبی است؛ برای همین عروسش کردم.چشم هایش پف کرده است و در صورت گردش بزرگ تر دیده می شود. مقنعه ای که به سر کرده، چروک است و روی صورتش میزان نیست. می پرسم: شوهرتان به چه جرمی زندان است؟ اعظم، دستش را جلو دهانش می گیرد و آهسته طوری که فقط صدایش به گوش من برسد، می گوید: قتل عمد. در خیابان با یک نفر غریبه دعوا می کند و به او چاقو می زند. 5 سالی می شود که زندانی است. اوایل که دستگیر شد، گفت موضوع ناموسی بوده است؛ یعنی یک جورهایی گفته بود فکر می کرده من با آن مرد ارتباط دارم. به خاطر همین هم، من یک ماه داخل زندان آب خنک خوردم. چشمت روز بد نبیند؛ خیلی برایم سخت بود؛ به خصوص اینکه 2بچه داشتم و هر کدام را به یک مرکز بهزیستی فرستادند. بعد از یک ماه همه چیز ثابت شد و آزاد شدم. مدتی طول کشید تا توانستم بچه هایم را از بهزیستی پیش خودم بیاورم.اعظم ادامه می دهد: 3سال است طلاقم را غیابی گرفته ام، اما از روی لج بازی این کار را کردم، وگرنه هنوز دوستش دارم؛ حتی برایش پول می ریزم. یک سال است حکم قصاص برایش بریده اند؛ باور کن دلم خون است.
می پرسم: خرج خانه و بچه هایت را از کجا می دهی؟ در حالی که اشک در کاسه چشم های اعظم معطل مانده است، می گوید: یک مقداری از بهزیستی حقوق می گیرم؛ گاهی هم این طرف و آن طرف کارِ خانه انجام می دهم.
چهره برادرم در زندان شکسته شده است
بعضی خانواده ها به خصوص آن ها که کودک به همراه دارند، هوای خشک و سنگین سالن ملاقات را تاب نمی آورند و فضای سبز کوچک درست آن طرف خیابان را برای انتظار انتخاب می کنند. فضای سبز با یک آب نمای کوچک و چند وسیله بازی برای بچه ها، کمی حال و هوای ملاقات کننده ها را عوض می کند. چند قدم دورتر از فضای سبز، دفتر امانات مرکزی قرار دارد که کیف و لوازمی را که افراد نمی توانند به داخل زندان ببرند، تحویل می گیرد. زن سالخورده ای روی نیمکت مقابل دفتر امانات نشسته است. انگار چین و چروک روی دست و صورتش نقاشی شده؛ بی رمق تر از آن است که با دخترش حرف بزند یا قربان صدقه شیرین زبانی های نوه اش که با دست های پفکی دور او می پلکد، برود. سرِ صحبت را با دختر پیرزن باز می کنم؛ از شهرستان برای ملاقات برادرش آمده اند، برادری که تازه به سن جوانی پا گذاشته و نان آور خانه بوده است. انسیه می گوید: برادرم با دوستش دعوا کرد و دوستش به خاطر ضربه ای که به سرش وارد شده بود، فوت کرد. حالا هم رضایت نمی دهند و دیه می خواهند. راهمان دور است؛ به همین دلیل هر 40 روز یک بار به ملاقات می آییم. باورت نمی شود در این یک سالی که برادرم زندان بوده، چهره اش خیلی شکسته شده است؛ چون دائم با خودش فکر و خیال می کند.
از ناچاری در محیط زندان رفت و آمد می کنم
موهای جوگندمی دارد، دست هایش را روی کمر قلاب کرده است و جلو در ملاقات قدم می زند. می پرسم برای ملاقات به زندان آمده است. می گوید: همسرم را برای ملاقات برادرش آورده ام. این طور بگویم که اگر من 40 سال است داماد این خانواده شده ام، 50 سال است پسرشان در زندان است. 3ماه آزاد است و باز 2سال آب خنک می خورد. دیگر خانواده اش را هم خسته کرده است. خوشم نمی آید همسرم در محیط زندان رفت و آمد کند، اما چه کنم؟
یک بار ملاقات حضوری و بار دیگر ملاقات شرعی می روم
آرایش ملایمی به چهره دارد و به دیوار تکیه داده است. دیگر مسیر خانه تا زندان برایش تکراری شده است؛ زیرا یک سال است که هر هفته برای ملاقات می آید. فاطمه می گوید: شوهرم به جرم سرقت یک سال است زندانی است؛ هنوز حکم نداده اند و بلاتکلیف است. وقتی دستگیر شد، فهمیدم سابقه دار بوده است و به من چیزی نگفته اند، اما از وقتی دستگیر شده این موضوع را به رویش نیاورده ام که تحقیر نشود. حالا یک سال است هر هفته به ملاقات می آیم، یک هفته حضوری با بچه ها و هفته بعد ملاقات شرعی بدون بچه ها.
فاطمه ادامه می دهد: هر بندی، روز مشخصی برای ملاقات شرعی دارد. 3نوبت خانم ها را در گروه های چهل نفره برای ملاقات شرعی می برند. نوبت ها ساعت 8 تا 10 صبح، 10 تا 12 و 12 تا 2 است. باید قباله، شناسنامه و کارت ملی خود و شوهرمان را بیاوریم. بعد از بازرسی می توانیم برای ملاقات برویم. متخصص زنان هم ما را معاینه می کند. جایی که برای ملاقات شرعی می رویم، دو طبقه است؛ 20 اتاق پایین و 20 اتاق طبقه بالاست.
آن طور که فاطمه می گوید قبلا خانه دار بوده، اما از زمانی که شوهرش در زندان است، سرِ کار می رود تا خرجی خود و بچه هایش را در بیاورد. تمام جهیزیه اش را در خانه مادرشوهرش گذاشته است. مادر یک پسر دو ساله و یک دختر پنج ساله است که به خاطر اینکه بچه ها کنار هم شیطنت بیشتری دارند، چندوقتی است آن ها را به ناچار جدا کرده و دخترِ فاطمه را مادرشوهرش بزرگ می کند.
دختر فاطمه موهایش را دم اسبی بسته و کیف صورتی کوچکش را روی دست انداخته است و در فاصله کمی از مادرش قدم می زند. می پرسم: دخترت می داند اینجا کجاست؟ فاطمه می گوید: بچه ها خیلی کنجکاو هستند. دخترم می داند اسم اینجا زندان است، اما به او گفته ام پدرش اینجا کار می کند و تا کارش تمام نشود، نمی تواند از اینجا بیرون بیاید؛ اوایل لباس زندان را که تن پدرش می دید، سؤال می پرسید. به او گفتم این لباس کارش است. اما من به این فکر می‌کنم که مهلا تا چند سال دیگر خواندن و نوشتن را یاد می‌گیرد و می‌تواند سردرِ زندان را بخواند. آن موقع است که تمام رویاهای کودکانه‌اش بر تنِ نحیفش آوار می‌شود.

ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.
نظرات بینندگان
انتشار یافته: ۱
در انتظار بررسی: ۰
غیر قابل انتشار: ۰
سحر
۱۷:۴۱ - ۱۳۹۸/۱۲/۱۳
سلام ضمن تشکر از شما که این مصاحبه رو گذاشتی. لطفا ساعت ملاقات های حضوری رو هم بذارین. ما از شهر دیگه میخوایم بیایم و دفعه اولمونه و در جریان نیستیم.
با تشکر
مخاطب گرامی .با سلام .فعلا که بخاطر ویروس کرونا تا اطلاع ثانوی ملاقات ها کنسل شده . شماره زندان مرکزی مشهد 05138695500. موفق باشید - روز خوش