از دیدگاه روانشناسی گشتالت، جامعه را میتوان بهصورت یک نظام دارای ارتباط درونی و پویا توصیف کرد که هر قسمت آن بر قسمتهای دیگر تأثیر میگذارد. از مهمترین ویژگیهای این نظریه این است که هیچ عنصر آن، جدا از بقیه عناصر نیست. این مفهوم در سطوح مختلفی به کار میرود، یعنی هر اتفاقی که برای فرد میافتد، همه چیزهای دیگر اطراف را تحتتأثیر قرار میدهد، یعنی همه ما به هم ربط داریم. فردی که این نظریه را به کار بست «کورت لوین»، روانشناسی گشتالتی، بود و بر اساس آن نظریهای درباره انگیزش انسان دارد و میگوید که رفتار انسان در هر زمان بهوسیله تعداد کل واقعیتهای روانشناختیای که در آن زمان تجربه میشود، تعیین میشود.
همه این واقعیتها، فضای زندگی را تشکیل میدهند. کلیت این رویدادها در هر لحظه رفتار فرد را تعیین میکند، انسان در یک میدان تأثیرمیگیرد و دائما در حال تغییر زندگی میکند و تغییر در هریک از آنها بر تصمیم فرد تأثیر میگذارد و درواقع باید گفت که خیلی بیشتر از این حرفها به هم ربط داریم.
جامعه را میتوان به بدن یک انسان تشبیه کرد که هر یک از اعضا بر یکدیگر تأثیر میگذارد و اختلال در هر یک از اندامها، اعضای دیگر بدن را تحتتأثیر قرار میدهد و حتی گاهی کل اعضای بدن دچار مشکل میشود و اگر مراقبت و رسیدگی نکنیم حالت احتضار فرا میرسد و در آن زمان است که مرگ فیزیکی انسان اتفاق میافتد، پس در بدن انسان نیز این ارتباط وجود دارد؛ جامعه هم بهدرستی به همینگونه است.
اما ارتباط صحیح یا بهتر بگوییم ارتباط درست بین شهروندان احتیاج به آموزشهایی دارد که از آن تحت عنوان مهارتهای زندگی و آموزش شهروند مطلوب یاد میکنیم. از جمله اموری که در روابط بین افراد مؤثر است اجتماعی شدن افراد است، اجتماعی شدن، فرایندی که به انسان شیوههای زندگی کردن در جامعه را میآموزد و به او شخصیت میدهد و تواناییهایش را برای ایفای وظایف فردی بهعنوان عضوی از جامعه توسعه میبخشد. فرد در خلال اجتماعی شدن شناخت لازم را برای ایفای نقشهای اجتماعی به دست میآورد. این روند بسیار گسترده و پیچیده که در طول زندگی فرد تداوم مییابد شامل آموزش زبان، باورها و نگرشها و ارزشهای جامعه است و به فراگیری رفتارهای مناسب با هنجارهای پذیرفتهشده جامعه منجر میشود.
برای آنکه اعضای جامعه ارزشهای فرهنگی جامعه خود را بپذیرند و با دیگر اقدامات جامعه همانند شوند باید از راههای اصلی جامعهپذیری یعنی یادگیری و درونی کردن هنجارهای اجتماعی استفاده شود. این ۲ مسئله نشان میدهد که ما بهم ربط داریم:
۱ - یادگیری: فرایندی است که بهوسیله آن هر موجود زندهای اطلاعات لازم را برای تغییر رفتار از طریق تجربه کسب میکند. کودکی که پدر و مادرش او را به رعایت نظافت، داشتن اخلاق خوب و پیروی از آداب معاشرت وادار میکنند، تابع نوعی یادگیری میشود که بهوسیله تکرار حرکات و رفتارهای ویژه ذهن او تثبیت میشود.
۲ - درونی کردن هنجارهای اجتماعی: فرد در فرایند اجتماعی شدن، ارزشها و هنجارهای فرهنگی جامعه خود را کسب میکند و به آن حالتی درونی میبخشد، این امر نیز به طی مراحلی، چون کنش متقابل دیگران، تجربهپذیری عاطفی و یادگیری زبان ارتباط دارد. چنانچه ارزشها و هنجاریهای اجتماعی در فرد درونی نشود؟ فرد آن را با رغبت و رضایت انجام نمیدهد و فقط هنگامی به آنها میپردازد که ناظری بر کارش وجود داشته باشد.