صفحه نخست

سیاست

اقتصاد

جامعه

فرهنگ‌وهنر

ورزش

علم و فناوری

دین و فرهنگ رضوی

مشهد

چندرسانه‌ای

شهربانو

افغانستان

عکس

کودک

صفحات داخلی

راه و بیراه

دوست نارفیق

  • کد خبر: ۱۴۸۹
  • ۱۷ تير ۱۳۹۸ - ۰۷:۵۰
پیرمرد آ شفته و سراسیمه وارد کلانتری شد. سراغ پسرش را می گرفت...

پرده اول: پیرمرد آ شفته و سراسیمه وارد کلانتری شد. سراغ پسرش را می گرفت و در حالی که خیلی ناراحت به نظر می رسید به افسر نگهبان گفت: «یک عمر با آ برومندی زندگی کردم و تا حالا پایم به دادگاه و پاسگاه باز نشده بود. خون جگر شدم تا اینجا آمدم. قرار بود خیر سرش آ خر هفته برایش به خواستگاری برویم اما حالا گوشه بازداشتگاه است.»
پیرمرد آ هی کشید و به حرف هایش ادامه داد: « او تا حالا لب به سیگار هم نزده چطور ممکن است که مواد مخدر به همراه داشته باشد.»
پرده دوم: سرش را پایین انداخته بود و انگار خودش هم باور نمی کرد دچار چه مشکلی شده است. در حالی که شمرده شمرده حرف می زد گفت: « رو دست خوردم و نباید به دوستم اطمینان می کردم. پدرم چند بار تذکر داد با هرکس راه نروم ولی من توجهی به حرف هایش نداشتم و کار خودم را می کردم.»
گریه امان نمی داد که پسرک حرف هایش را ادامه دهد. پس از مکثی کوتاه نفس عمیقی کشید و گفت: «چند روز قبل خیلی اتفاقی دوستم را در خیابان دیدم. مدتی بود که ندیده بودمش برای همین برای ساعتی به یاد گذشته ها با هم خاطراتمان را مرور کردیم و کمی هم درد دل کردیم. او مثل همیشه می نالید و معتقد بود اگر خانواده ای پولدار می داشت اصلا مجبور نبود کار کند. دوست داشت که می توانست مثل خیلی از آقازاده ها بخورد و بخوابد که البته همه این ها را من هم دوست داشتم. در صحبت هایش متوجه شدم که به دلیل یک درگیری فراری شده و تحت تعقیب پلیس است. بعد هم یک پلاستیک دستم داد و گفت که در حقش برادری کنم و امانتی اش را دو سه روزی پیش خودم نگه دارم.»
پسرک ادامه داد: «پلاستیک را گرفتم و می خواستم داخل آن را نگاه کنم که دستم را گرفت و گفت تو که غریبه نیستی یک مقدار مواد مخدر است، پیشت باشد چند روز دیگر می آیم و آن ها را می گیرم. یک آن، جا خوردم برای همین پلاستیک را به او پس دادم و گفتم من اهل این حرف ها نیستم و نمی توانم این کار را برای تو انجام دهم. همان لحظه اخم هایش را در هم کشید و گفت که یادت نیست وقتی پول لازم داشتی من برایت برادری کردم حالا تو هم در حقم برادری کن. پلاستیک را گرفت و رفت. نمی دانم چه شد که صدایش زدم. به آخر و عاقبت کارم نمی اندیشیدم. پلاستیک را گرفتم و قرار شد چند روز دیگر بیاید و امانتی اش را تحویل بگیرد. با ماشین او پلاستیک را به باغ پدرم در حاشیه شهر بردیم و همان جا مخفی اش کردیم. ولی پلیس که رد خودرو را تا باغ ما زده بود 2 روز بعد درست لحظه ای که وارد باغ شدم به سراغم آمد. آنجا متوجه شدم که مرتکب چه خطای بزرگی شده ام برای همین مانع ورود پلیس به باغ شدم. بعد از اینکه مأموران مواد را پیدا کردند من را هم دستگیر کردند و به اینجا آوردند.»
پرده آخر: با همکاری این پسر جوان مأموران پلیس سرنخی از متهم اصلی پرونده به دست آوردند و طی هماهنگی قضایی این فرد را که از عمده فروشان مواد افیونی بود دستگیر کردند.

ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.