صفحه نخست

سیاست

اقتصاد

جامعه

فرهنگ‌وهنر

ورزش

علم و فناوری

دین و فرهنگ رضوی

مشهد

چندرسانه‌ای

شهربانو

افغانستان

عکس

کودک

صفحات داخلی

راه و بیراه

از زندگی طرد شدم

  • کد خبر: ۲۱۶۹
  • ۳۰ تير ۱۳۹۸ - ۰۸:۰۸
رو به دیوار کرده و در لاک خودش فرو رفته بود. سرش را بین دستانش گرفته بود و نمی خواست چهره اش را کسی ببیند...

متین نیشابوری - رو به دیوار کرده و در لاک خودش فرو رفته بود. سرش را بین دستانش گرفته بود و نمی خواست چهره اش را کسی ببیند. در این میان مردی جوان صدایش زد. رو برگرداند و دستی به موهای ژولیده اش کشید. مرد جوان با دیدنش ابرویی بالا انداخت. نگاهی معنادار به او کرد و با لحنی تند گفت: «معلوم هست کجایی؟ ببین چه بلایی سر خودت آ ورده ای. یک نگاه به ریخت و قیافه ات در آینه انداخته ای؟»
مرد جوان رو به افسر کلانتری کرد و حرف هایش را ادامه داد: « به نظر شما کاری از دست من ساخته است. ببینید با خودش چه کار کرده. با این سن و سال حالا باید بین چند معتاد و ولگرد پیدایش کنم. خجالت می کشم بگویم که او پدر من است.»
مرد میان سال با شنیدن حرف های پسر جوانش روی زمین نشست و شروع به گریه کرد. بعد از خوابیدن این غائله و رفتن برادرش او را به اتاق مشاوره کلانتری بردند. مرد میان سال که گویا منتظر بود کسی پای حرف هایش بنشیند با دیدن مددکار اجتماعی پلیس شروع به درد دل کرد. « یک عمر با کارگری برایشان زحمت کشیدم و بزرگشان کردند. تمام حقوق بازنشستگی ام را هم می گیرند و پشیزی برایم ارزش قائل نیستند. از روزی که زن گرفتم اوضاع همین جوری بود. خدا بیامرزد پدرم را به اصرار او تن به این ازدواج دادم. می گفت دختر فلانی اسم و رسم دار است و پدرش پول دارد و خوشبخت می شوی. ما که خیری از این ازدواج ندیدیم. نه یک جو از پول پدر همسرم دستم را گرفت و نه اسم و رسمشان به دردم خورد. رفتارش از همان روز اول توهین آ میز بود و زبانش هم تند. هر وقت کنارم می نشست برج زهر مار می شد و برایم هیچ ارزشی قائل نبود. به خانواده ام هم توهین می کرد. همه این رفتارها و اخلاق تندش باعث شد از او فاصله بگیرم. مرگ پدر و مادرم برایم خیلی سنگین بود. حسرت می خوردم چرا تاروزی که زنده بودند به خاطر اخلاق همسرم نتوانستم با آن ها رفت و آ مد کنم. او بعد از مرگ پدر و مادرم همچنان به خانواده ام توهین می کرد و این موضوع خیلی برایم عذاب آ ور بود. وقتی هم که مرا با بقیه مقایسه می کرد انگار آ تش به جانم می کشید. همین رفتارهایش باعث شد فرزندانم احترامی برایم قائل نشوند و به راحتی به من توهین کنند»
او نفس عمیقی کشید و حرف هایش را ادامه داد: « از دستشان خسته شده بودم. بیشتر به خانه یکی از آ شنایان می رفتم که سر و سامانی نداشت و به تنهایی زندگی می کرد. شب نشینی با او موجب شد تا به سمت مواد کشیده شوم. بعد از آنکه بازنشسته شدم اوضاع خیلی به هم ریخت. تصمیم گرفتم به تنهایی زندگی کنم برای همین اتاقی اجاره کردم و در یک کارگاه مشغول کار شدم. مصرف مواد مخدرم به دلیل اینکه از پس کار بر بیایم بالا رفته بود و این حالم را بدتر می کرد. رفته بودم مواد بخرم که مأموران سررسیدند و من و چند نفر دیگر را دستگیر کردند.»
مرد میان سال اشک چشمانش را پاک کرد و گفت: «خسته شده ام. دیگر نمی خواهم به آن زندگی برگردم.»
برادر بزرگ ترم موقعی که متوجه شد پلیس مرا گرفته به سراغم آمد و قرار است تحت نظر درمانگر اعتیاد قرار بگیرم. امیدوارم بتوانم خودم را پاک کنم و این باقی مانده عمرم را سالم زندگی کنم. شاید اگر زندگی عاشقانه ای داشتم امروز دچار این بحران نمی شدم.

ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.