امیرمنصور رحیمیان| با دیدن تصاویر «مرشد میشو» گیج می شوم. کلمات مثل گرداب در سرم می چرخند. تند و پیچ وتاب خوران از مقابل چشمم می گذرند. در تلاش برای صید هر کلمه ، ساعتی را می گذرانم. انگار خیال ندارند در یک کلیت واحد جمع شوند کنار هم و این نوشته را تمام کنند. نمی دانم دقیقا چگونه واکنشی دربرابر کارهایش داشته باشم یا این واکنش چه شکلی باشد، بهتر است.در یک سو عکسی که در آن اتفاقی افتاده است ؛ اتفاقی تاریک و تلخ، سرشار از حس درد، مخلوطی از خون، گردوغبار، مرگ، اشک و فریاد. در سوی دیگر نقاشی ای که به طرز اغراق آمیزی همان صحنه را با روشن ترین، بهترین و شادمانه ترین حالت بازسازی کرده است. تصاویر با خط هایی محکم و ضخیم، رنگ هایی شاد و زنده و حالت های آشنا کشیده شده اند. آدم ها در این تصاویر درد نمی کشند، خونین و خاکی نیستند. آن ها در حالت های مختلف، درحال بازی، شوخی و تفریح هستند. شکلات می خورند و از ته دل می خندند. شباهت فقط در حالات کلی آدم ها و دست هایشان است ولی چهره آدم ها، رنگ لباسشان و محیط اطرافشان با عکس در تضادی آشکار است؛ نقاشی های کامپیوتری که اتفاقی نزدیک و ساده را تصویر کرده است؛ آ ن قدر نزدیک و ساده که با درک سهل الوصول بودنشان، گریه ات می گیرد. گریه ات می گیرد از اینکه کودکی در چنگال واقعیتی گیر افتاده است که تلخی اش هیچ پایانی ندارد. گریه ات می گیرد از اینکه شوریِ خون، جای مزه شیرین شکلات را گرفته است. به عکس هایی که از خودش و زندگی اش در شبکه های اجتماعی به اشتراک گذاشته است، نگاه می کنم. آن قدر نزدیک و واقعی است که احساس می کنم انگار خود من هستم که در بنگلادش متولد شده ام. با همان دغدغه ها، دردها و علایق، همان سبک زندگی، تفکرات و تفریحات ارزان قیمت. فکر می کنم ما تعداد بی شماری از «مرشد میشو»ها هستیم که در گوشه وکنار این سیاره پخش شده ایم؛ کسانی که شاهد جنگ و خون ریزی، تاریکی، آلودگی محیط ز یست و خیلی اتفاقات ناخوشایند دیگر هستیم و برای کم کردن یا نابودی تاریکی، کاری غیر از امیدوار بودن نمی کنیم. جهانی را که از پدرانمان به ارث برده ایم، سپرده ایم دست آدم های بد و برای پس گرفتنش هم امید و رمقی نداریم. نمی دانم وقتی این ایده به ذهن او خطور کرده، اصلا می دانسته است که چه تاثیری ممکن است بر جهان پیرامونش بگذارد یا نه؟
به طور واضح در دنیای امروز که هر چیزی، به هر انسانی -به طور خاص- مربوط می شود، این رفتار آقای «میشو» خلاف عرف و قاعده نیست. به نظرم اصلا وظیفه هنرمند است که از هنرش برای روشن کردن شمعی در مقابل تاریکی فراگیر این روزهای سیاره مظلوم استفاده کند. بدون شک چیزی شبیه معجزه لازم است تا یک نفر از خیل میلیون ها آدم، به حکم طبیعت انتخاب شود تا صدای طبیعت آدمیان شود؛ طبیعتی که جنگ و خون ریزی را برنمی تابد و عاشق صلح و آرامش است؛ کسی که هر جایی ممکن است پایش به زندگی باز شود، خواه در آمریکا باشد یا ایران یا آن سوی اقیانوس در بنگلادش. «مرشد میشو» جوان بیست وشش ساله ای است که دغدغه هایش، دغدغه همه آدم های زجرکشیده جنگ و ویرانی است. دغدغه اش، نگرانی آدم هایی است که در بحبوحه جنگ های خون بار، صلح را جست وجو می کنند؛ آدم هایی که پی زندگی معمولی خود هستند و چیزی از بازی های سیاسی و قومی نمی دانند. آدم هایی که بی دلیل و بی گناه با فرمان سردمداران جنگ، زیر سم اسبان هرروز سلاخی می شوند؛ سردارانی که خود در کاخ های مرمر سفید از خاک و خون درامانند. «میشو» در آخرین حرکت، همان ها را نشانه گرفته است. فرماندهان واکس خورده و اتوکشیده را به میدان جنگ برده و فرزند پاره پاره شان را به دستشان داده است تا رنج و ضجه پدرانه را در سوگ فرزند بچشند.
او با اینکه هنوز اول راه است، اصول جنگیدن را خوب فراگرفته است. می داند که چطور با قلم و تصویر، آدم های مختلف را در موقعیت های گوناگون قرار دهد. شاید خودش خبر نداشته باشد که کارش چقدر دیده می شود و چقدر مهم است ولی با اینکه اسلحه دست نمی گیرد، به تنهایی قهرمان جنگ است؛ جنگی روی پهنه سفید کاغذ.